{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۱

پارت ۵۱: نگاه‌هایِ ممنوعه (بخش اول - اصلاح شده)
وارد اون اتاق کنفرانسِ لعنتی که شدم، انگار دمای هوا ده درجه اومد پایین. همه اعضای ارشدِ سازمان دورِ اون میزِ چوبیِ بزرگ و سیاه‌رنگ نشسته بودن. وقتی جونگ‌کوک رو دیدم که با کت‌وشلوارِ سرمه‌ایِ تیره، اون‌قدر مقتدر و بی‌تفاوت پشتِ صندلیِ ریاست نشسته، یه لحظه دلم لرزید. همون‌قدر ترسناک، همون‌قدر جذاب.

وقتی چشمش بهم افتاد، اخمش غلیظ‌تر شد. فقط با یه حرکتِ سر بهم اشاره کرد برم گوشه‌یِ اتاق، جایی که صندلیِ ناظرها بود. نشستنِ من همانا و شروعِ پچ‌پچ‌هایِ زیرِ لبیِ بقیه همانا.

جلسه شروع شد. جونگ‌کوک با اون لحنِ خونسرد و کشنده‌اش داشت در موردِ یه قراردادِ نفتی حرف می‌زد، ولی من حواسم جایِ دیگه‌ای بود. درست سمتِ چپِ من، «لئو» نشسته بود؛ یه آدمِ مغرور و رو‌مخ که همیشه فکر می‌کرد چون یه بخشِ کوچیکی از سازمان رو دستشه، می‌تونه هر غلطی بکنه. هیچ‌وقت باهاش صمیمی نبودم، همیشه یه نگاه‌هایِ چندش‌آوری داشت که حالم رو بد می‌کرد.

چند دقیقه‌ای بود که حس می‌کردم یه نگاهِ سنگین داره روم می‌چرخه. وقتی سرم رو چرخوندم، دیدم لئو داره با یه لبخندِکج و چندش‌آور، سر تا پایِ من رو دید می‌زنه. نگاهش یه نگاهِ کاملاً “شکارچی” بود.

سعی کردم نادیده‌اش بگیرم، ولی لئو ول‌کن نبود. صندلی‌اش رو یه کم عقب کشید و با لحنی که فقط من بشنوم، آروم گفت: «عجیبه… جونگ‌کوک همیشه باهوش بوده، ولی اینکه یه پسرِ به این زیبایی رو بیاره توی این لونه‌یِ گرگ‌ها، یه کم ریسک نیست؟ حیفه واقعاً، این‌جور چیزها باید تو ویترین باشن، نه گوشه‌یِ اتاقِ یه رئیسِ عبوس.»

خونم به جوش اومد. دلم می‌خواست همون‌جا یه حرفی بهش بزنم، ولی یادِ قولی که به جونگ‌کوک داده بودم افتادم. سکوت کردم، ولی لئو جری‌تر شد. بازوم رو با یه حرکتِ خیلی سریع و به ظاهر دوستانه گرفت و گفت: «راستی تهیونگ، شنیدم تو کار با کامپیوتر خیلی واردی. شاید بتونی یه شب وقت بذاری و به منم یاد بدی چطوری…»

هنوز جمله از دهنش در نیومده بود که صدایِ بلندِ کشیده شدنِ پایه‌یِ صندلیِ جونگ‌کوک رویِ کف‌پوشِ چوبیِ اتاق، مثلِ صدایِ رعد تویِ اون سکوت پیچید.

همه ساکت شدن. تمامِِ نگاه‌ها برگشت سمتِ رئیس. جونگ‌کوک حتی بلند نشده بود. فقط خودکارِ نقره‌ایش رو گذاشت روی میز. صدایی که از برخوردِ خودکار با سطحِ میز در اومد، اون‌قدر بلند بود که انگار شلیکِ گلوله بوده. اون آرومِآروم، سرش رو چرخوند سمتِ ما. نگاهش… خدای من، اون نگاه دیگه نگاهِ سردِ همیشگی نبود. انگار تویِ اون سیاهیِ چشماش، یه آتیشِ زیرِ خاکستر بود که داشت شعله می‌کشید.

اون حتی نگام نکرد؛ تمامِ تمرکزش رویِ دستِ لئو بود که هنوز رویِ بازویِ من بود. جونگ‌کوک با آرامشی که از هزار تا فریاد ترسناک‌تر بود، گفت: «لئو… دستت رو بردار.»

لئو، که انگار تازه فهمیده بود چه غلطی کرده، رنگش مثلِ گچ سفید شد. دستش رو با سرعتِ برق کشید عقب، جوری که انگار بازویِ من داغ بوده. «رئیس… من فقط…»

«گفتم دستت رو بردار.» جونگ‌کوک این بار صدایش بم‌تر شد. اون هنوز سرِ جاش نشسته بود، ولی کلِ اتاق انگار داشت فشارِ این خشم رو حس می‌کرد. «جلسه تمام شد. همه برن بیرون. بجزِ تو، لئو.»

صدایِ خروجِ دسته‌جمعیِ بقیه اعضایِ جلسه، تنها صدایِ توی اتاق بود. من می‌خواستم برم، ولی جونگ‌کوک با یه نگاهِ خیلی سریع و کوتاه بهم فهموند: «تو نه. تو بمون.»

در بسته شد. حالا فقط ما سه نفر بودیم. من، لئو که داشت از ترس می‌لرزید، و جونگ‌کوک که آروم از جاش بلند شد. انگار یه هیولا داشت از تویِ قفسش میومد بیرون. اون با قدم‌هایِ خیلی کند و سنگین، دورِ میز راه افتاد و اومد سمتِ ما.
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۵۱

پارت ۵۰

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_9···[ " جونگ‌کوک از BTS در جلسه تجار...

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط