𝑴𝒀 𝑳𝑰𝑻𝑻𝑳𝑬 𝑩𝑼𝑵𝑵𝒀
𝑴𝒀 𝑳𝑰𝑻𝑻𝑳𝑬 𝑩𝑼𝑵𝑵𝒀
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟖
/اخراجی ها/
لیندا: چقدر حرف میزنی.
کوک: عه نه بابا کم حرف.
لیندا: هیچی نگو هنوز اتفاق تو بیمارستان یادم نرفته.
کوک: ای کاش میزاشتم تو گاراژ بمونی قدر بدونی.
لیندا: مشکل داری برم جلوی تیر.
همینطور هم بحث میکردن هم شلیک که ناگهان جیمین دوست جونگ کوک همراه با تهیونگ دوست صمیمی جونگ کوک اومدن و اونا هم شلیک کردن
ته: سلام
لیندا: اوپااا تویی؟
ته: لینداا چقدر عوض نشدی
لیندا: خیلی بیشعوری
جیمین: یاااا منم هستمااا
لیندا: موچی جونم
کوک که دهنش باز مونده بود از تعجب تو ذهنش گفت
کوک < اینا همو از کجا میشناسن >
بعد فکرش رو به حرف اورد
کوک: شما از کجا همو میشناسین
ته: داستانش طولانیه
لیندا و تهیونگ که همون ته هست.
رفتن جلو تر.
همه رو زده بودن دیگه خطری نبود فقط اون مرد مسن بود که بایه بشکن غیب شد.
لیندا: عوضییی صبرررر کنننن
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟖
/اخراجی ها/
لیندا: چقدر حرف میزنی.
کوک: عه نه بابا کم حرف.
لیندا: هیچی نگو هنوز اتفاق تو بیمارستان یادم نرفته.
کوک: ای کاش میزاشتم تو گاراژ بمونی قدر بدونی.
لیندا: مشکل داری برم جلوی تیر.
همینطور هم بحث میکردن هم شلیک که ناگهان جیمین دوست جونگ کوک همراه با تهیونگ دوست صمیمی جونگ کوک اومدن و اونا هم شلیک کردن
ته: سلام
لیندا: اوپااا تویی؟
ته: لینداا چقدر عوض نشدی
لیندا: خیلی بیشعوری
جیمین: یاااا منم هستمااا
لیندا: موچی جونم
کوک که دهنش باز مونده بود از تعجب تو ذهنش گفت
کوک < اینا همو از کجا میشناسن >
بعد فکرش رو به حرف اورد
کوک: شما از کجا همو میشناسین
ته: داستانش طولانیه
لیندا و تهیونگ که همون ته هست.
رفتن جلو تر.
همه رو زده بودن دیگه خطری نبود فقط اون مرد مسن بود که بایه بشکن غیب شد.
لیندا: عوضییی صبرررر کنننن
- ۳۰۸
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط