رمان مرز عشق

رمان مرز عشق🫀

رمان مرز عشق🫀
پارت۳

و خوابوندمش روی تخت
دیانا: تو.. تو.. زن داری ولم کن تورو خدا ولم کن. هم منو بدبخت میکنی هم اون زنتو(با گریه).
اصلاًیاد مهگل نبودم. راست میگفت ولی کار از کار گذشته بود.
ارسلان: فایده ای نداره(خمار)
دیانا: تورو خدا.
#دیانا
همش مهش التماس میکردم. نمیدونستم که زنش کی هست ولی اونم مثل من نباید بد بخت میشد.
اعین خیالش نبود. مثل اینکه از التماس هام اصبی شده بود. چون گفت:
ارسلان: هیسسس بسه دیگه.
اینو گفتو لباساشو در آورد. باتشر گفت.
ارسلان: درمیاری یا دربیارم؟
دیانا: چیو؟
ارسلان: خودتو به اون راه نزن.
دیانا؛ درنمیارم جرعت داری دربیار.
مثل اینکه جرعت داشت. و لباسم رو درآورد فقط لباس زیر داشتم. لباس زیرامم کوچولو بود نگاه هیزی به سینه هام کرد. و بغلم کرد همون طور که بغلش بودم.
منو باخودش انداخت روی تخت لبام رو به بازی گرفتم. مثل اینکه داره آبنبات میخوره میک میزد. دستش رو
دیدگاه ها (۶)

چند پارتی

#تکپارتی_تهکوک صدای عاشقانه امشب بارون بی وقفه به شیشه های...

**پارت ۳۲**جونگکوک همون‌طور که مچ‌هام رو بالای سرم قفل کرده ...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و....p19روم خیمه زد  و خم شد...

رقص مرگ و عشقp¹¹هنوز بخارِ آب تویِ حمام بود. جونگکوک یه حوله...

چند پارتی

پارت‌: 31 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**فضای خفه و نیمه‌تاریکِ ز...

وقتی آیدل بودین و از هم جدا شده بودین...#درخواستیپارت آخرویو...

مافیای من

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : Seventeenویوی تهیونگ :+خب حالا ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط