part : 26
part : 26
chapter : 2
یک روز بعد
الان یک روز از دعوای منو ویلیام میگذره و من خودمو داخل اتاق حبس کردم ، برای اینکه قیافه ی نحسشو نبینم یک روز از اتاقم بیرون نرفتم .... کمر درد دیوونم کرده . اما برام مهم نیست ، ویلیام تمام این مدت رو پشت در نشسته و روزی هزار بار ازم معذرت خواهی میکنه ...... بهش اهمیتی نمیدم .
نمیتونم ببخشمش ....
از اونجایی که به هیچکس اجازه ورود به اتاقم رو ندادم ، اگه خانم بارل کارم داشته باشه بهم پیام میده . صدای گوشیم بلند شد . برام پیام اومده بود . اه ویلیام مثل همیشه برام پیام داده بود تا ازم معذرت خواهی کنه . دیوونم کرده دیگه ، بلاکش کردم و گوشیمو روی تخت انداختم که دوباره برام پیام اومد . این دفعه خانم بارل بود .....
@ عزیزم امشب عروسیه یکی از فامیلامونه . خواستم بهت اطلاع بدم .
تایپ کردم + من نمیام
@ نمیشه ، تورو هم دعوت کرده
پوففففففف مجبورم برم . دوباره برام پیام اومد گوشیمو روشن کردم ، فکر میکردم خانم بارل باشه ولی ویلیام با یه شماره ی دیگه بهم پیام داده بود ، انقدر عصبانی شدم که گوشیمو محکم کوبیدم توی دیوار ، گوشیم داغون شد ولی بهتر از اینه که پیام های اون عوضیو ببینم . بعد از اینکه گوشیو توی دیوار کوبیدم ویلیام دستاشو به در میزد و با نگرانی التماس میکرد در رو باز کنم
× هلن حالت خوبه ؟ چیزی شده ؟ صدای چی بود ؟ ازت خواهش میکنم جوابمو بده ....
خواستم جوابشو بدم که کمرم دوباره درد گرفت و نفسم بالا نمیومد ، آروم روی تخت خوابیدم . به سختی لب زدم
+ به تو هیچ ربطی نداره . دخالت نکن
... چند ساعتی گذشته، به خاطر عروسی مجبورم از اتاقم بیام بیرون و قراره با ویلیام رو به رو بشم
بعد از اینکه آماده شدم جلوی در ایستادم . نفس عمیقی کشیدم و با تردید در رو باز کردم ...... ویلیام سریع از جاش بلند شد و بهم خیره شد خواست بغلم کنه که .....
+ دستت بهم بخوره همینجا خونتو میریزم
با ناراحتی ازم فاصله گرفت آروم آروم از پله ها پایین میرفتم و ویلیام هم پشت سرم میومد
روبه روی خانم بارل ایستادم
@ به به . خانوم بالاخره از اتاقشون بیرون اومدن
با جدیت نگاهش کردم
+ کی میریم ؟
همراه خانم بارل و ویلیام وارد تالار شدیم ، .... نگاه های ویلیام خیلی رو مخ بودن و اذیتم میکردن ، سعی میکردم باهاش چشم تو چشم نشم
از روی صندلی بلند شدم . کمرم دوباره درد گرفته بود ..... نسبت به روزهای قبل دردم کمتر شده بود اما هنوزم عذابم میداد
آروم آروم از تالار بیرون اومدم ، یه گوشه ایستادم و به آسمون خیره شدم ... حس کردم یه نفر پشتم ایستاده . از زیر چشم نگاه کردم . ویلیام بود .... خواستم ازش دور بشم و دوباره وارد تالار بشم که دستمو گرفت ، محکم دستمو از توی دستش کشیدم ولی سریع جلوم ایستاد.
× لطفا ... فقط چند دقیقه بهم گوش بده . زیاد طول نمیکشه ....
نفس عمیقی کشیدم و همونجا ایستادم
× هلن . من .... من عاشقت شدم ...
chapter : 2
یک روز بعد
الان یک روز از دعوای منو ویلیام میگذره و من خودمو داخل اتاق حبس کردم ، برای اینکه قیافه ی نحسشو نبینم یک روز از اتاقم بیرون نرفتم .... کمر درد دیوونم کرده . اما برام مهم نیست ، ویلیام تمام این مدت رو پشت در نشسته و روزی هزار بار ازم معذرت خواهی میکنه ...... بهش اهمیتی نمیدم .
نمیتونم ببخشمش ....
از اونجایی که به هیچکس اجازه ورود به اتاقم رو ندادم ، اگه خانم بارل کارم داشته باشه بهم پیام میده . صدای گوشیم بلند شد . برام پیام اومده بود . اه ویلیام مثل همیشه برام پیام داده بود تا ازم معذرت خواهی کنه . دیوونم کرده دیگه ، بلاکش کردم و گوشیمو روی تخت انداختم که دوباره برام پیام اومد . این دفعه خانم بارل بود .....
@ عزیزم امشب عروسیه یکی از فامیلامونه . خواستم بهت اطلاع بدم .
تایپ کردم + من نمیام
@ نمیشه ، تورو هم دعوت کرده
پوففففففف مجبورم برم . دوباره برام پیام اومد گوشیمو روشن کردم ، فکر میکردم خانم بارل باشه ولی ویلیام با یه شماره ی دیگه بهم پیام داده بود ، انقدر عصبانی شدم که گوشیمو محکم کوبیدم توی دیوار ، گوشیم داغون شد ولی بهتر از اینه که پیام های اون عوضیو ببینم . بعد از اینکه گوشیو توی دیوار کوبیدم ویلیام دستاشو به در میزد و با نگرانی التماس میکرد در رو باز کنم
× هلن حالت خوبه ؟ چیزی شده ؟ صدای چی بود ؟ ازت خواهش میکنم جوابمو بده ....
خواستم جوابشو بدم که کمرم دوباره درد گرفت و نفسم بالا نمیومد ، آروم روی تخت خوابیدم . به سختی لب زدم
+ به تو هیچ ربطی نداره . دخالت نکن
... چند ساعتی گذشته، به خاطر عروسی مجبورم از اتاقم بیام بیرون و قراره با ویلیام رو به رو بشم
بعد از اینکه آماده شدم جلوی در ایستادم . نفس عمیقی کشیدم و با تردید در رو باز کردم ...... ویلیام سریع از جاش بلند شد و بهم خیره شد خواست بغلم کنه که .....
+ دستت بهم بخوره همینجا خونتو میریزم
با ناراحتی ازم فاصله گرفت آروم آروم از پله ها پایین میرفتم و ویلیام هم پشت سرم میومد
روبه روی خانم بارل ایستادم
@ به به . خانوم بالاخره از اتاقشون بیرون اومدن
با جدیت نگاهش کردم
+ کی میریم ؟
همراه خانم بارل و ویلیام وارد تالار شدیم ، .... نگاه های ویلیام خیلی رو مخ بودن و اذیتم میکردن ، سعی میکردم باهاش چشم تو چشم نشم
از روی صندلی بلند شدم . کمرم دوباره درد گرفته بود ..... نسبت به روزهای قبل دردم کمتر شده بود اما هنوزم عذابم میداد
آروم آروم از تالار بیرون اومدم ، یه گوشه ایستادم و به آسمون خیره شدم ... حس کردم یه نفر پشتم ایستاده . از زیر چشم نگاه کردم . ویلیام بود .... خواستم ازش دور بشم و دوباره وارد تالار بشم که دستمو گرفت ، محکم دستمو از توی دستش کشیدم ولی سریع جلوم ایستاد.
× لطفا ... فقط چند دقیقه بهم گوش بده . زیاد طول نمیکشه ....
نفس عمیقی کشیدم و همونجا ایستادم
× هلن . من .... من عاشقت شدم ...
- ۶.۶k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط