قهر
p=1
وقتی رسیدم خونه، تهیونگ هنوز با همون محو لبخندش توی آشپزخونه ایستاده بو انگار منتظر بود بهم چیزی بگه. شاید یه خوش اومدی عزیزم" یا حتی یه چی دیگه ولی همین که بچه اومد سمتم و من خم شدم بغلش کردم، بوسیدمش و کلی قربون صدقهش رفتم، نگاه تهیونگ یه ذره افتاد، یه جوری شد
ته=«خب… حداقل به من هم یه سلامی میکردی.»
من، غرق بچه بودم بدون اینکه خوب حواسم به لحن صداش باشه، فقط گفتم:
من=«صبر کن تهیونگ، بذار اول آرومش کنم. امروز خیلی اذیت شده.»
تهیونگ ساکت شد. . رفت سمت مبل و نشست، کنترل تلویزیون رو برداشت ولی نگاهش رو نداد به صفحه. مشخص بود که حواسش جای دیگهایه.
منم بچه رو گذاشتم زمین و رفتم کنارش نشستم. بوسیدمش و گفتم: من=«چی شده عزیزم؟ چرا ساکتی؟»
تهیونگ سرشو تکون داد ته=. «هیچی بابا، فقط… دیدم چقدر بچه رو بغل کردی، گفتم شاید من دیگه اضافیام.»
نفس عمیقی کشیدم. میدونستم منظور چیه. این روزها همش درگیر کار و بچه بودم و کمتر به تهیونگ توجه میکردم. ولی تهیونگ هیچوقت اینجوری مستقیم نمیگفت.
من=«تهیونگ، این چه حرفیه؟ تو هیچوقت اضافی نیستی.» دستمو گذاشتم رو دستش. سرد بود. «میدونم این مدت سرم شلوغ بوده، ولی تقصیر تو که نیست.»
تهیونگ آروم گفت: ته=«میدونم. فقط… حس میکنم دیگه اون اولویت سابق رو ندارم.»
---
نظر بدید ادامه بزارم؟
وقتی رسیدم خونه، تهیونگ هنوز با همون محو لبخندش توی آشپزخونه ایستاده بو انگار منتظر بود بهم چیزی بگه. شاید یه خوش اومدی عزیزم" یا حتی یه چی دیگه ولی همین که بچه اومد سمتم و من خم شدم بغلش کردم، بوسیدمش و کلی قربون صدقهش رفتم، نگاه تهیونگ یه ذره افتاد، یه جوری شد
ته=«خب… حداقل به من هم یه سلامی میکردی.»
من، غرق بچه بودم بدون اینکه خوب حواسم به لحن صداش باشه، فقط گفتم:
من=«صبر کن تهیونگ، بذار اول آرومش کنم. امروز خیلی اذیت شده.»
تهیونگ ساکت شد. . رفت سمت مبل و نشست، کنترل تلویزیون رو برداشت ولی نگاهش رو نداد به صفحه. مشخص بود که حواسش جای دیگهایه.
منم بچه رو گذاشتم زمین و رفتم کنارش نشستم. بوسیدمش و گفتم: من=«چی شده عزیزم؟ چرا ساکتی؟»
تهیونگ سرشو تکون داد ته=. «هیچی بابا، فقط… دیدم چقدر بچه رو بغل کردی، گفتم شاید من دیگه اضافیام.»
نفس عمیقی کشیدم. میدونستم منظور چیه. این روزها همش درگیر کار و بچه بودم و کمتر به تهیونگ توجه میکردم. ولی تهیونگ هیچوقت اینجوری مستقیم نمیگفت.
من=«تهیونگ، این چه حرفیه؟ تو هیچوقت اضافی نیستی.» دستمو گذاشتم رو دستش. سرد بود. «میدونم این مدت سرم شلوغ بوده، ولی تقصیر تو که نیست.»
تهیونگ آروم گفت: ته=«میدونم. فقط… حس میکنم دیگه اون اولویت سابق رو ندارم.»
---
نظر بدید ادامه بزارم؟
- ۲۳۴
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط