گاهی حس میکنم جهان کودکیست خسته که سرش را روی زانوان ش
گاهی حس میکنم جهان، کودکیست خسته که سرش را روی زانوان شب گذاشته و آرام، آرام گریه میکند…
و من، یکی از میلیونها دلِ خستهام؛
با دستهایی که از بس دعا کردهاند، لرزششان شبیه برگهای آخر پاییز شده است.
مولای من…
سالهاست که نامت را نه فقط با لب، که با زخمهایم صدا میزنم.
هرجا ظلم قد کشید، هرجا انسان از انسان گریخت،
هرجا دلها شکست و کسی نبود تکههایش را جمع کند،
نبودنت را عمیقتر فهمیدم.
جهان از بیعدالتی پیر شده است؛
از عشقهایی که زیر چرخهای جفا له شدند،
از کودکانی که زودتر از سنشان بزرگ شدند
و مادرانی که اشک را از لبخند تشخیص نمیدهند…
آقای من…
ما خستهایم؛
نه از زندگی،
از بیپناهیِ زندگی.
خسته از اینکه خوبی هزینه دارد
و بدی، همیشه راههای میانبُر بلد است.
میگویند انتظار، صبر است؛
اما من میدانم انتظار، عاشقانهترین شکل امید است.
ایستادن بر لبهی تاریکی
و باور داشتن به نوری که هنوز نیامده،
اما حتماً خواهد آمد.
در میلادت ، دلها شبیه شمعاند؛
میسوزند تا شاید کمی جهان روشنتر شود.
ما نه معجزه میخواهیم، نه زیاده ای رویایی ؛
فقط دستی که بر سر این جهان زخمی کشیده شود
و بگوید: «دیگر کافیست…»
اگر بیایی،
شاید عدالت دیگر واژهای در کتابها نباشد،
شاید انسان، دوباره به انسان اعتماد کند،
و شاید زمین، بعد از قرنها
نفس راحتی بکشد.
مولای مهربان من…
ما هنوز ایستادهایم،
با دلهایی که شکستهاند اما ناامید نشدهاند.
منتظریم؛
نه از سر عادت،
از سر عشق.
میلادت مبارک،
ای وعدهی روشنِ تمام شبهای جهان.
و من، یکی از میلیونها دلِ خستهام؛
با دستهایی که از بس دعا کردهاند، لرزششان شبیه برگهای آخر پاییز شده است.
مولای من…
سالهاست که نامت را نه فقط با لب، که با زخمهایم صدا میزنم.
هرجا ظلم قد کشید، هرجا انسان از انسان گریخت،
هرجا دلها شکست و کسی نبود تکههایش را جمع کند،
نبودنت را عمیقتر فهمیدم.
جهان از بیعدالتی پیر شده است؛
از عشقهایی که زیر چرخهای جفا له شدند،
از کودکانی که زودتر از سنشان بزرگ شدند
و مادرانی که اشک را از لبخند تشخیص نمیدهند…
آقای من…
ما خستهایم؛
نه از زندگی،
از بیپناهیِ زندگی.
خسته از اینکه خوبی هزینه دارد
و بدی، همیشه راههای میانبُر بلد است.
میگویند انتظار، صبر است؛
اما من میدانم انتظار، عاشقانهترین شکل امید است.
ایستادن بر لبهی تاریکی
و باور داشتن به نوری که هنوز نیامده،
اما حتماً خواهد آمد.
در میلادت ، دلها شبیه شمعاند؛
میسوزند تا شاید کمی جهان روشنتر شود.
ما نه معجزه میخواهیم، نه زیاده ای رویایی ؛
فقط دستی که بر سر این جهان زخمی کشیده شود
و بگوید: «دیگر کافیست…»
اگر بیایی،
شاید عدالت دیگر واژهای در کتابها نباشد،
شاید انسان، دوباره به انسان اعتماد کند،
و شاید زمین، بعد از قرنها
نفس راحتی بکشد.
مولای مهربان من…
ما هنوز ایستادهایم،
با دلهایی که شکستهاند اما ناامید نشدهاند.
منتظریم؛
نه از سر عادت،
از سر عشق.
میلادت مبارک،
ای وعدهی روشنِ تمام شبهای جهان.
- ۱۶۴
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط