p
p4
بیو هانی : رفتم سمت درو درو باز کردم با دیدن اون صحنه خشکم زده بود جیمین بود سریع درو بستم اما پاشو گذاشت جلوی درو با دستاش بازش کرد اومد تو و درو لست بت داد گفتم : برو بیرون همین حالا من اجازه ندادم بیای توی خونه ی من
تو چشمام زل زد و بعد نگاه بدنم کردو گفت : همیشه اینجوری میری درو باز میکنی؟
نگاهه خودم کردم حواسم نبود که به شورتک و لباسی پوشیده بودم که تا چاک سینه معلوم بودو کل شکمم معلوم بود سریع خواستم برم سمت اتاقم که رستمو گرفت و کشید طرف خودش و دسته کثیفشو دور کمر لختم پیچید اومد نزدیک که یکی زدم تو شکمش از درد به خودش پیچیدو ولم کرد یا تحقیر گفتم: حقت بود روانی
به نگاهی بهم کرد و مثل نور اومد سمتم چسبوندم به دیوار و رو چشمام متمرکز شد و بعد نگاه لبم کرد نمیدونم چرا قلبم تند میزنه و بدنم میلرزه اومد نزدیک تر جوری که نفس داعش رو روی لبم حس میکردم چشماشو بست و منو بوسید شک شده بودم اما به خودم اومدم و هولش دادم دستمو کشیدم رو لبم اما اینجوری که معلوم بود تکون نخ. رده بودو هنوز من رو به دیوار چسبونده بود به چشمام نگاه کردو گفت: دوست ندارم وقتی خونه ی من نیستی اینارو بپوشی فهمیدی
من: گمشو عوضیه گستاخ ( داد) کشون دمش سمت درو پرتش کردم بیرون 😁
رفتم سمت اتاقمو اونقدر خسته بودم که خوابم برد.
تا ⃢پارت ⃢بعد ⃢بای✩
بیو هانی : رفتم سمت درو درو باز کردم با دیدن اون صحنه خشکم زده بود جیمین بود سریع درو بستم اما پاشو گذاشت جلوی درو با دستاش بازش کرد اومد تو و درو لست بت داد گفتم : برو بیرون همین حالا من اجازه ندادم بیای توی خونه ی من
تو چشمام زل زد و بعد نگاه بدنم کردو گفت : همیشه اینجوری میری درو باز میکنی؟
نگاهه خودم کردم حواسم نبود که به شورتک و لباسی پوشیده بودم که تا چاک سینه معلوم بودو کل شکمم معلوم بود سریع خواستم برم سمت اتاقم که رستمو گرفت و کشید طرف خودش و دسته کثیفشو دور کمر لختم پیچید اومد نزدیک که یکی زدم تو شکمش از درد به خودش پیچیدو ولم کرد یا تحقیر گفتم: حقت بود روانی
به نگاهی بهم کرد و مثل نور اومد سمتم چسبوندم به دیوار و رو چشمام متمرکز شد و بعد نگاه لبم کرد نمیدونم چرا قلبم تند میزنه و بدنم میلرزه اومد نزدیک تر جوری که نفس داعش رو روی لبم حس میکردم چشماشو بست و منو بوسید شک شده بودم اما به خودم اومدم و هولش دادم دستمو کشیدم رو لبم اما اینجوری که معلوم بود تکون نخ. رده بودو هنوز من رو به دیوار چسبونده بود به چشمام نگاه کردو گفت: دوست ندارم وقتی خونه ی من نیستی اینارو بپوشی فهمیدی
من: گمشو عوضیه گستاخ ( داد) کشون دمش سمت درو پرتش کردم بیرون 😁
رفتم سمت اتاقمو اونقدر خسته بودم که خوابم برد.
تا ⃢پارت ⃢بعد ⃢بای✩
- ۵.۲k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط