دردناکترین بخش زندگی اینجاست که میبینی تقویم ورق میخو
دردناکترین بخشِ زندگی اینجاست که میبینی تقویم ورق میخورد، اما هیچچیز در دنیایِ تو عوض نمیشود. بیدار میشوی، همان اتاق، همان فکرها و همان کارهایِ تکراری که به آنها عادت کردهای، نه چون دوستشان داری، بلکه چون راهِ دیگری بلد نیستی. شب که میشود، به جایِ رضایت، فقط “خستگی” را به رختخواب میبری. انگار در یک فیلمِ تکراری حبس شدهای که کارگردانش یادش رفته فرمانِ “کات” بدهد. تکرار، آرامآرام اشتیاقِ آدم را میکُشد و از تو کسی را میسازد که فقط زنده است، اما زندگی نمیکند.انسان عجیب به نظر برسد، اما حقیقتِ این مسیر در همین تضاد نهفته است. ازدواج نه یک مقصدِ نهایی برای رسیدن به ساحلِ آرامش، بلکه آغازِ یک سفرِ پرفراز و نشیب در دریایی است که گاه طوفانی و گاه آرام است.
این رنج، از نوعِ فرسودگی نیست؛ بلکه از جنسِ «صیقل خوردن» است. مثلِ سنگی که در دلِ کوه، تحتِ فشار و دمایِ زیاد به الماس تبدیل میشود، دو انسان هم در کورهیِ سختیهایِ زندگیِ مشترک است که مَنیتهایشان را از دست میدهند و به یگانگی میرسند.
پستی و بلندیهایِ این راه، امتحانِ ادعاهاست. در روزهایِ آفتابی و خوشی، همراه بودن آسان است؛ اما تنها کسانی میتوانند از پسِ این «رنجِ مقدس» بربیایند که عزمی راسخ و ارادهای پولادین داشته باشند. آنهایی که وقتی جاده مهآلود میشود، دستِ هم را محکمتر میگیرند و وقتی سربالاییها نفسگیر میشود، به جایِ رها کردن، به شانهیِ هم تکیه میکنند.
ازدواج، هنرِ ماندن در میانهیِ طوفان است. این مسیر، جایِ آدمهایِ سستاراده نیست؛ جایِ کسانی است که میدانند برایِ ساختنِ یک «ما»یِ ابدی، باید بارها و بارها از خودِ کوچکشان بگذرند. شکوهِ ازدواج در همین صبوری و پایداری است؛ در اینکه در انتهایِ مسیر، وقتی به پشتِ سر نگاه میکنی، ببینی که این رنج، زیباترین شاهکارِ زندگیات را خلق کرده است: «یک عشقِ ریشهدار که هیچ تندبادی تکانش نمیدهد.
زمان، بیرحمانه تمامِ ویترینها را غبارآلود میکند و اندام و چهره را به چالش میکشد؛ اما در این میان، چیزی هست که کهنگی نمیشناسد و آن “جوهرِ شخصیت” است. وقتی سن بالا میرود، دیگر به دنبالِ کسی نمیگردیم که فقط “تماشایی” باشد، بلکه تشنهی کسی هستیم که “فهمیدنی” باشد. درک و شعور، تنها داراییهایی هستند که با بخشیدن، زیادتر میشوند و با گذشتِ سالها، صیقل میخورند. در نهایت، آنچه یک رابطه را “مقدس” و ماندنی میکند، تقارنِ دو روح است، نه تناسبِ دو پیکر. ما به دنبالِ خانهای میگردیم که درگاهش “اخلاق” و سقفش “فهم” باشد.
این رنج، از نوعِ فرسودگی نیست؛ بلکه از جنسِ «صیقل خوردن» است. مثلِ سنگی که در دلِ کوه، تحتِ فشار و دمایِ زیاد به الماس تبدیل میشود، دو انسان هم در کورهیِ سختیهایِ زندگیِ مشترک است که مَنیتهایشان را از دست میدهند و به یگانگی میرسند.
پستی و بلندیهایِ این راه، امتحانِ ادعاهاست. در روزهایِ آفتابی و خوشی، همراه بودن آسان است؛ اما تنها کسانی میتوانند از پسِ این «رنجِ مقدس» بربیایند که عزمی راسخ و ارادهای پولادین داشته باشند. آنهایی که وقتی جاده مهآلود میشود، دستِ هم را محکمتر میگیرند و وقتی سربالاییها نفسگیر میشود، به جایِ رها کردن، به شانهیِ هم تکیه میکنند.
ازدواج، هنرِ ماندن در میانهیِ طوفان است. این مسیر، جایِ آدمهایِ سستاراده نیست؛ جایِ کسانی است که میدانند برایِ ساختنِ یک «ما»یِ ابدی، باید بارها و بارها از خودِ کوچکشان بگذرند. شکوهِ ازدواج در همین صبوری و پایداری است؛ در اینکه در انتهایِ مسیر، وقتی به پشتِ سر نگاه میکنی، ببینی که این رنج، زیباترین شاهکارِ زندگیات را خلق کرده است: «یک عشقِ ریشهدار که هیچ تندبادی تکانش نمیدهد.
زمان، بیرحمانه تمامِ ویترینها را غبارآلود میکند و اندام و چهره را به چالش میکشد؛ اما در این میان، چیزی هست که کهنگی نمیشناسد و آن “جوهرِ شخصیت” است. وقتی سن بالا میرود، دیگر به دنبالِ کسی نمیگردیم که فقط “تماشایی” باشد، بلکه تشنهی کسی هستیم که “فهمیدنی” باشد. درک و شعور، تنها داراییهایی هستند که با بخشیدن، زیادتر میشوند و با گذشتِ سالها، صیقل میخورند. در نهایت، آنچه یک رابطه را “مقدس” و ماندنی میکند، تقارنِ دو روح است، نه تناسبِ دو پیکر. ما به دنبالِ خانهای میگردیم که درگاهش “اخلاق” و سقفش “فهم” باشد.
- ۳۰۹
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط