برف زمستونی
p=9
همینطور که تند تند ازش دور میشدم، اشکهام روی گونههام میریخت و سرما رو توی استخونهام حس میکردم. چقدر سخت بود این همه احساسات متناقض رو توی خودم خفه کنم. چطور تونست اینقدر راحت من رو تنها بذاره؟ ما چقدر با هم صمیمی بودیم... یعنی بودیم؟ انگار دیگه هیچکدوم از اون خاطرهها، اون حرفهای شبانه، اون خندههای از ته دل، دیگه معنی نداشت.
وقتی روی نیمکت سرد ایستگاه اتوبوس نشستم، تازه تونستم نفس عمیقی بکشم
به صفحه خاموش موبایلم خیره شدم. دلم میخواست یه پیام براش بفرستم، یه چیزی شبیه: "چرا این کار رو باهام کردی؟" یا "هنوزم دوستت دارم، تهیونگ." ولی میدونستم که این کار فقط اوضاع رو بدتر میکنه
یهو یه فکر ترسناک به ذهنم رسید. اگه واقعاً من رو فقط به عنوان یه دوست میدید، و این بازی دوستی به عشق، فقط یه طرفه بود؟ اگه تمام این مدت من داشتم یه طرفه به قاضی میرفتم و اون هیچ حسی به من نداشت؟
ولی حرفهاش... رفتار سردش... همه چیز داشت بهم فشار میاورد
چشمهام رو بستم و سعی کردم دوباره اون احساسات رو سرکوب کنم. باید قوی میشدم.
همینطور که تند تند ازش دور میشدم، اشکهام روی گونههام میریخت و سرما رو توی استخونهام حس میکردم. چقدر سخت بود این همه احساسات متناقض رو توی خودم خفه کنم. چطور تونست اینقدر راحت من رو تنها بذاره؟ ما چقدر با هم صمیمی بودیم... یعنی بودیم؟ انگار دیگه هیچکدوم از اون خاطرهها، اون حرفهای شبانه، اون خندههای از ته دل، دیگه معنی نداشت.
وقتی روی نیمکت سرد ایستگاه اتوبوس نشستم، تازه تونستم نفس عمیقی بکشم
به صفحه خاموش موبایلم خیره شدم. دلم میخواست یه پیام براش بفرستم، یه چیزی شبیه: "چرا این کار رو باهام کردی؟" یا "هنوزم دوستت دارم، تهیونگ." ولی میدونستم که این کار فقط اوضاع رو بدتر میکنه
یهو یه فکر ترسناک به ذهنم رسید. اگه واقعاً من رو فقط به عنوان یه دوست میدید، و این بازی دوستی به عشق، فقط یه طرفه بود؟ اگه تمام این مدت من داشتم یه طرفه به قاضی میرفتم و اون هیچ حسی به من نداشت؟
ولی حرفهاش... رفتار سردش... همه چیز داشت بهم فشار میاورد
چشمهام رو بستم و سعی کردم دوباره اون احساسات رو سرکوب کنم. باید قوی میشدم.
- ۲۳۰
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط