{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

۷۰ لایک و ۱۰۰ کام (کام خوب ... )

۷۰ لایک و ۱۰۰ کام (کام خوب ... )
× خوش میگذره با اون پسره دوهزاری ؟
+وااااا ویلیام این چه حرفیه ، فقط یکم گپ زدیم باهم
× تو خیلی غلط کردی با این اسکل گپ میزنی .... اگه بفهمم یک کلمه دیگه باهاش حرف زدی شر به پا میکنم
و بعد سریع از آشپزخونه بیرون رفت
برگشتم توی سالن اما به جای اینکه کنار مایکل بشیم کنار خانم بارل نشستم که دیدم ویلیام با یه لبخند رضایت مند بهم نگاه میکنه .‌. بهش چشم خیره رفتم و دیگه بهش اهمیتی ندادم
بعد از چند دقیقه خوانواده کلارک از ما خداحافظی کردن و رفتن و ما هم تا دم در بدرقشون کردیم
خواستم برگردم و برم داخل که با صدای مایکل منصرف شدم
؛ گفت و گوی خوبی داشتیم ، راستش ازتون خوشم اومده . میتونم شمارتونو داشته باشم تا بیشتر باهم در ارتباط باشم ؟
با تعجب نگاهش کردم که ویلیام با لبخند مصنوعی کنارم اومد و لب زد
× مشکلی پیش اومده مایکل ‌؟
؛ آممممم خب . نه چیزی نیست بهتره من دیگه برم
بعد از اینکه مایکل رفت ویلیام محکم دستمو گرفت و منو به سمت طبقه بالا کشوند
جلوی در اتاقش ایستاد و با شتاب در رو باز کرد ، پرتم کرد تو اتاق و با عصبانیت عربده کشید
× این پسره چه زری میزد ها ؟ شماره میخواست آره ؟
وقتی پرتم کرد توی اتاق کمرم محکم با لبه تخت برخورد کرد . از درد چشمامو بستم و در تلاش بودم که اشکام نریزن .‌ دستم روی کمرم بود و رسما از درد جون میدادم
× پس چرا لال شدی ؟ دارم میگم اون پسره الدنگ چی بهت گفت ؟
با دستم کمرمو فشار میداد و سعی میکردم دردشو کمتر کنم . نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه ، ویلیام که تازه فهمیده بود چه اتفاقی افتاده به سمتم اومد تا کمکم کنه که رفتم عقب و جیغ بلندی کشیدم
+ برو کنار عوضی . لیاقت نداری باهات خوب رفتار کنم آره ؟ چرا هروقت باهات رفتار خوبی دارم
بعدش پشیمونم میکنی ؟ ازت متنفرممممممم
ویلیام با تعجب و پشیمونی بهم زل زده بود ، از کنارش رد شدم و همون طور که دستمو به کمرم گرفته بودم آروم آروم به سمت اتاقم رفتم ، چند باری خواست کمکم کنه ولی بهش اجازه همچین کاری رو ندادم . من اگه بمیرمم به کمک اون نیاز ندارم . اشک هام جلومو تار کرده بودن و بلند بلند گریه میکردم.....
وارد اتاقم شدم و ویلیام هم پشت سرم وارد شد‌ . نگرانی و پشیمونی توی نگاهش موج میزد .
+ گمشو بیرون
× هلن حالت خوبه ؟ من ..‌ من معذرت میخوام هلن قسم میخورم دست خودم نبود عصبانی شدم . بزار کمکت کنم حالت خوب نیست !
به سمتم اومد که محکم زدم توی گوشش و تهدیدش کردم
+ اگه همین الان از اتاقم نری بیرون ، اول تورو میکشم بعدشم خودمو ...‌ نزار کاری کنم که پدر و مادرت به عزات بشینن ..... بیرونننننننننن
ویلیام آروم از اتاق بیرون رفت . گریم اوج گرفت ، در رو قفل کردم که ویلیام آروم از پشت در گفت
× هلن حالت خوب نیست . بزار اول ببرمت دکتر بعد هرچقدر خواستی تنها باش ، کمرت درد میکنه
+ به درک که درد میکنه به درک که کبود شده به درکککککککک ... مگه برات مهمه ؟؟

یک روز بعد
دیدگاه ها (۲۷)

part : 24chapter : 2هوا ابری بود و ابرها اجازه ی تابیدن به آ...

کاور فصل جدید .... نظرتون چیه ؟

#part_4#پایان_خوش_داستان_من پریدم روی تخت و شروع کردم گریه ک...

𝒑𝒂𝒓𝒕𝟑صبح با نور خورشید بیدار شدم یکم چشمامومالیدم بلند شدم ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط