چندپارتی
چندپارتی☆
درخواستی~~
p.2
فکمو گرفت و گفت :
_حرفتو بزن ببینم
_جونگکوک من فقط روم نشد بگم و...
_بسه دیگه کافیه
_ولی م...
_گفتم بسته
دستش سمت کمربندش رفت و بازش کرد
کمربندو دور دستش پیچید و شروع کرد به زدنم
_ای ...ای جونگکوک لطفا ولم کن خواهش میکنم
جونگکوک دست از زدنم برداشت
جونی برام نمونده بود پاهامو جمع کردم توی شکمم
_دفعه اخرت باشه فهمیدی
دختر جوابی نداد ...
جونگکوک با پاهاش به شکمم ضربه ای زد
_فهمیدی یا نه
اروم گفتم :
_بله فهمیدم
_بلند
_بلهه فهمیدم
_افرین
گفت و از اون اتاق لعنتی بیرون رفت
کم کم چشمام بسته شد و سیاهیی...
"صبح روز بعد"
چشمام رو اروم باز کردم
روی تخت دراز کشیده بودم
ای دلم درد میکرد چون پ....ی**ودم بودم
_اییی
به بدنم نگاهی انداختم کلا زخم و کبودی بود
اروم از تخت اومدم پایین
که در اتاق باز شد
_بیا اینجا ببینم
_برای چی
_گفتم بیا
_ب..باشه
رفتم سمتش که از موهام کشید و گفت:
_دختره ی ه.***رزه به چه حقی ویدیو اومزشی نگاه میکنی
_ای... من فقط میخواستم یکمی چیز یاد بگیرم
_خفه شو تو غلط میکنی ...بهت گفتم دیگه حق درس خوندن رو نداری
بغضم گرفته بود داد زدم و گفتم :
_اخه چراااا...چرا مگه من چیکارت کردم چرا نمیزاری درسم رو بخونم ...چرا اینهمه منو اذیت میکنی و کتکم میزنیییی
یه سیلیه محکم به صورتم زد و گفت :
_صداتو برای من بالا نبر ها وگرنه همینجا کارت رو تموم میکنم
_هرکاری دوست داری بکن فقط بزار برم دانشگاه
_گفتم که نههه
اشکی از چشمم روی گونه ام سر خورد
_هق باشه ...باشه نمیرم هرچی تو بگی هق
موهامو ول کرد و از اونجا رفت
در اتاقمو بستم و بعدشم قفل کردم
پشت در نشستم و زانو هامو بغل کردم
شروع کردم به گریه کردن...
"سه روز بعد"
لب به هیچی نزدم فقط میخواستم بمیرم و راحت شم
از اتاقمم بیرون نیومدم
تا اینکه امروز جونگکوک اومد پشت در و در زد
_ات درو باز کن
جوابی از جانب من نشنید
یهو داد زد:
_اتتتت یا الان درو باز میکنی یا با دستای خودم میشکونمش
بلخره اون مافیا بود و هرکاری از پسش برمیومد اروم قفل درو باز کردم و گفتم:
_کاری داری
ادامه دارد...
درخواستی~~
p.2
فکمو گرفت و گفت :
_حرفتو بزن ببینم
_جونگکوک من فقط روم نشد بگم و...
_بسه دیگه کافیه
_ولی م...
_گفتم بسته
دستش سمت کمربندش رفت و بازش کرد
کمربندو دور دستش پیچید و شروع کرد به زدنم
_ای ...ای جونگکوک لطفا ولم کن خواهش میکنم
جونگکوک دست از زدنم برداشت
جونی برام نمونده بود پاهامو جمع کردم توی شکمم
_دفعه اخرت باشه فهمیدی
دختر جوابی نداد ...
جونگکوک با پاهاش به شکمم ضربه ای زد
_فهمیدی یا نه
اروم گفتم :
_بله فهمیدم
_بلند
_بلهه فهمیدم
_افرین
گفت و از اون اتاق لعنتی بیرون رفت
کم کم چشمام بسته شد و سیاهیی...
"صبح روز بعد"
چشمام رو اروم باز کردم
روی تخت دراز کشیده بودم
ای دلم درد میکرد چون پ....ی**ودم بودم
_اییی
به بدنم نگاهی انداختم کلا زخم و کبودی بود
اروم از تخت اومدم پایین
که در اتاق باز شد
_بیا اینجا ببینم
_برای چی
_گفتم بیا
_ب..باشه
رفتم سمتش که از موهام کشید و گفت:
_دختره ی ه.***رزه به چه حقی ویدیو اومزشی نگاه میکنی
_ای... من فقط میخواستم یکمی چیز یاد بگیرم
_خفه شو تو غلط میکنی ...بهت گفتم دیگه حق درس خوندن رو نداری
بغضم گرفته بود داد زدم و گفتم :
_اخه چراااا...چرا مگه من چیکارت کردم چرا نمیزاری درسم رو بخونم ...چرا اینهمه منو اذیت میکنی و کتکم میزنیییی
یه سیلیه محکم به صورتم زد و گفت :
_صداتو برای من بالا نبر ها وگرنه همینجا کارت رو تموم میکنم
_هرکاری دوست داری بکن فقط بزار برم دانشگاه
_گفتم که نههه
اشکی از چشمم روی گونه ام سر خورد
_هق باشه ...باشه نمیرم هرچی تو بگی هق
موهامو ول کرد و از اونجا رفت
در اتاقمو بستم و بعدشم قفل کردم
پشت در نشستم و زانو هامو بغل کردم
شروع کردم به گریه کردن...
"سه روز بعد"
لب به هیچی نزدم فقط میخواستم بمیرم و راحت شم
از اتاقمم بیرون نیومدم
تا اینکه امروز جونگکوک اومد پشت در و در زد
_ات درو باز کن
جوابی از جانب من نشنید
یهو داد زد:
_اتتتت یا الان درو باز میکنی یا با دستای خودم میشکونمش
بلخره اون مافیا بود و هرکاری از پسش برمیومد اروم قفل درو باز کردم و گفتم:
_کاری داری
ادامه دارد...
- ۲۸.۹k
- ۱۹ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط