ما اصالت خودمان را پای رابطههایی ریختیم که آدمهایش حا
ما اصالتِ خودمان را پای رابطههایی ریختیم که آدمهایش، حافظهشان را روی “پاک کردنِ خودکار” تنظیم کرده بودند. ما باران شدیم و باریدیم، بیآنکه بدانیم زمینِ مقابلِ ما، شورهزاری است که هیچ مهربانیای در آن ریشه نمیدواند. دردناکترین قسمتِ ماجرا این نیست که خوبیهایمان دیده نشد؛ دردناک آنجاست که ما برای اثباتِ انسانیت، تکههایی از روحِ خودمان را کَندیم و به کسانی بخشیدیم که امروز، حتی چهرهی ما در خاطرشان تار و مبهم است. ما خوب ماندیم، اما تاوانِ این خوبی، پیر شدنِ قلبهایمان بود.
تعهد، یک “هنر” است که آدمهایِ سطحی هرگز آن را نمیآموزند. حتی اگر تمامِ جهان را به پایشان بریزی و رابطهای بسازی که در آن هیچ کمبودی نباشد، باز هم چشمانشان به دنبالِ غریبهای در دوردست میگردد. مشکل از “رابطه” نیست، مشکل از “روحِ ناآرامِ” آنهاست که یاد نگرفته است در یک قلب ساکن شود. آنها روابطِ متعدد را نشانهیِ جذابیتِ خود میدانند، اما در حقیقت، این فرارِ مدام، نشانهیِ این است که آنها هنوز خودشان را پیدا نکردهاند و میخواهند با تکههایِ آدمهایِ مختلف، جورچینِ ناقصِ وجودشان را پر کنند.
بعضی آدمها شبیه به “شورهزار” هستند؛ فرقی نمیکند چقدر ایثار کنی، چقدر بارانِ مهر ببارانی یا چقدر دانهیِ جانت را در آنها بکاری. در زمینِ ناسپاس، هیچ بذری سبز نمیشود. حکایتِ تلاشِ بیهوده برای این آدمها، حکایتِ ریختنِ اب در ظرفی است که تهاش سوراخ است؛ هر چه بیشتر ببخشی، آنها تهیتر میمانند. باید پذیرفت که قدرشناسی یک “فهم” است، نه یک “پاداش”. وقتی کسی وسعتِ قلبِ تو را نمیبیند، ادامه دادنِ فداکاری، دیگر مهربانی نیست؛ خودزنی است. گاهی باید دست از آبیاریِ گلهایِ کاغذی برداشت، قبل از آنکه تمامِ توانِ آدمی خشک شود.
تعهد، یک “هنر” است که آدمهایِ سطحی هرگز آن را نمیآموزند. حتی اگر تمامِ جهان را به پایشان بریزی و رابطهای بسازی که در آن هیچ کمبودی نباشد، باز هم چشمانشان به دنبالِ غریبهای در دوردست میگردد. مشکل از “رابطه” نیست، مشکل از “روحِ ناآرامِ” آنهاست که یاد نگرفته است در یک قلب ساکن شود. آنها روابطِ متعدد را نشانهیِ جذابیتِ خود میدانند، اما در حقیقت، این فرارِ مدام، نشانهیِ این است که آنها هنوز خودشان را پیدا نکردهاند و میخواهند با تکههایِ آدمهایِ مختلف، جورچینِ ناقصِ وجودشان را پر کنند.
بعضی آدمها شبیه به “شورهزار” هستند؛ فرقی نمیکند چقدر ایثار کنی، چقدر بارانِ مهر ببارانی یا چقدر دانهیِ جانت را در آنها بکاری. در زمینِ ناسپاس، هیچ بذری سبز نمیشود. حکایتِ تلاشِ بیهوده برای این آدمها، حکایتِ ریختنِ اب در ظرفی است که تهاش سوراخ است؛ هر چه بیشتر ببخشی، آنها تهیتر میمانند. باید پذیرفت که قدرشناسی یک “فهم” است، نه یک “پاداش”. وقتی کسی وسعتِ قلبِ تو را نمیبیند، ادامه دادنِ فداکاری، دیگر مهربانی نیست؛ خودزنی است. گاهی باید دست از آبیاریِ گلهایِ کاغذی برداشت، قبل از آنکه تمامِ توانِ آدمی خشک شود.
- ۲.۹k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط