part13
𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤
در همین حین، درِ کلاس باز شد و تهیونگ وارد شد. قدمهایش مثل همیشه با ابهت بود، اما این بار، نگاهش به جایِ چرخیدن در کلاس، بلافاصله رویِ کامیل قفل شد. او مکثی کرد؛ انگار انتظار داشت کامیل مثل همیشه با نگاهی خشمگین یا دستکم با تعجب به او خیره شود. اما کامیل حتی سرش را بلند نکرد. او با همان آرامشی که روی صورتش بود، ورقِ کتاب را برگرداند.
تهیونگ به سمت صندلیاش که دو ردیف پشتِ کامیل بود رفت. مینجی که در ردیف جلوتر نشسته بود و از ورودِ تهیونگ به وجد آمده بود، سعی کرد با صدایی بلند و ساختگی با یکی از دوستانش صحبت کند تا توجه تهیونگ را جلب کند:
«واقعاً عجیبه که بعضیها فکر میکنن با یه لباسِ عوض کردن، گذشتهشون پاک میشه، مگه نه؟»
صدایِ مینجی در کلاس پیچید. چند نفر خندیدند. اما کامیل حتی پلک هم نزد. او ماچایش را برداشت، جرعهای نوشید و دوباره روی کتابش متمرکز شد، انگار صدای مینجی برایش فرکانسی نداشت که بخواهد بشنود.
تهیونگ که حالا پشتِ میزِ خودش نشسته بود، دستش را لایِ موهایش برد و با اخمِ ظریفی به پشتِ سرِ کامیل نگاه کرد. او از این بیتفاوتیِ کامیل کلافه شده بود؛ برای او که عادت داشت همه یا از او بترسند یا ستایشش کنند، این «نادیده گرفته شدن» عجیبترین واکنشِ ممکن بود.
او بلند شد و با خونسردیِ ذاتیاش، به سمتِ میزِ کامیل رفت. وقتی به کنارِ میز رسید، سایهاش روی کتابِ کامیل افتاد. همه در کلاس ساکت شدند و نگاهها به این دو دوخته شد.
تهیونگ با صدایِ بم و آرامی گفت: «فکر نمیکردم بعد از اون اتفاق، انقدر زود بتونی به کتابهات برگردی.»
کامیل بالاخره سرش را بلند کرد. نگاهش نه خشم داشت، نه درد، و نه حتی تلاشی برایِ بحث کردن. او با همان چشمهای سرد و نفوذناپذیر به تهیونگ نگاه کرد، انگار دارد به یک غریبه نگاه میکند.
او با صدایی که به طرزِ عجیبی آرام و در عین حال بُرنده بود، گفت:
«برگشتن به کتابهام تنها راهیه که میتونم مطمئن باشم وقتم رو با آدمهایِ اشتباه هدر نمیدم.»
و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ تهیونگ بماند، دوباره سرش را پایین انداخت و به مطالعهاش ادامه داد.
سکوتِ مرگباری کلاس را فرا گرفت. مینجی با خشم به دستهیِ صندلیاش چنگ زد و تهیونگ… برای اولین بار در تمامِ سالهایِ حضورش در این مدرسه، لبخندِ کوتاهی بر لبانش نقش بست. او نه تنها تحقیر نشده بود، بلکه حالا به شدت کنجکاو شده بود که این «کامیلِ جدید» دقیقاً چه نقشهای در سر دارد...
او بدون اینکه کلمهای بگوید، چرخید و به سمتِ صندلیاش برگشت. بازی تازه داشت شروع میشد، اما این بار، قوانینِ بازی دستِ کامیل بود
لایک بالای ۳۵
کامنت یادتون نره🩵💋
#فیک#فیکشن#فیک_بی_تی_اس#فیک_تهیونگ#تهیونگ#فیکشن_تهیونگ
در همین حین، درِ کلاس باز شد و تهیونگ وارد شد. قدمهایش مثل همیشه با ابهت بود، اما این بار، نگاهش به جایِ چرخیدن در کلاس، بلافاصله رویِ کامیل قفل شد. او مکثی کرد؛ انگار انتظار داشت کامیل مثل همیشه با نگاهی خشمگین یا دستکم با تعجب به او خیره شود. اما کامیل حتی سرش را بلند نکرد. او با همان آرامشی که روی صورتش بود، ورقِ کتاب را برگرداند.
تهیونگ به سمت صندلیاش که دو ردیف پشتِ کامیل بود رفت. مینجی که در ردیف جلوتر نشسته بود و از ورودِ تهیونگ به وجد آمده بود، سعی کرد با صدایی بلند و ساختگی با یکی از دوستانش صحبت کند تا توجه تهیونگ را جلب کند:
«واقعاً عجیبه که بعضیها فکر میکنن با یه لباسِ عوض کردن، گذشتهشون پاک میشه، مگه نه؟»
صدایِ مینجی در کلاس پیچید. چند نفر خندیدند. اما کامیل حتی پلک هم نزد. او ماچایش را برداشت، جرعهای نوشید و دوباره روی کتابش متمرکز شد، انگار صدای مینجی برایش فرکانسی نداشت که بخواهد بشنود.
تهیونگ که حالا پشتِ میزِ خودش نشسته بود، دستش را لایِ موهایش برد و با اخمِ ظریفی به پشتِ سرِ کامیل نگاه کرد. او از این بیتفاوتیِ کامیل کلافه شده بود؛ برای او که عادت داشت همه یا از او بترسند یا ستایشش کنند، این «نادیده گرفته شدن» عجیبترین واکنشِ ممکن بود.
او بلند شد و با خونسردیِ ذاتیاش، به سمتِ میزِ کامیل رفت. وقتی به کنارِ میز رسید، سایهاش روی کتابِ کامیل افتاد. همه در کلاس ساکت شدند و نگاهها به این دو دوخته شد.
تهیونگ با صدایِ بم و آرامی گفت: «فکر نمیکردم بعد از اون اتفاق، انقدر زود بتونی به کتابهات برگردی.»
کامیل بالاخره سرش را بلند کرد. نگاهش نه خشم داشت، نه درد، و نه حتی تلاشی برایِ بحث کردن. او با همان چشمهای سرد و نفوذناپذیر به تهیونگ نگاه کرد، انگار دارد به یک غریبه نگاه میکند.
او با صدایی که به طرزِ عجیبی آرام و در عین حال بُرنده بود، گفت:
«برگشتن به کتابهام تنها راهیه که میتونم مطمئن باشم وقتم رو با آدمهایِ اشتباه هدر نمیدم.»
و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ تهیونگ بماند، دوباره سرش را پایین انداخت و به مطالعهاش ادامه داد.
سکوتِ مرگباری کلاس را فرا گرفت. مینجی با خشم به دستهیِ صندلیاش چنگ زد و تهیونگ… برای اولین بار در تمامِ سالهایِ حضورش در این مدرسه، لبخندِ کوتاهی بر لبانش نقش بست. او نه تنها تحقیر نشده بود، بلکه حالا به شدت کنجکاو شده بود که این «کامیلِ جدید» دقیقاً چه نقشهای در سر دارد...
او بدون اینکه کلمهای بگوید، چرخید و به سمتِ صندلیاش برگشت. بازی تازه داشت شروع میشد، اما این بار، قوانینِ بازی دستِ کامیل بود
لایک بالای ۳۵
کامنت یادتون نره🩵💋
#فیک#فیکشن#فیک_بی_تی_اس#فیک_تهیونگ#تهیونگ#فیکشن_تهیونگ
- ۱.۸k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط