🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁷⁴
بغضم ترکید و دونه های اشکم روی صورتم جاری شدن .دستمو رو صورتم گذاشتم و چشمامو بستم . باز چی میخواد ازم ؟ چیکارش کردم ؟ من از خونه امدم بیرون که اینجور چیزا رو تحمل نکنم ولی انگار فایده نداره .
م.ات: چه وسایل خوبی داری تو اتاقت ... چه شوهر خوبی داری ، دستاتو نوازش میکنه ، آفرین بهت . میدونی ، حیفم امد که تو شبا اینجا ارامش داشته باشی ولی من کتک بخورم . میدونی از وقتی که از خونه رفتی دلم برات خیلی تنگ شده ، چون تا وقتی که تو بودی بدن من کبود نمیشد و من درد نمیکشیدم و به جای من تو اینارو حس میکردی . الانم بهت پیشنهاد میکنم تا دیر نشده طلاقتو از این پسره بگیری و برگردی سر پستت و هرشب زیر مشت و لگدای پدرت باشی تا مادرت درد نکشه .
موهامو گرفت تو دستش و کشید .
م.ات: فهمیدی؟
ات ✨ چرا من ؟(گریه)
م.ات : هه...چرا تو نه ؟ ها؟ چون تو لیاقت ارامش و اسایش و نداری . دلیل قانع کننده ایه نه ؟ برای من که قانع کنندس .
ات ✨ ولی من ...
م.ات : خفه شو حق انتخابی نداری طلاقتو میگیری و عین به دختر عاقل برمیگردی خونه و گرنه هر روز همینطوری میام و روزگارتو سیاه میکنم . هرکاری که بابات باهام بکنه رو باهات میکنم .(داد)
شدت اشکام بیشتر شد و هق هقم در امد .
ات ✨ ولی من نمیخوام برگردم به اون خونه . هرگز نمیام .
توف کرد تو صورتم . واقعا من انقدر بی ارزشم ؟ انقدر بدم ؟
چرا همچین چیزایی باید حس کنم ؟ خسته شدم دیگه بسه .
م.ات : حالم ازت بهم میخور، حالم از قیافت ، از چشمات ، از صدات از هر چیزی که مربوط به تو میشه بهم میخوره . از خودم بدم میاد که چرا تو رو نه ماه تو شکمم نگه داشتم و همون اول که فهمیدم تویی وجود داری تورو سقط نکردم . حالم از وقتایی که بهت شیر میدادن بهم میخوره ، حالم از وقتایی که بزرگ میشدی و بچگی میکردی بهم میخوره ، حالم از وقتی که اولین کلمه ای که به زبون اوردی مامان بود بهم میخوره .
با دست دیگش بازومو گرفت و دیونه وار تکونم میداد .
م.ات : چرا اصلا تو به دنیا امدی ؟هااااا چرا واقعا؟(داد)
راست میگه چرا من به دنیا امدم ؟ یا اصلا چرا وقتی که بدنیا امدم بلافاصله نمردم؟
ات ✨مگه ... باهات چیکار کردم ؟(گریه )
م.ات : حالم ازت بهم میخوره تو لیاقت همین توفی هم که انداختم تو صورتت هم نداری . تو لیاقت هیچی رو نداری پس منتظر باش هرروز میام تا عذابت بدم .
یه فشار محکم به موهام وارد کرد و هلم داد رو تخت .
م.ات: خوب تا فردا استراحت کن تا وقتی که میام جون داشته باشی .... دخترم .
تو خودم جمع شدم که در و باز کرد و از اتاق رفت که بعد چند ثانیه یونگی سریع امد داخل .
یونگی 🪽 ات ... ات حالت خوبه ؟ چیشده ؟(نگران)
ات ✨ میشه بری بیرون ؟ میخوام تنها باشم .(گریه)
یونگی 🪽 چرا ؟... باهام حرف بزن ...قول میدم گوش بدم ... هرچی که تو دلته رو بهم ب...
ات ✨ اخه تو چی میفهمی ؟ هیچکس تا الان ، تو این هیفده سال نفهمیده و نخواهد فهمید . هرچقدرم که با کسی حرف بزنم فایده نداره ، نه من تخلیه میشم نه اون درکم میکنه . پس خودتو خسته نکن ... من...من به دنیا امدم همینطوری باشم . هرکاری هم کنم بازم لیاقت نفسی هم که میکشم ندارم حالا چه برسه به اینکه کسی بخواد به حرفام گوش بده . پس لطفا برو ... میخوام تنها باشم .(گریه )
نمیفهمیدم که چی میگم فقط میخواستم تنها باشم یه نگاه به صورتش کردم که ... انگار چیزی تو صورتش تغییر کرد . هه اونم ترکم میکنه و من برای همیشه تنها میمونم . مگه خودم الان اینو ازش نخواستم ؟ امد سمتم و دستاشو باز کرد تا بغلم کنه .
یونگی 🪽 ات... من با بقیه فرق...
ات ✨ لطفا ... ازت خواهش میکنم .
یونگی 🪽 ب..باشه .(ناراحت ، نگران)
از کنار تخت بلند شد و با دودلی از اتاق رفت بیرون و اروم در و بست . خب الان که تنها شدم ...دوباره . مامانم راست میگه من لیاقت هیچی رو ندارم . اخه چرا من ؟ ..... چرااا؟ چرا همه منو وسیله ای برای تخلیه خودشون میبینن ؟ چرا تا میخندم همه چی خراب میشه ؟ چرا باید همیشه باید اماده همچین چیزایی باشم؟
صدای هق هقام کل اتاقو پر کرده بود و من داشتم به حال خودم زار زار گریه میکردم .
تنها در یه صورته که هم من هم اطرافیانم در ارامشن ، اونم اینه که دیگه منی وجود نداشته باشه .
شرط
³⁵ لایک
³⁰ کامنت
¹² بازنشر
Part ⁷⁴
بغضم ترکید و دونه های اشکم روی صورتم جاری شدن .دستمو رو صورتم گذاشتم و چشمامو بستم . باز چی میخواد ازم ؟ چیکارش کردم ؟ من از خونه امدم بیرون که اینجور چیزا رو تحمل نکنم ولی انگار فایده نداره .
م.ات: چه وسایل خوبی داری تو اتاقت ... چه شوهر خوبی داری ، دستاتو نوازش میکنه ، آفرین بهت . میدونی ، حیفم امد که تو شبا اینجا ارامش داشته باشی ولی من کتک بخورم . میدونی از وقتی که از خونه رفتی دلم برات خیلی تنگ شده ، چون تا وقتی که تو بودی بدن من کبود نمیشد و من درد نمیکشیدم و به جای من تو اینارو حس میکردی . الانم بهت پیشنهاد میکنم تا دیر نشده طلاقتو از این پسره بگیری و برگردی سر پستت و هرشب زیر مشت و لگدای پدرت باشی تا مادرت درد نکشه .
موهامو گرفت تو دستش و کشید .
م.ات: فهمیدی؟
ات ✨ چرا من ؟(گریه)
م.ات : هه...چرا تو نه ؟ ها؟ چون تو لیاقت ارامش و اسایش و نداری . دلیل قانع کننده ایه نه ؟ برای من که قانع کنندس .
ات ✨ ولی من ...
م.ات : خفه شو حق انتخابی نداری طلاقتو میگیری و عین به دختر عاقل برمیگردی خونه و گرنه هر روز همینطوری میام و روزگارتو سیاه میکنم . هرکاری که بابات باهام بکنه رو باهات میکنم .(داد)
شدت اشکام بیشتر شد و هق هقم در امد .
ات ✨ ولی من نمیخوام برگردم به اون خونه . هرگز نمیام .
توف کرد تو صورتم . واقعا من انقدر بی ارزشم ؟ انقدر بدم ؟
چرا همچین چیزایی باید حس کنم ؟ خسته شدم دیگه بسه .
م.ات : حالم ازت بهم میخور، حالم از قیافت ، از چشمات ، از صدات از هر چیزی که مربوط به تو میشه بهم میخوره . از خودم بدم میاد که چرا تو رو نه ماه تو شکمم نگه داشتم و همون اول که فهمیدم تویی وجود داری تورو سقط نکردم . حالم از وقتایی که بهت شیر میدادن بهم میخوره ، حالم از وقتایی که بزرگ میشدی و بچگی میکردی بهم میخوره ، حالم از وقتی که اولین کلمه ای که به زبون اوردی مامان بود بهم میخوره .
با دست دیگش بازومو گرفت و دیونه وار تکونم میداد .
م.ات : چرا اصلا تو به دنیا امدی ؟هااااا چرا واقعا؟(داد)
راست میگه چرا من به دنیا امدم ؟ یا اصلا چرا وقتی که بدنیا امدم بلافاصله نمردم؟
ات ✨مگه ... باهات چیکار کردم ؟(گریه )
م.ات : حالم ازت بهم میخوره تو لیاقت همین توفی هم که انداختم تو صورتت هم نداری . تو لیاقت هیچی رو نداری پس منتظر باش هرروز میام تا عذابت بدم .
یه فشار محکم به موهام وارد کرد و هلم داد رو تخت .
م.ات: خوب تا فردا استراحت کن تا وقتی که میام جون داشته باشی .... دخترم .
تو خودم جمع شدم که در و باز کرد و از اتاق رفت که بعد چند ثانیه یونگی سریع امد داخل .
یونگی 🪽 ات ... ات حالت خوبه ؟ چیشده ؟(نگران)
ات ✨ میشه بری بیرون ؟ میخوام تنها باشم .(گریه)
یونگی 🪽 چرا ؟... باهام حرف بزن ...قول میدم گوش بدم ... هرچی که تو دلته رو بهم ب...
ات ✨ اخه تو چی میفهمی ؟ هیچکس تا الان ، تو این هیفده سال نفهمیده و نخواهد فهمید . هرچقدرم که با کسی حرف بزنم فایده نداره ، نه من تخلیه میشم نه اون درکم میکنه . پس خودتو خسته نکن ... من...من به دنیا امدم همینطوری باشم . هرکاری هم کنم بازم لیاقت نفسی هم که میکشم ندارم حالا چه برسه به اینکه کسی بخواد به حرفام گوش بده . پس لطفا برو ... میخوام تنها باشم .(گریه )
نمیفهمیدم که چی میگم فقط میخواستم تنها باشم یه نگاه به صورتش کردم که ... انگار چیزی تو صورتش تغییر کرد . هه اونم ترکم میکنه و من برای همیشه تنها میمونم . مگه خودم الان اینو ازش نخواستم ؟ امد سمتم و دستاشو باز کرد تا بغلم کنه .
یونگی 🪽 ات... من با بقیه فرق...
ات ✨ لطفا ... ازت خواهش میکنم .
یونگی 🪽 ب..باشه .(ناراحت ، نگران)
از کنار تخت بلند شد و با دودلی از اتاق رفت بیرون و اروم در و بست . خب الان که تنها شدم ...دوباره . مامانم راست میگه من لیاقت هیچی رو ندارم . اخه چرا من ؟ ..... چرااا؟ چرا همه منو وسیله ای برای تخلیه خودشون میبینن ؟ چرا تا میخندم همه چی خراب میشه ؟ چرا باید همیشه باید اماده همچین چیزایی باشم؟
صدای هق هقام کل اتاقو پر کرده بود و من داشتم به حال خودم زار زار گریه میکردم .
تنها در یه صورته که هم من هم اطرافیانم در ارامشن ، اونم اینه که دیگه منی وجود نداشته باشه .
شرط
³⁵ لایک
³⁰ کامنت
¹² بازنشر
- ۳۹۳
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط