حرفای خودم
حرفای خودم :
پرسید چرا ، چرا اینگونه آرام و بی صدا شده ای ؟!
ـــ این چرا های آدم ها برایم آزار دهنده بود ؛ هر بار شنیدن این کلمه به ظاهر سطحی باعث میشد تاریکی وجودم برای من خود نمایی کند،
در بیان ناتوانم پس سکوت را اختیار میکنم تا شاید که این موجودات دو پای اطرافم ، دست از سرم بردارند و مرا در دنیای خودم رها کنند اما جای در ذهنم تصور فرار از آن مکان نحس را بارها بارها تکرار میکردم ؛ تنها چیزی که جهنم را قابل تحمل میکند تصور رفتن از آنجاستـــــــ
غمی که با سیگار دود نمیشد با اشکهای شبانه ام کمتر نمیشد با خوردن نوشیدنی فراموش نمیشد و با فرار حل نمیشد را چگونه انتظار داری در جمله برایت بیان کنم !!!!
به گمانم باید دست به کار شوم و با حروف الفبای زبان خودم برای وصف آنچه که دیگر بخشی از من شده بود کلمه ای بسازم
چون باور دارم اگر این غم مرا نکشد ، پرسش چرا ها در آخر مرا با مرگ روبهرو میکند
و صدای احمق هایی که ترحم و کنجکاوی خود را در نگاهی دوستانه جلوه می دادند هم خفه خواهد شد ....
و اما آرامش را در کنار کسانی احساس میکنم که به آینه روحم می نگرند و بدون آنکه چرندیاتی برایم سرهم کنند ، دستی به شانه هایم می زنند ، انگار که خستگی ام را از آنچه که در من میگذرد را خوب می دانند و سکوت شان برایم نشانـ از احترام برای دردم ، معنی میشود.
پرسید چرا ، چرا اینگونه آرام و بی صدا شده ای ؟!
ـــ این چرا های آدم ها برایم آزار دهنده بود ؛ هر بار شنیدن این کلمه به ظاهر سطحی باعث میشد تاریکی وجودم برای من خود نمایی کند،
در بیان ناتوانم پس سکوت را اختیار میکنم تا شاید که این موجودات دو پای اطرافم ، دست از سرم بردارند و مرا در دنیای خودم رها کنند اما جای در ذهنم تصور فرار از آن مکان نحس را بارها بارها تکرار میکردم ؛ تنها چیزی که جهنم را قابل تحمل میکند تصور رفتن از آنجاستـــــــ
غمی که با سیگار دود نمیشد با اشکهای شبانه ام کمتر نمیشد با خوردن نوشیدنی فراموش نمیشد و با فرار حل نمیشد را چگونه انتظار داری در جمله برایت بیان کنم !!!!
به گمانم باید دست به کار شوم و با حروف الفبای زبان خودم برای وصف آنچه که دیگر بخشی از من شده بود کلمه ای بسازم
چون باور دارم اگر این غم مرا نکشد ، پرسش چرا ها در آخر مرا با مرگ روبهرو میکند
و صدای احمق هایی که ترحم و کنجکاوی خود را در نگاهی دوستانه جلوه می دادند هم خفه خواهد شد ....
و اما آرامش را در کنار کسانی احساس میکنم که به آینه روحم می نگرند و بدون آنکه چرندیاتی برایم سرهم کنند ، دستی به شانه هایم می زنند ، انگار که خستگی ام را از آنچه که در من میگذرد را خوب می دانند و سکوت شان برایم نشانـ از احترام برای دردم ، معنی میشود.
- ۱.۲k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط