روح و جانش خسته بود

روح و جانش خسته بود
نمیدانست تمام احساسی که در قلبش انبار کرده بود
را چطور بازگو کند
اما این را خوب‌ میدانست که با بهانه ای کوچک
بغض پنهان شده در گلویش میترکید و تمام شب
بیصدا غرق میشد
کسی خبر نداشت چه بر او گذشت و چه دارد میگذرد
و چه بلایی به سرش آمده
میدانست که همه چیز خوب نیست
این را با تمام ذرات تنش درک میکرد:)
دیدگاه ها (۰)

قلب واقعا خیلی کصخله،بابا یه کاری کرد از وسط نصف بشی دیگه طر...

لیریک حقش:)

امروز توی خونمون یه دعوای خیلی بزرگ شده بود،من به محض اینکه ...

ولی من اون شب انقدر گریه کردم که صب چشمام همه جارو کاملا تار...

ساعت از نیمه شب گذشته . مایکی به نامه ای که دختر نوشته بود خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط