فرشتهای بدون بال
🦋(فرشتهای بدون بال)🦋
پارت¹⁷
ریو:من نمیتونم دروغ بگم چون به گناهام اضافه میشه
کوک:پس بیا بغلت کنم بخوابیم
ریو بدون مکث رفت تو بغل جونگ کوک باهم تا صبح خوابیدن صبح کوک زودتر بیدار شد فقط به ریو نکاه میکرد تا اینکه ریو بیدار شد
ریو:سلام عزیزم
کوک:سلام قشنگم....همزمان سرش و نوازش میکرد
کوک:خوب خوابیدی فرشته؟؟
ریو:اره کوکی خوب بود
کوک:کوکیی؟؟؟
ریو:اره
کوک:تو الان به من گفتی کوکی؟؟
ریو:اره دیوونه
کوک:وایی خوداااا نگاش کن تو چقدر آخه خوردنی...لپش و بوسید
ریو:ای باشه اول صبحی ماچ و بوس بسه بیا بریم مسواک بزنیم
کوک: باشه
(رفتن دوتایی باهم مسواک زدن)
(ویو کوک)
تو ذهنم گفتم وایی خدا یعنی میشه ازدواج کنیم بچه داشته باشیم واییی عالیههعع همینجوری که تو فکر بودم....
ریو:کوک.....کوک....
کوک:.....
ریو:کوکککککککک.....نسبتا بلند
کوک:عا چ..چ..چ...چ.چیه چیشدع؟؟
ریو:عاا هیچی خوبی تو؟؟
کوک:اره خوبم
ریو:عالیه
کوک:ریو یه سوال بپرسم
ریو:اره حتما
کوک:باهام ازدواج میکنی؟؟
ریو:....
کوک:میدونم زوده ولی گفتم بهم اعتماد کن
ریو:فک کردی منظورم از سکوت نه بود...حلقه کجاست خب بکنش تو دستم ععع منتظرم
کوک:واقعا؟؟...داد
ریو:اره داد نزن
(کوک حلقه رو آورد کرد تو دستش)
کوک:کی ازدواج کنیم ها؟؟
ریو:هروقت آقایی بگه
کوک:تا دوماه دیگه فک کنم خوب باشه
ریو؛موافقم
کوک:ریو بیا بریم صبح.نن درست کنیم
ریو:عاممم....باشه
کوک:خب دستت و بده به من
ریو:بفرما
کوک:بفرما بانو خانوما مقدم ترن
ریو:مرسییی کوکی....لبخند
رفتن پایین شروع کردن به درست کردن صبحونه میز چیدن
نشستم سر میز شروع کردن به خوردن
ریو:کوک
کوک:جانم
ریو:میشه بریم قدم بزنیم
کوک: حتما
ریو: مرسی
ریو:آها راستی برای شب بلیت هواپیما میگیرم پنج صبح حرکت
کوک:باشه عزیزم
صبحونشونو خوردن تموم شد ریو با خوشحالی رفت بالا آماده شد
(ویو ریو)
موهامو شونه زدم بهشون حالت دادم یه آرایش لایت کردم یه لباس خاص پوشیدم رفتم پایین گفتم من آمادهام
کوک:بانو بفرما از این طرف
کوک رو به بادیگارد کرد
کوک:ماشین کجاست
بادیگارد:ارباب بیرون آمده به حرکت هستش
کوک:هوم باشه
کوک و ریو نشستن تو ماشین رفتن تو پاساژ کلی قدم زدن و خرید کردن بعد از کلی خرید برگشتن سمت ماشین وسایل هارو گذاشتن تو ماشین ریو تصمیم گرفت بره خوراکی بخره کوک هم گفت که تو ماشین منتظرشه رفت خرید و برگشت داشت میومد که ماشینی با سرعت زیادی آمد سمت ریو که....
برای ادامه فیک به کمک شما عزیزان نیاز مندم:))))
پارت¹⁷
ریو:من نمیتونم دروغ بگم چون به گناهام اضافه میشه
کوک:پس بیا بغلت کنم بخوابیم
ریو بدون مکث رفت تو بغل جونگ کوک باهم تا صبح خوابیدن صبح کوک زودتر بیدار شد فقط به ریو نکاه میکرد تا اینکه ریو بیدار شد
ریو:سلام عزیزم
کوک:سلام قشنگم....همزمان سرش و نوازش میکرد
کوک:خوب خوابیدی فرشته؟؟
ریو:اره کوکی خوب بود
کوک:کوکیی؟؟؟
ریو:اره
کوک:تو الان به من گفتی کوکی؟؟
ریو:اره دیوونه
کوک:وایی خوداااا نگاش کن تو چقدر آخه خوردنی...لپش و بوسید
ریو:ای باشه اول صبحی ماچ و بوس بسه بیا بریم مسواک بزنیم
کوک: باشه
(رفتن دوتایی باهم مسواک زدن)
(ویو کوک)
تو ذهنم گفتم وایی خدا یعنی میشه ازدواج کنیم بچه داشته باشیم واییی عالیههعع همینجوری که تو فکر بودم....
ریو:کوک.....کوک....
کوک:.....
ریو:کوکککککککک.....نسبتا بلند
کوک:عا چ..چ..چ...چ.چیه چیشدع؟؟
ریو:عاا هیچی خوبی تو؟؟
کوک:اره خوبم
ریو:عالیه
کوک:ریو یه سوال بپرسم
ریو:اره حتما
کوک:باهام ازدواج میکنی؟؟
ریو:....
کوک:میدونم زوده ولی گفتم بهم اعتماد کن
ریو:فک کردی منظورم از سکوت نه بود...حلقه کجاست خب بکنش تو دستم ععع منتظرم
کوک:واقعا؟؟...داد
ریو:اره داد نزن
(کوک حلقه رو آورد کرد تو دستش)
کوک:کی ازدواج کنیم ها؟؟
ریو:هروقت آقایی بگه
کوک:تا دوماه دیگه فک کنم خوب باشه
ریو؛موافقم
کوک:ریو بیا بریم صبح.نن درست کنیم
ریو:عاممم....باشه
کوک:خب دستت و بده به من
ریو:بفرما
کوک:بفرما بانو خانوما مقدم ترن
ریو:مرسییی کوکی....لبخند
رفتن پایین شروع کردن به درست کردن صبحونه میز چیدن
نشستم سر میز شروع کردن به خوردن
ریو:کوک
کوک:جانم
ریو:میشه بریم قدم بزنیم
کوک: حتما
ریو: مرسی
ریو:آها راستی برای شب بلیت هواپیما میگیرم پنج صبح حرکت
کوک:باشه عزیزم
صبحونشونو خوردن تموم شد ریو با خوشحالی رفت بالا آماده شد
(ویو ریو)
موهامو شونه زدم بهشون حالت دادم یه آرایش لایت کردم یه لباس خاص پوشیدم رفتم پایین گفتم من آمادهام
کوک:بانو بفرما از این طرف
کوک رو به بادیگارد کرد
کوک:ماشین کجاست
بادیگارد:ارباب بیرون آمده به حرکت هستش
کوک:هوم باشه
کوک و ریو نشستن تو ماشین رفتن تو پاساژ کلی قدم زدن و خرید کردن بعد از کلی خرید برگشتن سمت ماشین وسایل هارو گذاشتن تو ماشین ریو تصمیم گرفت بره خوراکی بخره کوک هم گفت که تو ماشین منتظرشه رفت خرید و برگشت داشت میومد که ماشینی با سرعت زیادی آمد سمت ریو که....
برای ادامه فیک به کمک شما عزیزان نیاز مندم:))))
- ۱.۴k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط