{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگار...

روزگار...
همبازی کودکان نشو
چشم می گذاری
لبخندی قایم می شود…

گاهی دلت از سن و سالت میگیره
میخواهی کودک باشی
کودکی که به هر بهانه ای
به آغوش غمخواری پناه میبرد
بزرگ که باشی…
باید بغض های زیادی را
بی صدا دفن کنی…!

کودکى کو
شادمانى ها را چه شد
تازگى
کامرانى ها را چه شد
چه شد آن رنگ من و آن حال من
محو شد آن اولین آمال من
شد پریده رنگ من از رنج و درد
این منم، رنگ پریده ، خون سرد …

.

.


.
دیدگاه ها (۱)

«دیگر از مرگ نمی‌هراسم؛ خانه اصلی آنجاست»بابا...🖤🥀این روزها ...

پــدر قصه اےبــود ڪہ زود تمام شد...«همیشه فکر می‌کردم پایان،...

کجاست آن خواب و خیال هایم؟!…کجاست آن همه ذوق رسیدن به آینده؟...

عکس بچگی هام.یادش بخیر. ولی همون پرستو دل نازکم

پارت ۳۰"نههه بچم، بچمو از زیر دست و پا نجات بدین!"صدای کوبید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط