Friend and enemy/part18
Part18/friend and enemy
ویو تهیونگ
همه آروم نشسته بودن(داداشا مهمونی خوانوادگیه کلا خاله عمو عمه دایی تهیونگ اینجان)
که پدربزرگم دهن باز کرد و گفت
پدربزرگ. خوب پسرم تهیونگ دیگه باید ازدواج کنی اگه دوست دختر داری بگو حتما
_فعلا قصد ازدواج ندارم
زن عمو. خوب دختر من هست دیگه چی بهتر از ازدواج فامیلی
_من زن میخوام دست نخورده باشه (جدی.سرد)
زن عمو. الان میگی لایلا من هر...زست ها(داد)
_هه مگه نیست(نیشخند )
زن عمو. تو پسره.....
پدربزرگ. خفه شین(داد)
تهیونگ یا تا هفته بعد یکی رو پیدا میکنی یا هم باندت رو ازت میگیرم هم با دختر عموت ازدواج میکنی(عصبی)
تهیونگ عصبی شد از جمع رفت بیرون رفت تو حیاط و سیگارش رو روشن کرد و یه پک ازش گرفت از خشم زیاد مشت محکم زد به درخت
که صدای جیکسا رو شنید
+حا.....حالت خوبه؟
_برو گمشو تو
+اینجا دیگه عمارت خودت نیست بهم داری دستور میدی میگم حالت خوبه
_نه خوب نیست میخوای چه.....
جک. آبجی بیا تو دیگه
_وایسا اون صدای جک بود
+چ...چ...چی ن.....نه
_وایسا همینجا
ویو تهیونگ
رفتم همون جایی که صدا اومد آره خود حروم...زادش بود خواستم برم بزنمش که دستم توسط کسی کشیده شد
+خواهش میکنم باهاش کاری نداشته باش
_دستممو ول کن برم بکشمش
+بجاش منو بزن خواهش میکنم باهاش کاری نداشته باش(بغض)
ویو تهیونگ
میخواستم جیکسا رو پس بزنم ولی انگار وقتی بغض کرد قلبم به درد اومد آروم دستم رو از دستش کشیدم بیرون
_آماده شو میریم عمارت (جدی)
+چی مگه نگفتی.....
_آماده شو فقط(عصبی )
+چشم
ویو جیکسا
من میدونستم میخواد بره سمت جک ولی نمیخواستم دوباره دعواشون شه وسایلم رو برداشتم داشتم با مامانم خداحافظی میکردم که تهیونگ دستم رو محکم گرفت و کشوند سمت ماشینش
استرس بدی داشتم پای چپم از استرس میلرزید که تهیونگ دستش رو گذاشت رو رون پام
_استرس داری انقدر پات میلرزه؟
+ن...ن...نه
_چرا انقدر طرف داداشتو میگیری ؟
+چون داداشمه
_ولی حتی آدم حسابت نمیکنه؟
+مهم اینه که من دوستش دارم و مراقبشم
_خیلی احمقی
+میدونم
_هه
_میگم فردا صبح بیا اتاقم کارت دارم
+خو الان بگو
_نمیخواد
+چشم
ویو جیکسا
ساعت ده بود خیلی خسته بودم رفتم خوابیدم یعنی باهام چیکار داره؟
ویو تهیونگ
کاملا تصمیمم رو گرفته بودم جز اون کس دیگه ای به ذهنم نمیرسه
ولی باید قبول کنه.......
ادامه دارد.......
داداشا ببخشید دیر گذاشتم ناهار برامون مهمون سر زده اومد😂
شرایط پارت بعد
۳۰ تا لایک
۳۸تا کامنت
۱۲ تا بازنشر
ویو تهیونگ
همه آروم نشسته بودن(داداشا مهمونی خوانوادگیه کلا خاله عمو عمه دایی تهیونگ اینجان)
که پدربزرگم دهن باز کرد و گفت
پدربزرگ. خوب پسرم تهیونگ دیگه باید ازدواج کنی اگه دوست دختر داری بگو حتما
_فعلا قصد ازدواج ندارم
زن عمو. خوب دختر من هست دیگه چی بهتر از ازدواج فامیلی
_من زن میخوام دست نخورده باشه (جدی.سرد)
زن عمو. الان میگی لایلا من هر...زست ها(داد)
_هه مگه نیست(نیشخند )
زن عمو. تو پسره.....
پدربزرگ. خفه شین(داد)
تهیونگ یا تا هفته بعد یکی رو پیدا میکنی یا هم باندت رو ازت میگیرم هم با دختر عموت ازدواج میکنی(عصبی)
تهیونگ عصبی شد از جمع رفت بیرون رفت تو حیاط و سیگارش رو روشن کرد و یه پک ازش گرفت از خشم زیاد مشت محکم زد به درخت
که صدای جیکسا رو شنید
+حا.....حالت خوبه؟
_برو گمشو تو
+اینجا دیگه عمارت خودت نیست بهم داری دستور میدی میگم حالت خوبه
_نه خوب نیست میخوای چه.....
جک. آبجی بیا تو دیگه
_وایسا اون صدای جک بود
+چ...چ...چی ن.....نه
_وایسا همینجا
ویو تهیونگ
رفتم همون جایی که صدا اومد آره خود حروم...زادش بود خواستم برم بزنمش که دستم توسط کسی کشیده شد
+خواهش میکنم باهاش کاری نداشته باش
_دستممو ول کن برم بکشمش
+بجاش منو بزن خواهش میکنم باهاش کاری نداشته باش(بغض)
ویو تهیونگ
میخواستم جیکسا رو پس بزنم ولی انگار وقتی بغض کرد قلبم به درد اومد آروم دستم رو از دستش کشیدم بیرون
_آماده شو میریم عمارت (جدی)
+چی مگه نگفتی.....
_آماده شو فقط(عصبی )
+چشم
ویو جیکسا
من میدونستم میخواد بره سمت جک ولی نمیخواستم دوباره دعواشون شه وسایلم رو برداشتم داشتم با مامانم خداحافظی میکردم که تهیونگ دستم رو محکم گرفت و کشوند سمت ماشینش
استرس بدی داشتم پای چپم از استرس میلرزید که تهیونگ دستش رو گذاشت رو رون پام
_استرس داری انقدر پات میلرزه؟
+ن...ن...نه
_چرا انقدر طرف داداشتو میگیری ؟
+چون داداشمه
_ولی حتی آدم حسابت نمیکنه؟
+مهم اینه که من دوستش دارم و مراقبشم
_خیلی احمقی
+میدونم
_هه
_میگم فردا صبح بیا اتاقم کارت دارم
+خو الان بگو
_نمیخواد
+چشم
ویو جیکسا
ساعت ده بود خیلی خسته بودم رفتم خوابیدم یعنی باهام چیکار داره؟
ویو تهیونگ
کاملا تصمیمم رو گرفته بودم جز اون کس دیگه ای به ذهنم نمیرسه
ولی باید قبول کنه.......
ادامه دارد.......
داداشا ببخشید دیر گذاشتم ناهار برامون مهمون سر زده اومد😂
شرایط پارت بعد
۳۰ تا لایک
۳۸تا کامنت
۱۲ تا بازنشر
- ۵۱۴
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط