{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧
𝐏𝐚𝐫𝐭:3
وقتی به خونه رسیدم دیدم خدمتکار ها تند تند از اینور به اونور می‌دوند
با تعجب به سمت آجوما رفتم و گفتم:
+:آجوما اینجا چه خبره؟
آجوما:سلام دخترم ...آقا گفتن فورا برید بالا کار تون دارن خودشون براتون توضیح میدن
سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم و به سمت پله ها رفتم وقتی به پله ی آخر رسیدم به سمت دفتر کارش رفتم در زدم و وقتی اجازه صادر شد وارد اتاقش شدم
اتاقش فضایی گرم و کلاسیک داشت ولی معدن کثافت کاری هاش بود
به سمت میزش رفتم و با جدیت و سردی لب زدم:
+:با من کاری داشتین؟
/:بشین
و به مبل تک نفره ی چرم کنار میز کارش اشاره کرد
به تبعیت از حرفش به سمت صندلی رفتم و خواستم بشینم که با حرفش نیم خیز ثابت موندم و به یک باره خون تو بدنم یخ زد
با ابهتی که همیشه داخل صداش به کار میرفت گفت:
/:گفتم بیای اینجا که درباره ی ازدواجت صحبت کنیم
با صدای تحلیل رفته لب زدم:
+:چ...چی؟
با پوزخندی گوشه ی لبش و با صدای محکم ادامه داد:
/:من دیگه سنی ازم گذشته و دارم پیر میشم...معلوم نیست چند وقت دیگه زنده باشم و می‌خوام وراثت شرکت رو به تو واگذار کنم
با لرزشی که در صدام معلوم بود ولی سعی در پنهانش داشتم لب زدم:
+:خب این چه ربطی.. به ازدواج من داره؟
با پوزخند تمسخر آمیز گفت:
/:فک کردی من همینجوری وراثت رو به تو میدم؟
و با لحن مو به تن سیخ کن ادامه داد:
/:من یه وارث می‌خوام...و می‌خوام به کمک دامادم وراثت شرکت رو برعهده بگیری که بعدا مشکلی پیش نیاد
با شنیدن بخش اول حرفش هنگ کردم و گوشام دیگه هیچی از ادامه حرف هاش نمیشنید
من یه بچه بیارم؟ ...چه حس خوبی داره بچه داشتن و مادر شدن ولی از کی؟ بیارمش تو دنیا ای که خودم حق انتخاب توش ندارم و بدبختش کنم؟ امکان نداره!
تو همین فکر ها بودم که با حرفش به یک باره عین مجسمه خشک شدم داشت چی میگفت.؟
/:امشب قراره خانواده جئون بیان اینجا برای معرفی تو و پسرش جونگکوک...و تو قراره قبول کنی چون هم این به نفع توعه و هم به نفع تجارت ما
با تنی که مثل بید می‌لرزید لب زدم:
+:م..من با اون جئون حرومزاده ازدواج نمیکنم
با صدای فریادش از جا پریدم:
/:خیلی سرکش شدی ا.ت از بس لیلی به لالات گذاشتیم روی حرف من حرف میزنی!...مگه من ازت اجازه خواستم من بهت دستور دادم و تو هم باید اینکارو کنی
با جدیت از روی مبل بلند شدم و به سمتش برگشتم و گفتم:
+: من باید به خاطر تجارت کثیف تو تن به خواسته هات بدم ؟ بسه دیگه خستم کردی کاشکی بمیری از دستت خلاص بشیم ...حالم ازت بهم-
با چرخش سرم به سمت راست و حس سوزش گونه سمت چپم حرفم نصفه موند...اون الان به من سیلی زد؟
با خنده هیستریک به سمتش برگشتم :
+:آفرین پدر نمونه همین کم بود روی دخترت دست بلند کنی که این هم انجام دادی ... دیگه چی!؟
/:دهنتو ببند دختره ی حرومی... همین الان گم میشی داخل اتاقت و تا وقتی که خانواده جئون بیان وقت داری آماده بشی .... حالا گم شو از جلوی چشم هام نبینمت
با عصبانیت و بغضی که به گلوم را پیدا کرده بود به سمت در اتاق رفتم دستم به سمت دستگیره رفت که با حرفش متوقف شدم
/:ا.ت فقط کافیه کار خطا ازت سر بزنه ...ببین چه جوری روزگارت به کامت تلخ میکنم پس مثل یه دختر خوب و نمونه هر چی بهت گفتم انجام میدی
حرفش که تموم شد بدون اینکه به سمتش بچرخم به سرعت از اتاقش خارج شدم که با مادرم دم در مواجه شدم
میخواستم راهم رو کج کنم که جای سیلی روی صورتم رو نبینه که جلوم رو گرفت:(علامت مادر ا.ت:~)
~: وایسا ببینمت
با صدایی تحلیل رفته لب زدم:
+: مامان بزار برم
~: گفتم وایسا ببینمت
به سمتش برگشتم که با دیدن چهرم سریع به سمتم یورش برد
~:کی روت دست بلند کرد؟
+:شوهرت
~:چیزی شده؟
توی چشمان به رنگ اقیانوس مادرم که همیشه برام آرامش داشت خیره شدم و گفتم:
+:میخواد منو به زور شوهرم بده... اونم با کی ...جئون جونگکوک سیاستمدار کثیف کل آسیا
با لحنی پر از ملایمت رو به من گفت:
~:باور کن خیلی باهاش در این باره صحبت کردم دورت بگردم ولی پا کرده تو یه کفش که الا و بلا خانواده جئون
+:الان چیکار کنم مامان...داره زندگیم رو نابود می‌کنه
با این حرفم قطره اشکی از گوشه ی چشمم روی گونم روانه شد
~:بازم باهاش حرف میزنم شاید تونستم متقاعدش کنم
و با انگشت شست اشک روی گونه ام رو پاک کرد
~:حالا برو داخل اتاقت یه کم استراحت کن و حاضر شو
قبول کردم و به سمت اتاقم حرکت کردم ..
ادامه دارد....
________________________________
سلام خوشگلام✨
احوالتون؟ اینم از پارت جدید خدمت شما
حمایت یادتون نره🩷✨
دیدگاه ها (۲)

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

رمان: قلب در تاریکی

وقتی بچه دارین ولی . ....هوفی کشیدم، جیغ دوباره ی سول بلند ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

#in_your_eyespart_9۲ویو کایلا یه نفس کلافه کشیدم و دوباره سا...

پارت یازدهمزمان حال الان چند ساعت از وقتی که جونگکوک بیدار ش...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2+ چیزی نیست.+ معلومه.رفتم کنارش نشستم و آروم پتو ر...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۳🦋)✥(ویو لوین کاترین)ده دقیقه شده بود که به ک...

ࡃܢܚ݅ࡐ߳ ܥ‌‌ܝ‌ܥ‌‌ࡅ߭ߊ‌ܭ ¹Pبازم دیر رسیدم به دبیرستان خوبه حقیقت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط