{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستهایم را

دست‌هایم را

از اشک

برکه‌ای ساخته‌ام

و در آینه‌اش

چشمانم را

آماده تسلیم دیدم

بی باوری مرگ بود

که جای خود را

به

باور فراق می‌داد

در حزن تفته غروب تابستان

و زندگی

به خاطر چشمانی

عزیزتر از زندگی

ادامه می‌یافت
دیدگاه ها (۰)

و نترسیم از مرگمرگ پایان کبوتر نیستمرگ وارونه یک زنجره نیستم...

اسم این انیمه ها چیه؟

«دروغ»دروغ، تار عنکبوتی است کهریسمان اعتماد را پاره می کند.ا...

«رفیق»باد بهاریست می آیدمی نوازد، می رقصدمی خواند، می سازدما...

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _ 𝟲 جونگکوک وارد خانه شد ، سوجین در ب...

پارت : ۲۹ جیمین هم پاهاش سسد شد و هانول رو بغل کرد و لب و اش...

Who would have thought I would fall in love with the mafia ?...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط