مرددیوونهمن
#مرد_دیوونه_من
Part ۲۶
تهیونگ یکمی نزدیک میشه
با عصبانیت نگاهی بهش میکنه
- میدونی چرا ازت متنفرم؟
توی صداش بغض و تنفر بود!
- توام پسر اون زنی!
+ مگه مامانم چیکار کرده
- هع فکر میکنی مامانت و بابات فروخته؟
پس چرا بعدش از عمارت مون گم نشد ها؟ ( داد )
کوک بازم گریه میکرد ، اون از هیچی نمیفهمید فقط میدونست مقصر این کارا پدرشه! یک مردک عوضی!
- مامانت! ..... مامانت داشت پیش بابام ....( گریه )
- فکر میکنی مامانت یک فرشتست؟ هوم؟ ( داد )
- مامانت از توعه هرزه هم بدتر بود میدونستی؟ ( داد )
تهیونگ نزدیک کوک میشه و موهاش رو میگیره
- جئون جونگکوک! تو قراره تاوان مادرتو بدی! تو قراره بجای مادرت عذاب بکشی!
تهیونگ اینو با تنفر گفت ، هیچوقت از این لحن استفاده نکرده بود
به طبقه بالا میره و وارد اتاقش میشه
کوک روی زمین افتاده بود و داشت گریه میکرد
[ اهی از گذشتش کشید
- اونشب دوتامون زخم خورده بودیم ( لبخند)
فردا پرواز داشت! میخواست برای همیشه از کره بره ]
صبح بود ، کوک بازم مثل همیشه با خوشحالی صبحونه درست میکرد
انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده بود
تهیونگ سر میز میشینه ، کوک روبه روش میشینه و هردو شروع به خوردن غذا میکنن
کوک مثل بچه خرگوش ها غذا میخورد!
واقعا این آدم عجیب بود!
چرا طوری رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاقی بین خودش و تهیونگ نیوفتاده؟
چرا طوری رفتار میکرد که انگار زندگیش خوبه؟
بعد از صبحونه تهیونگ کتشو برمیداره و به سمت باند میره
لینا براش تکراری شده بود!
دیگه حوصلشو نداشت
کوک مریضیش بدتر شده بود، مریضی که هیچکس ازش خبر نداشت
خودشم دوست نداشت بره بیمارستان
میترسیدکه بگن قراره بمیری!
و بعد تهیونگ ولش کنه و بره! دوست داشت تا اخرین لحظه مرگش پیش تهیونگ باشه
خیلی تهیونگ رو دوست داشت ، خیلیی
نمیدونست چجوری بیانش کنه
از سرفه زیاد دستشو دور گردنش میزاره و لمس میکنه
روی زمین افتاده بود و چشماش اشک جمع شده بود
داشت میمرد؟
لخته خونی رو روی زمین بالا میاره
شماره ته یونگ رو گرفت
اما مثل همیشه جواب نداد
رفت روی پیامک و بزور یک کلمه نوشت و ارسال کرد
تهیونگ با کلافگی و خستگی دستاشو توی موهاش میبره و هوفی میکشه
به گوشیش نگاه میکنه
چند روزی میشد به لینا زنگ میزد و لینا اصلا جواب نمیداد
فاک بهش! تهیونگ نیازش داشت اما اون اصلا نبود
از گوشیش صدای پیامک اومد
سریع از حالت خسته کننده بیرون اومد و گوشیش رو برداشت و نگاهی بهش کرد
با دیدن اسم« هرزه» بی محلی میکنه
چند باری بهش زنگ زده بود و الان بهش پیام داده؟
اخم کرد و نگاهی به پیامش کرد
منظورش چی بود؟ خونه؟
خونه چه معنایی داشت؟ چرا کامل پیام نداده بود؟
یکمی توی فکر میره و دوباره دستاشو توی موهاش میبره و چشماش و میبنده
اما فکراش اروم نمیکردش
یعنی چیزی شده که کلمه خونه و رو براش فرستاده؟
مدام همش همچین فکری میکرد سریع کتشو برداشت و از باندش زد بیرون
مثل روانی ها رانندگی میکرد
عمارتش خیلی دور بود!
دور از شهر
بعد از زنگ پنجم که چند تا بوق خورد
گوشی جواب داده بود
فقط صدای سرفه های کوک میومد
تهیونگ با نگرانی چند باری اسم کوک رو صدا زد اما دیگه صدایی نیومد
سریع سرعت و روی 180 داد و خودشو رسوند
با وحشت در و باز میکنه
نگاهی به بدن بی جون کوک میندازه
کوک رو برمیداره و به طبقه بالا میبره
زنگ به دکتر میزنه و دکتر میاد
چند روزی بود
تهیونگ روی کوک دست بلند نمیکرد اما نمیشه گفت باهاش خوب شده بود
بهش بی اهمیتی میکرد
شبا خیلی دیر میومد و همون صبحونه ای که کوک با ذوق آماده میکرد و صورت تهیونگ رو میدید هم ازش گرفته شد
شب بود ، کوک نخوابیده و بود و روی مبل مثل بچه های کوچولو دراز کشیده بود و پاش رو تکون میداد
تلویزیون بیدار بود و صداش رو زیاد کرده بود که نخوابه
ساعت چهار صبح بود که صدای در عمارت اومد
کوک سریع از روی مبل بلند شد و با ذوق به طرف تهیونگ میره و میدوئه
تهیونگ با دیدن کوک سرشو اونطرف میکنه و به سمت پله ها میره که دست یکی رو روی شونه هاش حس میکنه
+ میشه یکم باهم حرف بزنیم؟
تهیونگ شونش و از دست کوک در میاره و به راهش ادامه میده که با حرف کوک می ایسته
+ چرا دیگه مثل قبل منو نمیزنی؟
اینجوری باهام رفتار نکن مردک عوضی!
حداقل میزدی بهتر بود اونموقع صداتو میشنیدم اما الان همونم ازم گرفتی! حتی یک نگاه تنفر هم بهم نمیکنی
کوک با دیدن ساکت بودن تهیونگ تصمیم گرفت یکمی ساکت باشه اما نتونست جلوی خودش رو بگیره
+ اههه مگه نمیخوای انتقام مادرتو بگیری؟
تهیونگ تا کلمه ای از اسم مامانش اومد سریع به سمت کوک شتاب گرفت و اونو محکم کوبوند به دیوار
- دفعه آخرت باشه که اسمشو میاری
Part ۲۶
تهیونگ یکمی نزدیک میشه
با عصبانیت نگاهی بهش میکنه
- میدونی چرا ازت متنفرم؟
توی صداش بغض و تنفر بود!
- توام پسر اون زنی!
+ مگه مامانم چیکار کرده
- هع فکر میکنی مامانت و بابات فروخته؟
پس چرا بعدش از عمارت مون گم نشد ها؟ ( داد )
کوک بازم گریه میکرد ، اون از هیچی نمیفهمید فقط میدونست مقصر این کارا پدرشه! یک مردک عوضی!
- مامانت! ..... مامانت داشت پیش بابام ....( گریه )
- فکر میکنی مامانت یک فرشتست؟ هوم؟ ( داد )
- مامانت از توعه هرزه هم بدتر بود میدونستی؟ ( داد )
تهیونگ نزدیک کوک میشه و موهاش رو میگیره
- جئون جونگکوک! تو قراره تاوان مادرتو بدی! تو قراره بجای مادرت عذاب بکشی!
تهیونگ اینو با تنفر گفت ، هیچوقت از این لحن استفاده نکرده بود
به طبقه بالا میره و وارد اتاقش میشه
کوک روی زمین افتاده بود و داشت گریه میکرد
[ اهی از گذشتش کشید
- اونشب دوتامون زخم خورده بودیم ( لبخند)
فردا پرواز داشت! میخواست برای همیشه از کره بره ]
صبح بود ، کوک بازم مثل همیشه با خوشحالی صبحونه درست میکرد
انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده بود
تهیونگ سر میز میشینه ، کوک روبه روش میشینه و هردو شروع به خوردن غذا میکنن
کوک مثل بچه خرگوش ها غذا میخورد!
واقعا این آدم عجیب بود!
چرا طوری رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاقی بین خودش و تهیونگ نیوفتاده؟
چرا طوری رفتار میکرد که انگار زندگیش خوبه؟
بعد از صبحونه تهیونگ کتشو برمیداره و به سمت باند میره
لینا براش تکراری شده بود!
دیگه حوصلشو نداشت
کوک مریضیش بدتر شده بود، مریضی که هیچکس ازش خبر نداشت
خودشم دوست نداشت بره بیمارستان
میترسیدکه بگن قراره بمیری!
و بعد تهیونگ ولش کنه و بره! دوست داشت تا اخرین لحظه مرگش پیش تهیونگ باشه
خیلی تهیونگ رو دوست داشت ، خیلیی
نمیدونست چجوری بیانش کنه
از سرفه زیاد دستشو دور گردنش میزاره و لمس میکنه
روی زمین افتاده بود و چشماش اشک جمع شده بود
داشت میمرد؟
لخته خونی رو روی زمین بالا میاره
شماره ته یونگ رو گرفت
اما مثل همیشه جواب نداد
رفت روی پیامک و بزور یک کلمه نوشت و ارسال کرد
تهیونگ با کلافگی و خستگی دستاشو توی موهاش میبره و هوفی میکشه
به گوشیش نگاه میکنه
چند روزی میشد به لینا زنگ میزد و لینا اصلا جواب نمیداد
فاک بهش! تهیونگ نیازش داشت اما اون اصلا نبود
از گوشیش صدای پیامک اومد
سریع از حالت خسته کننده بیرون اومد و گوشیش رو برداشت و نگاهی بهش کرد
با دیدن اسم« هرزه» بی محلی میکنه
چند باری بهش زنگ زده بود و الان بهش پیام داده؟
اخم کرد و نگاهی به پیامش کرد
منظورش چی بود؟ خونه؟
خونه چه معنایی داشت؟ چرا کامل پیام نداده بود؟
یکمی توی فکر میره و دوباره دستاشو توی موهاش میبره و چشماش و میبنده
اما فکراش اروم نمیکردش
یعنی چیزی شده که کلمه خونه و رو براش فرستاده؟
مدام همش همچین فکری میکرد سریع کتشو برداشت و از باندش زد بیرون
مثل روانی ها رانندگی میکرد
عمارتش خیلی دور بود!
دور از شهر
بعد از زنگ پنجم که چند تا بوق خورد
گوشی جواب داده بود
فقط صدای سرفه های کوک میومد
تهیونگ با نگرانی چند باری اسم کوک رو صدا زد اما دیگه صدایی نیومد
سریع سرعت و روی 180 داد و خودشو رسوند
با وحشت در و باز میکنه
نگاهی به بدن بی جون کوک میندازه
کوک رو برمیداره و به طبقه بالا میبره
زنگ به دکتر میزنه و دکتر میاد
چند روزی بود
تهیونگ روی کوک دست بلند نمیکرد اما نمیشه گفت باهاش خوب شده بود
بهش بی اهمیتی میکرد
شبا خیلی دیر میومد و همون صبحونه ای که کوک با ذوق آماده میکرد و صورت تهیونگ رو میدید هم ازش گرفته شد
شب بود ، کوک نخوابیده و بود و روی مبل مثل بچه های کوچولو دراز کشیده بود و پاش رو تکون میداد
تلویزیون بیدار بود و صداش رو زیاد کرده بود که نخوابه
ساعت چهار صبح بود که صدای در عمارت اومد
کوک سریع از روی مبل بلند شد و با ذوق به طرف تهیونگ میره و میدوئه
تهیونگ با دیدن کوک سرشو اونطرف میکنه و به سمت پله ها میره که دست یکی رو روی شونه هاش حس میکنه
+ میشه یکم باهم حرف بزنیم؟
تهیونگ شونش و از دست کوک در میاره و به راهش ادامه میده که با حرف کوک می ایسته
+ چرا دیگه مثل قبل منو نمیزنی؟
اینجوری باهام رفتار نکن مردک عوضی!
حداقل میزدی بهتر بود اونموقع صداتو میشنیدم اما الان همونم ازم گرفتی! حتی یک نگاه تنفر هم بهم نمیکنی
کوک با دیدن ساکت بودن تهیونگ تصمیم گرفت یکمی ساکت باشه اما نتونست جلوی خودش رو بگیره
+ اههه مگه نمیخوای انتقام مادرتو بگیری؟
تهیونگ تا کلمه ای از اسم مامانش اومد سریع به سمت کوک شتاب گرفت و اونو محکم کوبوند به دیوار
- دفعه آخرت باشه که اسمشو میاری
- ۳.۴k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط