مرددیوونهمن
#مرد_دیوونه_من
Part ۲۶
کوک رو پشت میکنه و پماد رو روی انگشتش میریزه
اصلا فکرشو نمیکرد که این همه کبودی کار خودش باشه
به طرز وحشتناکی روی پوست کوک رد انداخته بودن
پماد رو به قسمت کبودی ها میزنه
چند دقیقه گذشته بود
تهیونگ پتو رو کنار میزنه
پماد رو به پاهای تپل و سفید که با کبودی ها پوشنده شده بودن میزنه
یهو کنترلش و از دست میده و اسپنکی بهشون میزنه
کوک که خوابش برده بود از خواب بلند میشه و به ته یونگ نگاه میکنه
- فاک بهت! داری منو .....
که یهو در اتاق به صدا میاد
پرستار : آقای کیم! بیمار جدید آوردیم در و باز کنید
تهیونگ بدون هیچ اهمیتی روی کوک خم میشه
خودشو نزدیک لبای کوک میکنه
میخواست لباشو روی لبای کوک بزاره که کوک مانعش میشه
+ برو بیرون! لب اونو ببوس نه منو( آروم ، لبخند )
تهیونگ به خودش میاد یقه لباسشو درست میکنه و پتو رو روی بدن کوک میندازه
- بعدا به ته یو میگم لباستو تنت کنه
+ نه خودم تنم میکنم
- خیلی خب
به سمت در اتاق میره
روز مرخصی کوک بود
صورتش بهتر شده بود
همینطور زخماش ، توی ماشین بودن
تهیونگ نگاهی به کوک میندازه که داشت از پنجره به بیرون نگاه میکرد
وقتی وارد اون عمارت میشن
کوک با تعجب به عمارت نگاه میکنه
همه چیز اونجا تغییر کرده بود
تهیونگ نیشخندی میزنه و تعنه ای به کوک میزنه و بعد وارد اتاقش میشه
کوک لبخندی میزنه
به سمت آشپزخونه میشه و مثل همیشه شروع به پختن غذا میکنه
چند هفته ای میشد
دوباره همون رفتار ها و روز های تکراری کوک
همه چیز تکراری اما .... بجز امشب!
همه چیز از امشب شروع میشه
کوک بازم مثل هرشب داشت کتک میخورد
تهیونگ محکم بهش لگد میزنه که کوک به زمین می افته و شروع به سرفه میکنه
سرفه هاش ادامه داشتن
کوک دستشو به زمین میکوبه
همینطور که پشت کوک به تهیونگ بود
تهیونگ با نیشخند بلند میشه و به کوک نگاه میکنه
- چیه هرزه؟ ......
- چیه هرزه؟ حالت بده؟ یا داری خفه میشی هوم؟
لگد محکمی به کمرش میزنه که کوک با حس
مایع لجنی توی دهنش سریع بلند میشه و به سمت دستشویی میره
تهیونگ از کار کوک تعجب کرد
یعنی ممکنه حامله باشه؟
صبر کن اون پسره پس امکان نداره حامله شه!
اما برای یک در صد هم که باشه تهیونگ اصلا با کوک نخوابیده بود
یعنی میتونست به این معنی باشه که کوک با یکی دیگه بوده؟
یعنی کس دیگه ای اون لب هارو چشیده؟ بدنشو لمس کرده؟ یا گشادش کرده؟
تهیونگ با هر فکری که در مورد این موضوع میکرد اعصابش بیشتر خورد میشد
کمربندشو بیشتر توی دستش از روی عصبانیت فشار داد و محکم دستگیره در و گرفت و باز کرد
از یقه لباس کوک میگیره و به بیرون پرتش میکنه
کوک می افته زمین و دستش رو روی زمین میزاره تا بلند شه
تهیونگ نیشخندی میزنه
- اونقدر میزنم که بچه سقط شه!
کوک نمیدونست تهیونگ چی میگه
- که میزاری صاحب بدنت یکی دیگه شه هوم؟
تهیونگ تا دستش رو آورد بالا و میخواست کمربند رو روی کوک بزنه
یهو کوک دوباره سرفه میکنه و از دهنش خون بیرون میاد
تهیونگ یکمی نگران میشه
نمیخواست احساساتش رو نشون بده
نمیخواست کوک رو به چشم عشق نگاه کنه
میخواست بی اهمیت بره اما صدای لرزون پسر و میشنوه
که با گریه و بزور از جاش بلند میشه
+ چرا؟ ... ( بغض , گریه )
تهیونگ برمیگرده و به لب خونی پسر نگاه میکنه
و بعد به زمینی که پر شده بود از خون
+ چرا ازم متنفری هوم؟ ( بغض , گریه)
مگه چیکار کردم؟
با دستش دور دهنش رو پاک میکنه
توی چشماش اشک جمع شده بودن
[ اولین برف سئول!
تهیونگ دستاشو توی جیب پالتوش میزاره و سرشو بالا میگیره
از سوزش سرمایی که به صورتش میخورد لبخندی میزنه
و با غم شروع به حرف زدن میکنه
- هنوزم اون حالت صورتتو یادمه!
چتری هاش توی صورتش ریخته بودن و با هودی مشکی که پوشیده بود همراه گریه اون حرفارو بهش میزد ،
تهیونگ لبخندش عمیق تر شد ، بخار دهنش توی هوا دود درست کرده بود
- فکر نمیکردم یک روزی ولم کنی و بری( لبخند , غم )
- الان مال یکی دیگه ای! با یکی دیگه میخندی ، خوشحالی ]
Part ۲۶
کوک رو پشت میکنه و پماد رو روی انگشتش میریزه
اصلا فکرشو نمیکرد که این همه کبودی کار خودش باشه
به طرز وحشتناکی روی پوست کوک رد انداخته بودن
پماد رو به قسمت کبودی ها میزنه
چند دقیقه گذشته بود
تهیونگ پتو رو کنار میزنه
پماد رو به پاهای تپل و سفید که با کبودی ها پوشنده شده بودن میزنه
یهو کنترلش و از دست میده و اسپنکی بهشون میزنه
کوک که خوابش برده بود از خواب بلند میشه و به ته یونگ نگاه میکنه
- فاک بهت! داری منو .....
که یهو در اتاق به صدا میاد
پرستار : آقای کیم! بیمار جدید آوردیم در و باز کنید
تهیونگ بدون هیچ اهمیتی روی کوک خم میشه
خودشو نزدیک لبای کوک میکنه
میخواست لباشو روی لبای کوک بزاره که کوک مانعش میشه
+ برو بیرون! لب اونو ببوس نه منو( آروم ، لبخند )
تهیونگ به خودش میاد یقه لباسشو درست میکنه و پتو رو روی بدن کوک میندازه
- بعدا به ته یو میگم لباستو تنت کنه
+ نه خودم تنم میکنم
- خیلی خب
به سمت در اتاق میره
روز مرخصی کوک بود
صورتش بهتر شده بود
همینطور زخماش ، توی ماشین بودن
تهیونگ نگاهی به کوک میندازه که داشت از پنجره به بیرون نگاه میکرد
وقتی وارد اون عمارت میشن
کوک با تعجب به عمارت نگاه میکنه
همه چیز اونجا تغییر کرده بود
تهیونگ نیشخندی میزنه و تعنه ای به کوک میزنه و بعد وارد اتاقش میشه
کوک لبخندی میزنه
به سمت آشپزخونه میشه و مثل همیشه شروع به پختن غذا میکنه
چند هفته ای میشد
دوباره همون رفتار ها و روز های تکراری کوک
همه چیز تکراری اما .... بجز امشب!
همه چیز از امشب شروع میشه
کوک بازم مثل هرشب داشت کتک میخورد
تهیونگ محکم بهش لگد میزنه که کوک به زمین می افته و شروع به سرفه میکنه
سرفه هاش ادامه داشتن
کوک دستشو به زمین میکوبه
همینطور که پشت کوک به تهیونگ بود
تهیونگ با نیشخند بلند میشه و به کوک نگاه میکنه
- چیه هرزه؟ ......
- چیه هرزه؟ حالت بده؟ یا داری خفه میشی هوم؟
لگد محکمی به کمرش میزنه که کوک با حس
مایع لجنی توی دهنش سریع بلند میشه و به سمت دستشویی میره
تهیونگ از کار کوک تعجب کرد
یعنی ممکنه حامله باشه؟
صبر کن اون پسره پس امکان نداره حامله شه!
اما برای یک در صد هم که باشه تهیونگ اصلا با کوک نخوابیده بود
یعنی میتونست به این معنی باشه که کوک با یکی دیگه بوده؟
یعنی کس دیگه ای اون لب هارو چشیده؟ بدنشو لمس کرده؟ یا گشادش کرده؟
تهیونگ با هر فکری که در مورد این موضوع میکرد اعصابش بیشتر خورد میشد
کمربندشو بیشتر توی دستش از روی عصبانیت فشار داد و محکم دستگیره در و گرفت و باز کرد
از یقه لباس کوک میگیره و به بیرون پرتش میکنه
کوک می افته زمین و دستش رو روی زمین میزاره تا بلند شه
تهیونگ نیشخندی میزنه
- اونقدر میزنم که بچه سقط شه!
کوک نمیدونست تهیونگ چی میگه
- که میزاری صاحب بدنت یکی دیگه شه هوم؟
تهیونگ تا دستش رو آورد بالا و میخواست کمربند رو روی کوک بزنه
یهو کوک دوباره سرفه میکنه و از دهنش خون بیرون میاد
تهیونگ یکمی نگران میشه
نمیخواست احساساتش رو نشون بده
نمیخواست کوک رو به چشم عشق نگاه کنه
میخواست بی اهمیت بره اما صدای لرزون پسر و میشنوه
که با گریه و بزور از جاش بلند میشه
+ چرا؟ ... ( بغض , گریه )
تهیونگ برمیگرده و به لب خونی پسر نگاه میکنه
و بعد به زمینی که پر شده بود از خون
+ چرا ازم متنفری هوم؟ ( بغض , گریه)
مگه چیکار کردم؟
با دستش دور دهنش رو پاک میکنه
توی چشماش اشک جمع شده بودن
[ اولین برف سئول!
تهیونگ دستاشو توی جیب پالتوش میزاره و سرشو بالا میگیره
از سوزش سرمایی که به صورتش میخورد لبخندی میزنه
و با غم شروع به حرف زدن میکنه
- هنوزم اون حالت صورتتو یادمه!
چتری هاش توی صورتش ریخته بودن و با هودی مشکی که پوشیده بود همراه گریه اون حرفارو بهش میزد ،
تهیونگ لبخندش عمیق تر شد ، بخار دهنش توی هوا دود درست کرده بود
- فکر نمیکردم یک روزی ولم کنی و بری( لبخند , غم )
- الان مال یکی دیگه ای! با یکی دیگه میخندی ، خوشحالی ]
- ۳.۸k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط