Part8/friend and enemy
Part8/friend and enemy
+میشه یکی دیگه رو انتخاب کنید
_نه(جدی)
آ.ک جیکسا جان تهیونگ درست شده(در گوش جیکسا )
+ولی...من میترسم ازش(بغض)
آ.ک ازش نترس
ویو جیکسا
رفتم وسایلم رو جمع کنم سعی کردم جلوی اشکام رو بگیرم ولی نشد
مادر و پدرم با اندوه من رو در آغوش گرفتن
م.ج مراقب خودت باش(بغض)
+باشه مامان
اشکام رو پاک کردم قیافم رو سردو جدی بود
نمیخواستم بترسم هرگز نمیزارم فکر کنه ضعیفم
رفتم تو عمارت که با اون مرتیکه...روبه رو شدم
_راه بیوفت(جدی)
جیکسا پشت سر تهیونگ راه افتاد
تهیونگ رفت سمته یه ماشین
_برو تو(سرد)
جیکسا رفت داخل ماشین فقط خودش و تهیونگ بودن
ولی جیکسا کوچولو ما هنوز از تهیونگ میترسید
بعد از گذشت یک ساعت جیکسا کلافه شد
+ببخشید آقای کیم کی میرسیم؟
_ اولن خیلی مونده دومن آقای کیم؟
+آره خوب
_از این به بعد من ارباب تو ام کوچولو
جیکسا چیزی نگفت دلش دعوا نمیخواست
سرش رو به شیشه ماشین تکیه داد که چشماش سنگین شد
غر خواب بود که با صدای تهیونگ بیدار شد
_هی جیکسا......جیکسااا....جیکسااااا
+ب...ب...بله من بیدارم
_گمشو پایین(جدی)
+چشم
جیکسا رفت پایین با دیدن صحنه جلوش خشکش زد یه عمارت ترسناک وسط یه جنگل متروکه
جیکسا خیلی ترسیده بود چون از چیزای ترسناک متنفر بود
_پشت سرم بیا
+چشم
ویو جیکسا
این عمارت از عمارتای جن زده توی فیلما هم بدتر بود پشت سر اون غول تشن راه اوفتادم
منو برد داخل عمارت
عمارت تو سکوت غرق بود که یهو تهیونگ سکوت رو شکست و گفت....
ادامه دارد.....
راستی گلهای من امروز باز پارت میزارم💋
+میشه یکی دیگه رو انتخاب کنید
_نه(جدی)
آ.ک جیکسا جان تهیونگ درست شده(در گوش جیکسا )
+ولی...من میترسم ازش(بغض)
آ.ک ازش نترس
ویو جیکسا
رفتم وسایلم رو جمع کنم سعی کردم جلوی اشکام رو بگیرم ولی نشد
مادر و پدرم با اندوه من رو در آغوش گرفتن
م.ج مراقب خودت باش(بغض)
+باشه مامان
اشکام رو پاک کردم قیافم رو سردو جدی بود
نمیخواستم بترسم هرگز نمیزارم فکر کنه ضعیفم
رفتم تو عمارت که با اون مرتیکه...روبه رو شدم
_راه بیوفت(جدی)
جیکسا پشت سر تهیونگ راه افتاد
تهیونگ رفت سمته یه ماشین
_برو تو(سرد)
جیکسا رفت داخل ماشین فقط خودش و تهیونگ بودن
ولی جیکسا کوچولو ما هنوز از تهیونگ میترسید
بعد از گذشت یک ساعت جیکسا کلافه شد
+ببخشید آقای کیم کی میرسیم؟
_ اولن خیلی مونده دومن آقای کیم؟
+آره خوب
_از این به بعد من ارباب تو ام کوچولو
جیکسا چیزی نگفت دلش دعوا نمیخواست
سرش رو به شیشه ماشین تکیه داد که چشماش سنگین شد
غر خواب بود که با صدای تهیونگ بیدار شد
_هی جیکسا......جیکسااا....جیکسااااا
+ب...ب...بله من بیدارم
_گمشو پایین(جدی)
+چشم
جیکسا رفت پایین با دیدن صحنه جلوش خشکش زد یه عمارت ترسناک وسط یه جنگل متروکه
جیکسا خیلی ترسیده بود چون از چیزای ترسناک متنفر بود
_پشت سرم بیا
+چشم
ویو جیکسا
این عمارت از عمارتای جن زده توی فیلما هم بدتر بود پشت سر اون غول تشن راه اوفتادم
منو برد داخل عمارت
عمارت تو سکوت غرق بود که یهو تهیونگ سکوت رو شکست و گفت....
ادامه دارد.....
راستی گلهای من امروز باز پارت میزارم💋
- ۵۳۰
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط