Fate is predetermined.
part: 38
( بچها براتون توی این پارت صدای دریا و جیرجیرک گزاشتم گوش کنید بخونید عشق کنید🤣)
الیزا لبخند کوچیکی به مهربونی جون هی زد
هوا خیلی خنک بود و نسیم سردی میوزید ولی بخاطر شالی که جون هی اورده بود خیلی سرما حس نمیشد
صدای اب خیلی ارامش بخش بود و بخاطر شب بودن همه چراغ های شهر روشن شده بودن و انعکاسش توی اب افتاده بود
جون هی: حالت خوبه؟
:باورت میشه اخرین باری که یکی اینو ازم پرسیدو یادم نمیاد
جون هی: اره....منم همین بودم موقع ازدواجم با هیون سو
الیزا یکم جا خورد
:فکر میکردم با علاقه خودتون ازدواج کردین
جون هی: راستش اینطور نیست، من و هیون سو اصلا هم رو نمیشناختیم و هیون سو تو شرکت پدربزرگ کار میکرد
:او...متاسفم
جون هی: نه اوکیه، نمیگم هیون سو ادم بدیه یا دوسش ندارم، اوایل سخت بود برام، الان مثل دوتا دوست شدیم و با هم اوکی هستیم
:چه خوب
جون هی: اره، تو ام زیاد سخت نگیر...حالا که تصمیمت مثبته سعی کن کنار بیایی، جونگکوک خیلی ام خشن و بی قلب نیست و به نظرم مواظبت میکنه ازت
:اوهوم...
جون هی لبخندی زد و اروم زد به بازوی الیزا: اگر اذیتت کرد بهم بگو خودم حسابشو میرسم
الیزا ام خنده ای کرد " باشه باشه حتما"
وسط حرف زدن بودن که صدایی از پشت سرشون اومد
-:آبجی خانم با همسرم خلوت کردی چی میگی؟ شکایت منو میکنی؟
هیون سو اومد وکنار جون هی نشست و در آغوش کشیدش و بوسه ای رو سرش زد و همزمان گفت" نخیر جناب جئون، همسر من دهنش فقط به خیر باز میشه"
جونگکوک هم روی مبل اون طرف تر نشست و لبخندی زد
(ابجیای گل شرمنده شاید نتونم خیلی پارت بزارم چون چشمم نمیدونم به چه کوفتی حساسیت نشون داده چند روزه قرمزه و میسوزه)
( بچها براتون توی این پارت صدای دریا و جیرجیرک گزاشتم گوش کنید بخونید عشق کنید🤣)
الیزا لبخند کوچیکی به مهربونی جون هی زد
هوا خیلی خنک بود و نسیم سردی میوزید ولی بخاطر شالی که جون هی اورده بود خیلی سرما حس نمیشد
صدای اب خیلی ارامش بخش بود و بخاطر شب بودن همه چراغ های شهر روشن شده بودن و انعکاسش توی اب افتاده بود
جون هی: حالت خوبه؟
:باورت میشه اخرین باری که یکی اینو ازم پرسیدو یادم نمیاد
جون هی: اره....منم همین بودم موقع ازدواجم با هیون سو
الیزا یکم جا خورد
:فکر میکردم با علاقه خودتون ازدواج کردین
جون هی: راستش اینطور نیست، من و هیون سو اصلا هم رو نمیشناختیم و هیون سو تو شرکت پدربزرگ کار میکرد
:او...متاسفم
جون هی: نه اوکیه، نمیگم هیون سو ادم بدیه یا دوسش ندارم، اوایل سخت بود برام، الان مثل دوتا دوست شدیم و با هم اوکی هستیم
:چه خوب
جون هی: اره، تو ام زیاد سخت نگیر...حالا که تصمیمت مثبته سعی کن کنار بیایی، جونگکوک خیلی ام خشن و بی قلب نیست و به نظرم مواظبت میکنه ازت
:اوهوم...
جون هی لبخندی زد و اروم زد به بازوی الیزا: اگر اذیتت کرد بهم بگو خودم حسابشو میرسم
الیزا ام خنده ای کرد " باشه باشه حتما"
وسط حرف زدن بودن که صدایی از پشت سرشون اومد
-:آبجی خانم با همسرم خلوت کردی چی میگی؟ شکایت منو میکنی؟
هیون سو اومد وکنار جون هی نشست و در آغوش کشیدش و بوسه ای رو سرش زد و همزمان گفت" نخیر جناب جئون، همسر من دهنش فقط به خیر باز میشه"
جونگکوک هم روی مبل اون طرف تر نشست و لبخندی زد
(ابجیای گل شرمنده شاید نتونم خیلی پارت بزارم چون چشمم نمیدونم به چه کوفتی حساسیت نشون داده چند روزه قرمزه و میسوزه)
- ۱.۶k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط