پارت چهارم: گذشته
پارت چهارم: گذشته
اتاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت.
جونگکوک هنوز به عکس خیره بود.
— میتونی بهم بگی کیه؟
تهیونگ جواب نداد. از کنار پنجره فاصله گرفت و روی صندلی نشست.
— اسمش سوهیونه.
جونگکوک آرام پرسید:
— دوستت بود؟
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
— یه زمانی.
— «یه زمانی» یعنی چی؟
تهیونگ چند ثانیه مکث کرد.
— قبل از اینکه وارد این زندگی بشم، آدمهای زیادی رو میشناختم. سوهیون هم یکی از اونها بود. اما بعد از یه اتفاق، ارتباطمون قطع شد.
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
— چه اتفاقی؟
تهیونگ آهسته گفت:
— یه سوءتفاهم بزرگ. من فکر میکردم همهچیز تموم شده، ولی ظاهراً اون هنوز اینطور فکر نمیکنه.
گوشی جونگکوک دوباره لرزید.
پیام جدید:
«اگه میخوای حقیقت رو بدونی، امشب ساعت هشت، کافهی روبهروی هتل.»
جونگکوک گوشی را به تهیونگ نشان داد.
تهیونگ بلافاصله گفت:
— نمیری.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
— چون نمیدونیم دنبال چیه.
— ولی شاید جواب سؤالهام اونجاست.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
— پس تنها نمیری.
ساعت هشت، هر دو وارد کافه شدند.
کافه تقریباً خلوت بود. تهیونگ اطراف را نگاه کرد تا اینکه دختری را در گوشهی سالن دید.
سوهیون.
او به محض دیدنشان از جایش بلند شد.
— بالاخره اومدی.
تهیونگ با صدایی سرد گفت:
— چرا برگشتی؟
سوهیون نگاهی به جونگکوک انداخت.
— چون یه چیزهایی هست که اون باید بدونه.
جونگکوک پرسید:
— دربارهی چی؟
سوهیون کیفش را روی میز گذاشت و یک پاکت قدیمی بیرون آورد.
— دربارهی اتفاقی که باعث شد تهیونگ از همهچیز فاصله بگیره.
تهیونگ سریع گفت:
— سوهیون، کافیه.
اما سوهیون پاکت را به سمت جونگکوک هل داد.
— خودت بخون.
جونگکوک به پاکت نگاه کرد.
روی آن فقط یک تاریخ نوشته شده بود.
تاریخی مربوط به سالها قبل.
وقتی پاکت را باز کرد، چند برگه و یک عکس قدیمی داخلش بود.
جونگکوک اولین برگه را برداشت.
چند خط بیشتر نخوانده بود که حالت صورتش تغییر کرد.
سرش را بالا آورد و به تهیونگ نگاه کرد.
— این حقیقت داره؟
تهیونگ چیزی نگفت.
سوهیون آرام گفت:
— حالا میفهمی چرا هیچوقت دربارهی گذشتهاش حرف نمیزد.
جونگکوک برگه را پایین آورد.
— تهیونگ... چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
تهیونگ به آرامی جواب داد:
— چون میترسیدم وقتی حقیقت رو بدونی، دیگه مثل قبل به من نگاه نکنی.
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
و جونگکوک هنوز نمیدانست نوشتههای داخل آن پاکت، فقط آغاز ماجراست...
#بیتیاس
#آرمی
#بیال
#جیامام
#فیکشن
اتاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت.
جونگکوک هنوز به عکس خیره بود.
— میتونی بهم بگی کیه؟
تهیونگ جواب نداد. از کنار پنجره فاصله گرفت و روی صندلی نشست.
— اسمش سوهیونه.
جونگکوک آرام پرسید:
— دوستت بود؟
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
— یه زمانی.
— «یه زمانی» یعنی چی؟
تهیونگ چند ثانیه مکث کرد.
— قبل از اینکه وارد این زندگی بشم، آدمهای زیادی رو میشناختم. سوهیون هم یکی از اونها بود. اما بعد از یه اتفاق، ارتباطمون قطع شد.
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
— چه اتفاقی؟
تهیونگ آهسته گفت:
— یه سوءتفاهم بزرگ. من فکر میکردم همهچیز تموم شده، ولی ظاهراً اون هنوز اینطور فکر نمیکنه.
گوشی جونگکوک دوباره لرزید.
پیام جدید:
«اگه میخوای حقیقت رو بدونی، امشب ساعت هشت، کافهی روبهروی هتل.»
جونگکوک گوشی را به تهیونگ نشان داد.
تهیونگ بلافاصله گفت:
— نمیری.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
— چون نمیدونیم دنبال چیه.
— ولی شاید جواب سؤالهام اونجاست.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
— پس تنها نمیری.
ساعت هشت، هر دو وارد کافه شدند.
کافه تقریباً خلوت بود. تهیونگ اطراف را نگاه کرد تا اینکه دختری را در گوشهی سالن دید.
سوهیون.
او به محض دیدنشان از جایش بلند شد.
— بالاخره اومدی.
تهیونگ با صدایی سرد گفت:
— چرا برگشتی؟
سوهیون نگاهی به جونگکوک انداخت.
— چون یه چیزهایی هست که اون باید بدونه.
جونگکوک پرسید:
— دربارهی چی؟
سوهیون کیفش را روی میز گذاشت و یک پاکت قدیمی بیرون آورد.
— دربارهی اتفاقی که باعث شد تهیونگ از همهچیز فاصله بگیره.
تهیونگ سریع گفت:
— سوهیون، کافیه.
اما سوهیون پاکت را به سمت جونگکوک هل داد.
— خودت بخون.
جونگکوک به پاکت نگاه کرد.
روی آن فقط یک تاریخ نوشته شده بود.
تاریخی مربوط به سالها قبل.
وقتی پاکت را باز کرد، چند برگه و یک عکس قدیمی داخلش بود.
جونگکوک اولین برگه را برداشت.
چند خط بیشتر نخوانده بود که حالت صورتش تغییر کرد.
سرش را بالا آورد و به تهیونگ نگاه کرد.
— این حقیقت داره؟
تهیونگ چیزی نگفت.
سوهیون آرام گفت:
— حالا میفهمی چرا هیچوقت دربارهی گذشتهاش حرف نمیزد.
جونگکوک برگه را پایین آورد.
— تهیونگ... چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
تهیونگ به آرامی جواب داد:
— چون میترسیدم وقتی حقیقت رو بدونی، دیگه مثل قبل به من نگاه نکنی.
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
و جونگکوک هنوز نمیدانست نوشتههای داخل آن پاکت، فقط آغاز ماجراست...
#بیتیاس
#آرمی
#بیال
#جیامام
#فیکشن
- ۲۵۲
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط