دست‌هایم را

دست‌هایم را

دست‌هایم را

از اشک

برکه‌ای ساخته‌ام

و در آینه‌اش

چشمانم را

آماده تسلیم دیدم

بی باوری مرگ بود

که جای خود را

به

باور فراق می‌داد

در حزن تفته غروب تابستان

و زندگی

به خاطر چشمانی

عزیزتر از زندگی

ادامه می‌یافت
دیدگاه ها (۰)

روشنفکرنمایانی که تاریخ معاصر را تحریف و مغرضانه تحلیل می‌کن...

پرنسس ناخواسته

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :نظر به اهمیت موضوع، شا...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۱۱لیویا هیچ‌چیزی بر...

Twenty four

پارت ۲۴صدایِ آهنگِ پرانرژیِ عروسی از داخلِ سالن می‌اومد، اما...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط