{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

casino25

'مرسی بابت بانویی که تو این پارت نظر گوگولیشو داد و قشنگش کرد @.liula :)'
از اینکه بابت کاری که ازش نخواستم سرم منت میزاشت عصبی شدم دستامو به سینه اش چسبوند و هولش دادم هرچند ذره ای تکون نخورد و انگار سنگ رو میخواستم جابجا کنم عصبی بهش خیره شدم و طبق معمول مثل بچه های کوچیک زدم زیر گریه کمی صدام رو بردم بالا و مشتی به سینه اش زدم
+ازت متنفرم جئون...متنفرم ازت متنفر...اگه اسم این بازی دادن نیست پس چیه...ثابت کن همچین کاری نکردی
خیلی غیر منتظره سمتم حمله ور شد با ترس اینکه قراره ازش کتک بدی بخورم دستامو اوردم بالا و جلو خودم گرفتم و چشمامو بستم اما با حس کردن گرمای لبش دستام شل شد بعد از چند ثانیه دل کند و با نفس های محکمی که تو صورتم خالی میکرد با عصبانیت بهم خیره شد مشت محکمی به دیوار پشت سرم زد از جا پریدم دستشو همونجا نگهداشت و با چشمای خشمگینش بهم خیره شد با صدای بم و دو رگه ای غر زد
-اینم سندش...منم ازت متنفرم میکا...ولی از اون میکایی که بابت هر اتفاقی میزنه زیر گریه...ضعف نشون میده و جیغ جیغ میکنه
با پررویی روی نوک پام ایستادم و دستامو انداختم روی شونه هاش و بوسه قشنگی رو دوباره شروع کردم با حس کردن دستای مردونش دور کمرم با ولع بیشتری به کارم ادامه دادم ژاکتمو آروم از تنم درآوردی و با قدم های یواش سمت تخت هدایتم کرد لحظه ای ازم جدا شد و نفس زنان بهم خیره شد
-بار ها بهم گفتی ازت متنفرم...الان جواب همشونو بهت میدم
تموم شدن حرفش مساوی شد با بوسه خشمگین
برای لحظه ای چشمامو به هرچی که تا الان تجربه کردم بستم و دوست داشتم حداقل یه امشبو بیخیال باشم...گذشته بدمو فراموش کنم و از زمان حال لذت ببرم...از آدمایی که میشناسم از کسایی که تو این مدت باهاشون چیزای عجیب رو تجربه کردم و هر کدومشون بهم یچیز رو یاد دادن...تهیونگی که با حرف نه اما با رفتار نشون داد بقیه براش چقدر مهمن...نانایی که لحظه آخر خودشو بهم ثابت کرد و حالمو تو هر شرایط خوب میکرد...جیمینی که تو هر لحظه بهترین خودشو نشون میداد و همه رو شاد میکرد درحالی که معلوم نبود خودش چقدر به کمک نیاز داشت...و از همه مهم تر! جونگکوکی که بهم فهموند از رو ظاهر کسی رو قضاوت نکنم و بهم یاد داد زندگی انقدر بی رحمانه پیش می‌ره که باید ضعفامو فراموش کنم و مقابل ترسام وایسم
خوشحالم که با تک تک این شخصیتا مواجه شدم تا به معنای واقعی بزرگ شدنو حس کنم...الان ورژن بهتری میتونم از خودم ارائه بدم و همه اینا رو مدیون خانواده ایم که الان دارم
"نانا"
پاهامو رو تخت دراز کرده بودم و به بالشت نرم پشت سرم تکیه داده بودم به تهیونگی که با بالا تنه برهنه دراز کشیده بود و دستش رو چشماش بود خیره شدم دست دست کردم و با استرس لب زدم
+اون...واقعا خواهرمه...هنوز باورش برام سخته...نمی‌دونم چرا پذیرفتنش برام آسون نیست
تهیونگ پوزخندی زد و همچنان تو همون حالت مونده بود
-مطمعنی؟
اهومی زیر لب گفتم دستاشو برداشت و به پهلو سمتم دراز کشید
-بهش گفتی؟
سرمو به این طرف و اون طرف تکون دادم و نوک پاهامو بالا پایین میکردم
+نه...ترسیدم
یکی از دستاشو برد زیر بالشت و با انتهای لباسم بازی میکرد لبخندی به حرکات بچگانش زدم
-دوست نداری بعد این همه سال کنار خواهری که سالها حسرتشو میخوردی زندگی کنی؟ نگران چی هستی...مطمعن باش بعد از فهمیدنش حداقل تو شرایط سخت یکیو داری که بهش تکیه کنی...اما همیشه اینو بدون...بعد از میکا میتونی به من پناه ببری...اینو یادت نره خنگ
لبخندم پهن تر شد متوجه چهره خستش شدم روز پر ماجرایی رو گذروندیم خودمم دست کمی ازش نداشتم با دیدن چشماش که بسته شد به صورتش از خستگی وا رفته بود خیره شدم دستش رو لباسم مونده بود و سفت گرفته بودش...آروم رو به روش دراز کشیدم و دستمو رو دستش گذاشتم و چشمامو بستم



#jungkook #جونککوک #بنگتن
دیدگاه ها (۵۱)

casino26

casino2-1

۲۴

casino12

CASINO3.8

casino2_10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط