{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم رمانملکه ی من

اسم رمان:ملکه ی من....





روزی پسرکی تنها در حال قدم زدن....در بازار بود با لباسی فقیرانه....که به دختری بر خورد...دختری زیبا...او هم نسبتا فقیر بود...که در خانه ای کوچک زندگی میکرد...دخترک تا پسرک را دید به سمتش رفت...

ا.ت:چند روزه غذا نخوردی؟؟بیا بریم بهت یه چیزی بدم (با لبخند و مهربانی)

مینگیو:چشم...مرسی(خجالت)



دخترک پسر راه به خانه اش برد....و...برایش غذا درست کرد....مقداری از آن غذا را درون ظرف ریخت...و.جلوی پسرک گذاشت...آن غذا سوپ جو بود....

ا.ت:سوپ جو...به قوی شدن و حفظ سلامت کمک می‌کنه و همچنین بهتون کمک می‌کنه تا مدت طولانی سیر بمونید و دیر گشنه بشین و مقداری گوشت گاو هم که برای سلامتی خوبه با شیر قاطی کردم و داخل غذا براتون ریختم....امیدوارم خوشتون بیاد..

مینگیو:مرسی...خجالتم میدین
ا.ت:نه اینطور نیست اینجا خونه ی خودتونه...راحت باشین..
مینگیو:مرسی



مینگیو و دخترک...دوتایی با هم شروع به خوردن غذا کردن...به اسرار دخترک پسرک هم شب آنجا موند....شب وقتی دخترک به خواب عمیق رفت پسرک با کمک سربازان فرار کرد و به سمت قصر رفت و لباس های کهنه را در آورد....و...لباس های اشرافی اش را پوشید....درست فهمیدین پسرک پادشاه سلسله ی چوسان بود که برای ملکه ی کشورش از به بازار شهر رفت تا بهترین و با لیاقت ترین پرنسس را انتخاب کن...




......





صبح~~~


دخترک از خواب بیدار شد...و...پسرک را ندید نگران شد تمام خانه و حیاط خانه اش را دنبال پسرک گشت...اما متأسفانه پسرک را ندید...به بیرون رفت که جلوی در خانه اش یک دُرُشکه که از طرف پادشاه بود ایستاد....و...یک نفر از دُرُشکه پیاده شد...او...او‌‌....مینگیو بود....دخترک چند لحظه ای تعجب کرد و بعد آروم زمزمه کرد...

ا.ت:مینگیو چرا بدون خبر رفتی؟؟...می‌دونی چقدر نگران شدم؟چرا این لباسارو؟؟پوشیدی؟؟...

سرباز:ای گستاخ چطور میتونی با پادشاه اینطوری حرف بزنی؟؟(عربده)

ا.ت:چی؟پادشاه؟(زانو زد)ثرورم لطفا من راه عف کنید من نمی‌دونستم شما پادشاه هستید...


مینگیو دست دخترک را گرفت و اورا بلند کرد و گفت اشکالی نداره...من اومدم تا تو رو با خودم ببرم...زیبایی و مهربانی و سخاوت تو باعث شد....جایی در قلبم باز کنی...من عاشقت شدم....حاضری تمام عمرت با من باشی و ملکه ی من بشی؟؟


ا.ت:بله ثرورم(اشک شوق)


پسرک به دخترک لباسی داد تا تن خودش کند...دخترک لباس را بر تن کرد و به همراه پادشاه سوار دُرُشکه شد...و...به قصر رفتند...


.....


یک ماه از ازدواج دخترک و پسرک گذشت و الان دخترک از پسرک...حامله بود ولی یک شب..شورشیان ملکه را دزدیدند...و...

مینگیو:چی منظورت چیه؟؟پس شما بی عرضه ها کجا بودین؟؟؟؟؟(عربده)
نگهبان:معذرت میخواهم...

تمام نگهبانان به دنبال ملکه بودن...


سه روز بعد~~

نگهبان:پادشاه ملکه پیدا شددددد

پسرک ملکه ی خود را بیهوش در آغوش کشید...و...بر روی تمت خود گذاشت و طبیب را خب. کرد...

طبیب:عالیجناب متأسفانه به ایشون ضَهری کُشنده دادند...که باعث سقط بچه شده...و...متأسفانه ملکه دیگه نمیتونن حامله شن...

مینگیو:من ملکه رو برای خودش می‌خوام(و اون رو در آغوش کشید)


یک هفته از این ماجرا میگذره پادشاه برای جنگی مجبور به رفتن شد ملکه منتظر پسرک موند تا روزی که خبر اوردن داره میاد...ملکه با ذوق تمام آرایش کرد و آماده شد اما وقتی دُرُشکه ایستاد...پادشاه پیاده شد و دست دخترکی را گرفت و او را پیاده کرد....و...از کنار ملکه جوری گذر کرد که انگار اصلا وجود ندارد.......



......





فردای آن روز پادشاه جشنی گرفت ملکه آماده شد و دید همان دختر کنار پادشاه...نشسته است...دخترک هم رفت اون سمت پادشاه نشست...

مینگیو:امروز می‌خوام مطلب مهمی رو باهاتون در میون بگذارم...ملکه از مقامش به دلیل نازا بودن عف....و...جایگزین او ملکه میا است...


خدمتکاران رفتند و تمام لباس های ملکه از جمله تاج ملکه را در آوردند...و....تنها لباسی سفید تن ملکه بود...و...ملکه را به قصر شرقی فرستادند...قصری که کسانی را که تبعید میکنند میروند...


....



یک هفته از این ماجرا گذشته ملکه در حال قدم زدن بود که بیهوش شد تمام خدمتکاران گریه میکردند..تا این خبر به گوش پادشاه خورد بدون توجه به میا بلند شد و با سرعت به سمت قصر شرقی دوید....جسم بی جون ملکه را در بر گرفت و گریه کرد و زمزمه کرد...

مینگیو:ملکه ی من...لطفا من رو ببخش من اشتباه کردم تو تمام وجود منی تو ماه منی لطفا ترکم نکن..(گریه)

طبیب:خداروشکر..‌هر دوی آنها سالمن...

مینگیو:یعنی پرنسس من حاملس؟؟

طبیب:بله ثرورم...

دو پارتی#
درخواستی بود#
ادامه دارد........
دیدگاه ها (۴)

اسم رمان:ملکه ی منمینگیو ملکه را بغل کرد و به اتاق خودش برد ...

تا سی خرداد عاف بخواطر امتحانات آنفالو نکنید حسابی هم حمایت ...

part2اسم رمان: رویای سلطنتی۲جیمین:میتونم کنارتون بشینم...بان...

اسم رمان = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۹ (ویو راوی )= رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط