part17
𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤
تهیونگ آرامتر گفت:
«و راستش… اون نسخهی جدیدت، هرچقدر هم که ترسناک به نظر بیاد، هنوز خودِ توئه. فقط زخمیتر.»
کامیل برای اولین بار نگاهش را از او ندزدید.
برعکس، مستقیم به چشمهایش خیره شد، و در آن نگاهِ سرد، چیزی نرم و آسیبدیده برق زد.
و شاید اگر تهیونگ کمی بیشتر حرف میزد، کامیل دوباره دیوار میکشید.
درست در لحظهای که کلماتِ تهیونگ هنوز در فضای کوچک دستشویی معلق بود و فاصلهی بینشان به حداقل رسیده بود، سکوتِ سنگینی حاکم شد. تهیونگ که حالا مستقیماً به لبهای کامیل نگاه میکرد، انگار تحتِ تأثیرِ همان «نسخهی جدید» و سردِ او قرار گرفته بود، ناگهان بدون هیچ هشداری، گام آخر را برداشت.
او دستش را پشتِ گردنِ کامیل برد و با حرکتی که همزمان ترکیبی از جسارت و یک کنجکاویِ مهارنشدنی بود، سرش را جلو آورد و برای لحظهای کوتاه، لبهایش را روی لبهای کامیل گذاشت.
این بوسه، نه عاشقانه بود و نه از رویِ آرامش. یک شوکِ آنی بود؛ یک ادعایِ قدرت در میانهیِ تمامِ آن سردیها.
کامیل برای یک ثانیه در بهت فرو رفت. چشمانش گرد شد و ضربانِ قلبش طوری بالا رفت که انگار میخواست از قفسهی سینهاش بیرون بزند. اما بلافاصله، خشم و غرورِ جریحهدار شدهاش جایِ بهت را گرفت
اما همینجا، در همان سکوتِ کوتاه، کامیل حس کرد از اینکه کسی اینقدر دقیق او را دیده، خوشش آمده.
بیشتر از چیزی که میخواست اعتراف کند.
او با تمام قدرتی که در دست داشت، عقب کشید و با صدایِ سیلیِ محکمی که در فضای کاشیکاریشدهی دستشویی پیچید، صورتِ تهیونگ را به سمتِ مخالف چرخاند. اثرِ سرخیِ انگشتانش لحظهای بعد روی صورتِ تهیونگ نمایان شد.
کامیل، در حالی که سینهاش به تندی بالا و پایین میرفت و چشمانش از خشم و تحقیر میسوخت، با صدایی که به لرزه افتاده بود اما هنوز بُرنده بود، فریاد زد:
«تو کی هستی؟! کی بهت اجازه داد؟»
تهیونگ، که صورتش بر اثر ضربه هنوز به یک سمت متمایل بود، تکان نخورد. او انگار سنگینیِ سیلی را پذیرفته بود. چند ثانیه همانطور ماند و بعد، آرام سرش را برگرداند. نگاهش برخلافِ انتظار، نه خشمگین بود و نه پشیمان؛ بلکه نوعی لذتِ عجیب و تاریک در آن میدرخشد.
او با انگشت شستش گوشهی لبش را لمس کرد و با لحنی که هنوز هم آرام بود، گفت:
«فکر کردم بالاخره اون دیواری که دور خودت کشیدی، لرزیده.»
کامیل که از این بیتفاوتیِ تهیونگ و از آن لمسِ ناگهانی به شدت بهم ریخته بود، قدمی به عقب گذاشت تا به درِ دستشویی تکیه دهد. دستش را روی صورتش کشید و با نفرتِ عمیقی نگاهش کرد:
«تو هیچی از من نمیدونی. فکر کردی چون ازت دفاع کردم یا چون داری تماشام میکنی، میتونی بازیام بدی؟ من بازیچهیِ هیچکس نیستم، حتی تو.»
تهیونگ یک قدم به سمتِ او برداشت، اما کامیل با انگشتِ اشارهاش او را متوقف کرد.
«عقب بایست. همین حالا.»
تهیونگ ایستاد. او به چشمهای کامیل خیره شد، چشمهایی که حالا دیگر سرد نبودند، بلکه با آتشی از خشم و آشفتگی میسوختند. تهیونگ با صدایی که حالا خشدارتر از همیشه بود، گفت:
«من بازی نمیکنم کامیل. فقط داشتم مطمئن میشدم که اون زیر، هنوز همون آدمِ زندهای هستی که میشناختم.»
کامیل، در حالی که اشکهای خشم در چشمانش حلقه زده بود، کیفش را از روی سینک قاپید و با قدمهایی سریع به سمتِ در رفت. قبل از اینکه از در خارج شود، مکث کرد و بدون اینکه برگردد، گفت:
«دیگه هیچوقت، هیچوقت به من دست نزن.»
و بعد، با کوبیدنِ درِ دستشویی، او را در تنهاییِ میانِ آینهها جا گذاشت. تهیونگ همانجا ایستاد، به تصویرِ خودش در آینه نگاه کرد و لکهیِ کمرنگِ اثرِ سیلی را روی صورتش لمس کرد. لبخندِ کجی روی لبش نشست. بازی واقعاً شروع شده بود، اما نه آنطور که او فکر میکرد؛ کامیل دیگر فقط یک قربانیِ خاموش نبود
شرط لایک بالای ۴۰
کامنت یادتون نره✨
#فیک_بی_تی_اس#فیک#اسمات#فیکشن#فیک_تهیونگ
تهیونگ آرامتر گفت:
«و راستش… اون نسخهی جدیدت، هرچقدر هم که ترسناک به نظر بیاد، هنوز خودِ توئه. فقط زخمیتر.»
کامیل برای اولین بار نگاهش را از او ندزدید.
برعکس، مستقیم به چشمهایش خیره شد، و در آن نگاهِ سرد، چیزی نرم و آسیبدیده برق زد.
و شاید اگر تهیونگ کمی بیشتر حرف میزد، کامیل دوباره دیوار میکشید.
درست در لحظهای که کلماتِ تهیونگ هنوز در فضای کوچک دستشویی معلق بود و فاصلهی بینشان به حداقل رسیده بود، سکوتِ سنگینی حاکم شد. تهیونگ که حالا مستقیماً به لبهای کامیل نگاه میکرد، انگار تحتِ تأثیرِ همان «نسخهی جدید» و سردِ او قرار گرفته بود، ناگهان بدون هیچ هشداری، گام آخر را برداشت.
او دستش را پشتِ گردنِ کامیل برد و با حرکتی که همزمان ترکیبی از جسارت و یک کنجکاویِ مهارنشدنی بود، سرش را جلو آورد و برای لحظهای کوتاه، لبهایش را روی لبهای کامیل گذاشت.
این بوسه، نه عاشقانه بود و نه از رویِ آرامش. یک شوکِ آنی بود؛ یک ادعایِ قدرت در میانهیِ تمامِ آن سردیها.
کامیل برای یک ثانیه در بهت فرو رفت. چشمانش گرد شد و ضربانِ قلبش طوری بالا رفت که انگار میخواست از قفسهی سینهاش بیرون بزند. اما بلافاصله، خشم و غرورِ جریحهدار شدهاش جایِ بهت را گرفت
اما همینجا، در همان سکوتِ کوتاه، کامیل حس کرد از اینکه کسی اینقدر دقیق او را دیده، خوشش آمده.
بیشتر از چیزی که میخواست اعتراف کند.
او با تمام قدرتی که در دست داشت، عقب کشید و با صدایِ سیلیِ محکمی که در فضای کاشیکاریشدهی دستشویی پیچید، صورتِ تهیونگ را به سمتِ مخالف چرخاند. اثرِ سرخیِ انگشتانش لحظهای بعد روی صورتِ تهیونگ نمایان شد.
کامیل، در حالی که سینهاش به تندی بالا و پایین میرفت و چشمانش از خشم و تحقیر میسوخت، با صدایی که به لرزه افتاده بود اما هنوز بُرنده بود، فریاد زد:
«تو کی هستی؟! کی بهت اجازه داد؟»
تهیونگ، که صورتش بر اثر ضربه هنوز به یک سمت متمایل بود، تکان نخورد. او انگار سنگینیِ سیلی را پذیرفته بود. چند ثانیه همانطور ماند و بعد، آرام سرش را برگرداند. نگاهش برخلافِ انتظار، نه خشمگین بود و نه پشیمان؛ بلکه نوعی لذتِ عجیب و تاریک در آن میدرخشد.
او با انگشت شستش گوشهی لبش را لمس کرد و با لحنی که هنوز هم آرام بود، گفت:
«فکر کردم بالاخره اون دیواری که دور خودت کشیدی، لرزیده.»
کامیل که از این بیتفاوتیِ تهیونگ و از آن لمسِ ناگهانی به شدت بهم ریخته بود، قدمی به عقب گذاشت تا به درِ دستشویی تکیه دهد. دستش را روی صورتش کشید و با نفرتِ عمیقی نگاهش کرد:
«تو هیچی از من نمیدونی. فکر کردی چون ازت دفاع کردم یا چون داری تماشام میکنی، میتونی بازیام بدی؟ من بازیچهیِ هیچکس نیستم، حتی تو.»
تهیونگ یک قدم به سمتِ او برداشت، اما کامیل با انگشتِ اشارهاش او را متوقف کرد.
«عقب بایست. همین حالا.»
تهیونگ ایستاد. او به چشمهای کامیل خیره شد، چشمهایی که حالا دیگر سرد نبودند، بلکه با آتشی از خشم و آشفتگی میسوختند. تهیونگ با صدایی که حالا خشدارتر از همیشه بود، گفت:
«من بازی نمیکنم کامیل. فقط داشتم مطمئن میشدم که اون زیر، هنوز همون آدمِ زندهای هستی که میشناختم.»
کامیل، در حالی که اشکهای خشم در چشمانش حلقه زده بود، کیفش را از روی سینک قاپید و با قدمهایی سریع به سمتِ در رفت. قبل از اینکه از در خارج شود، مکث کرد و بدون اینکه برگردد، گفت:
«دیگه هیچوقت، هیچوقت به من دست نزن.»
و بعد، با کوبیدنِ درِ دستشویی، او را در تنهاییِ میانِ آینهها جا گذاشت. تهیونگ همانجا ایستاد، به تصویرِ خودش در آینه نگاه کرد و لکهیِ کمرنگِ اثرِ سیلی را روی صورتش لمس کرد. لبخندِ کجی روی لبش نشست. بازی واقعاً شروع شده بود، اما نه آنطور که او فکر میکرد؛ کامیل دیگر فقط یک قربانیِ خاموش نبود
شرط لایک بالای ۴۰
کامنت یادتون نره✨
#فیک_بی_تی_اس#فیک#اسمات#فیکشن#فیک_تهیونگ
- ۱.۲k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط