چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...
p22_f2
..اما بخاطر کارم مجبور شدم یک هفته خونه نباشم...همسرم التماسم میکرد که با خودم ببرمش اما جای خطرناکی بود نمیتونستم اونو با خودم ببرم مخصوصا با وضع حاملگیش...
یونگی نفسی کشید و کمی از قهوه خورد و ا.ت انگار منتظر ادامه حرفاش بود
یونگی: تنها رفتم...کاری که باید تو پنج روز میکردم رو تو سه روز خاتمه دادم تا بتونم برم پیش زنم...اگه برگشتم زود بود شاید به چهار روز نمیرسید که برمیگشتم...از خدا خواسته بدون اینکه تو اون جزیره به اون زیبایی استراحت کنم برگشتم سئول...در تا شاخه گل گرفتم با یه عروسک برا دخترم اما تا رسیدم خونه...دخترم پشت در نشسته بود و چشماشو بسته بود...سعی داشت بشماره..
خنده غمگینی زد و به کاهش نگاه کرد
یونگی: میشمرد...۱ ۲ ۴ ۳ ۹ ۷...وقتی میدید اندازه انگشتاش نشده و هنوز ده نشده باز میشمرد ببینه کجای کار اشتباهه...جدی نمیفهمیدم چه خبره...چرا دختر بچه کوچیک باید این موقع شب پشت در بشینه و با چشمای بسته بشماره...به سمتش رفتم و صداش زدم بابایی...همون لحظه دستاشو برداشت...تا منو دید خندید و پید بغلم...با بازوهای کوچولوی تازش فشارم میداد و بوسم میکرد...صدای خندهاش هنوز تو گوشمه(نگاه به ا،تی کرد که کنجکاو و متعحب در عین گیجی بود)ازش پرسیدم بابا پشت در چیکار میکنی؟گفت بابا عمو امده،داریم قایم موشک بتری میکنیم...من پشت در چشم گذاشتم هروقت ده شد میرم پیداش میکنم
یونگی احی کشید و تا ته لیوان رو خورد
ا.ت: ببینم خوبی؟میتونی ادامشو بگی؟
یونگی: اره خوبم..بعد از اون من هرچی فکر میکردم نمیدونستم دخترم به کی میگه عمو...من برادر نداشتم و تک رفیقم هیچوقت خونم نیومد چون هر روز سر کار همو میدیدم و خیلی وقتا با هم میرفتیم ماموریت...هرچی فکر کردم نفهمیدم کی میتونه باشه که عمو حساب شه...از دخترم پرسیدم من تا حالا عمو رو دیدم؟..وقتی جواب داد نه تمام بدنم لرزید...سریع در رو باز کردم اما کسی تو حال نبود...نمیخواستم اگه چیزی بشه دخترم ببینه پس از همسایمون خواستم تا یه نیم ساعت دخترمو نگه داره...رفتم توی خونه به سختی صداهای خنده دو نفرو میشنیدم...با رفتنم توی اتاق و دیدن زنم و یه مرد دیگه فرو پاشیدم...مرد تا خواست باز همسرم ببوسه در رو باز کردم و امدم تو...بی حرف شروع کردم دعوا کردن فقط صدای جیغ زنم رو میشمیدم که میخواست تمومش کنم. اما یقمو کشید و زد تو دهنم و همونجا بهم گفت(چطور جرعت میکنی به عشق من توهین کنی و بزنیش)...باورم نمیشد که زنم اینو بهم میگفت...اما این بدتر بود که اون پسر بلند شد و با صدای گرفته گفت...پسرم...پسرمو...اروم باش عزیزم تو حاملهای
ا.ت خشکش زده بود واقعا چقدر دردناک بود اون صحنه...چطوری میتونست اینو تصور کنه اخه
یونگی خندید و گفت ...
دو تا بی شرط؟
..اما بخاطر کارم مجبور شدم یک هفته خونه نباشم...همسرم التماسم میکرد که با خودم ببرمش اما جای خطرناکی بود نمیتونستم اونو با خودم ببرم مخصوصا با وضع حاملگیش...
یونگی نفسی کشید و کمی از قهوه خورد و ا.ت انگار منتظر ادامه حرفاش بود
یونگی: تنها رفتم...کاری که باید تو پنج روز میکردم رو تو سه روز خاتمه دادم تا بتونم برم پیش زنم...اگه برگشتم زود بود شاید به چهار روز نمیرسید که برمیگشتم...از خدا خواسته بدون اینکه تو اون جزیره به اون زیبایی استراحت کنم برگشتم سئول...در تا شاخه گل گرفتم با یه عروسک برا دخترم اما تا رسیدم خونه...دخترم پشت در نشسته بود و چشماشو بسته بود...سعی داشت بشماره..
خنده غمگینی زد و به کاهش نگاه کرد
یونگی: میشمرد...۱ ۲ ۴ ۳ ۹ ۷...وقتی میدید اندازه انگشتاش نشده و هنوز ده نشده باز میشمرد ببینه کجای کار اشتباهه...جدی نمیفهمیدم چه خبره...چرا دختر بچه کوچیک باید این موقع شب پشت در بشینه و با چشمای بسته بشماره...به سمتش رفتم و صداش زدم بابایی...همون لحظه دستاشو برداشت...تا منو دید خندید و پید بغلم...با بازوهای کوچولوی تازش فشارم میداد و بوسم میکرد...صدای خندهاش هنوز تو گوشمه(نگاه به ا،تی کرد که کنجکاو و متعحب در عین گیجی بود)ازش پرسیدم بابا پشت در چیکار میکنی؟گفت بابا عمو امده،داریم قایم موشک بتری میکنیم...من پشت در چشم گذاشتم هروقت ده شد میرم پیداش میکنم
یونگی احی کشید و تا ته لیوان رو خورد
ا.ت: ببینم خوبی؟میتونی ادامشو بگی؟
یونگی: اره خوبم..بعد از اون من هرچی فکر میکردم نمیدونستم دخترم به کی میگه عمو...من برادر نداشتم و تک رفیقم هیچوقت خونم نیومد چون هر روز سر کار همو میدیدم و خیلی وقتا با هم میرفتیم ماموریت...هرچی فکر کردم نفهمیدم کی میتونه باشه که عمو حساب شه...از دخترم پرسیدم من تا حالا عمو رو دیدم؟..وقتی جواب داد نه تمام بدنم لرزید...سریع در رو باز کردم اما کسی تو حال نبود...نمیخواستم اگه چیزی بشه دخترم ببینه پس از همسایمون خواستم تا یه نیم ساعت دخترمو نگه داره...رفتم توی خونه به سختی صداهای خنده دو نفرو میشنیدم...با رفتنم توی اتاق و دیدن زنم و یه مرد دیگه فرو پاشیدم...مرد تا خواست باز همسرم ببوسه در رو باز کردم و امدم تو...بی حرف شروع کردم دعوا کردن فقط صدای جیغ زنم رو میشمیدم که میخواست تمومش کنم. اما یقمو کشید و زد تو دهنم و همونجا بهم گفت(چطور جرعت میکنی به عشق من توهین کنی و بزنیش)...باورم نمیشد که زنم اینو بهم میگفت...اما این بدتر بود که اون پسر بلند شد و با صدای گرفته گفت...پسرم...پسرمو...اروم باش عزیزم تو حاملهای
ا.ت خشکش زده بود واقعا چقدر دردناک بود اون صحنه...چطوری میتونست اینو تصور کنه اخه
یونگی خندید و گفت ...
دو تا بی شرط؟
- ۲۶.۹k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط