Fate is predetermined.
part: 39
(همچنان اهنگ داره*)
همه گرم صحبت بودن ولی بیشتر هیون سو و جون هی
خاطره هاشون رو تعریف میکردن برای عوض کردن جو
نسیم خنک تری وزید و جون هی لرزش ریزی کرد
هیون سو: سردته؟
جون هی: اره یکم
هیون سو: خب چرا لباس کلفت تری نپوشیدی؟
جون هی: فکر نمیکردم سردم بشه خب
هیون سو بلند شد و دستشو به سمت جون هی دراز کرد
هیون سو: عزیزم بریم تو سرما میخوری
جون هی داشت بلند میشد و توی همین هین هیون سو اروم ولی طوری که جون هی ام بشنوه گفت "اخرین باری که سرما خورد ساعت ۳ شب مجبور شدیم بریم بیمارستان"
الیزا و جونگکوک زدن زیر خنده و جون هی چشم غره ای به هیون سو رفت و کوسن مبل رو کوبید تو سرش
هیون سو: ای بابا مگه دروغ میگم خبب
جون هی "ایش" زیر لب گفت و به سمت داخل راه افتاد
هیون سو: من برم از دلش در بیارم وگرنه مجبورم شب رو کاناپه بخوابم
الیزا و جونگکوک با سر تایید کردن و هیون سو رفت
الیزا حالش کمی بهتر شده بود ولی مطمئنن این موضوعی نبود که به کل فراموشش کنه و دوباره خوشحال و شاد بشه
-:چی شد که ورشکست شدید؟
مشخص بود که سوالیه که خیلی راجبش کنجکاوه و کلی با خودش فکر کرده که بپرسه یا نه
+:نمیدونم، یه روز مامور مصادره اومد و گفت باید تمام اموال مصادره بشه، هیچ خبر نداشتیم که چه مصیبتی به سرمون اومده، گفتن به بانک وام داشتید ولی پرداخت نکردید....حتی گفتن ۵ تا اخطار نامه اومده براتون ولی ما بازم خبر نداشتیم
-:ممکنه مگه؟ وام رو خودتون نگرفتین؟
+:نه....از هیچی خبر نداشتیم
-:خب پیگیری نکردین؟
+:نه، وام به نام شرکت ما ثبت شده بود، البته از من بپرسی حدس هایی میزنم راجب بانی این بدبختی
(بچها چشام خیلی بهتر شد گفتم پارت بزارم براتون)
(همچنان اهنگ داره*)
همه گرم صحبت بودن ولی بیشتر هیون سو و جون هی
خاطره هاشون رو تعریف میکردن برای عوض کردن جو
نسیم خنک تری وزید و جون هی لرزش ریزی کرد
هیون سو: سردته؟
جون هی: اره یکم
هیون سو: خب چرا لباس کلفت تری نپوشیدی؟
جون هی: فکر نمیکردم سردم بشه خب
هیون سو بلند شد و دستشو به سمت جون هی دراز کرد
هیون سو: عزیزم بریم تو سرما میخوری
جون هی داشت بلند میشد و توی همین هین هیون سو اروم ولی طوری که جون هی ام بشنوه گفت "اخرین باری که سرما خورد ساعت ۳ شب مجبور شدیم بریم بیمارستان"
الیزا و جونگکوک زدن زیر خنده و جون هی چشم غره ای به هیون سو رفت و کوسن مبل رو کوبید تو سرش
هیون سو: ای بابا مگه دروغ میگم خبب
جون هی "ایش" زیر لب گفت و به سمت داخل راه افتاد
هیون سو: من برم از دلش در بیارم وگرنه مجبورم شب رو کاناپه بخوابم
الیزا و جونگکوک با سر تایید کردن و هیون سو رفت
الیزا حالش کمی بهتر شده بود ولی مطمئنن این موضوعی نبود که به کل فراموشش کنه و دوباره خوشحال و شاد بشه
-:چی شد که ورشکست شدید؟
مشخص بود که سوالیه که خیلی راجبش کنجکاوه و کلی با خودش فکر کرده که بپرسه یا نه
+:نمیدونم، یه روز مامور مصادره اومد و گفت باید تمام اموال مصادره بشه، هیچ خبر نداشتیم که چه مصیبتی به سرمون اومده، گفتن به بانک وام داشتید ولی پرداخت نکردید....حتی گفتن ۵ تا اخطار نامه اومده براتون ولی ما بازم خبر نداشتیم
-:ممکنه مگه؟ وام رو خودتون نگرفتین؟
+:نه....از هیچی خبر نداشتیم
-:خب پیگیری نکردین؟
+:نه، وام به نام شرکت ما ثبت شده بود، البته از من بپرسی حدس هایی میزنم راجب بانی این بدبختی
(بچها چشام خیلی بهتر شد گفتم پارت بزارم براتون)
- ۶۹۷
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط