{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پــدر قصه اےبــود ڪہ زود تمام شد...

پــدر قصه اےبــود ڪہ زود تمام شد...


«همیشه فکر می‌کردم پایان، فقط متعلق به قصه‌های تلخ است؛ متعلق به لحظه‌ای که نفس‌ها در سینه حبس می‌شوند و مرگ، سایه‌اش را بر شانه‌های خسته پدر پهن می‌کند. اما امروز می‌بینم که خوشبختی هم همین است؛ یک پایانِ نامحسوس.

خوشبختی هم مثل مرگ، یک «آن» است؛ یک لحظه‌ی کوتاه که می‌آید، می‌درخشد و پیش از آنکه فرصت کنی در آغوشش بگیری، تمام می‌شود و تنها یادی دور از آن در ذهن باقی می‌ماند. چه تلخ است که بفهمیم شادی‌ها هم مثل مسافرانِ جاده‌های کوهستانیِ دیارِ ما، فقط از مقابل چشمانمان عبور می‌کنند و ما می‌مانیم و جاده‌ای که دیگر بوی حضورِ پدر را نمی‌دهد.

.

.

.
دیدگاه ها (۰)

کجاست آن خواب و خیال هایم؟!…کجاست آن همه ذوق رسیدن به آینده؟...

دل بسته به سکه های قلک بودیمدنبال بهانه های کوچک بودیمرویای ...

گاهی قهرمانِ داستانِ خودِ زندگی‌مان، آن کسی نیست که می‌ماند،...

شهدا نفس خدا هستند 🤲 رودشعر فارسی آیات غمزه هر که را صبح شها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط