🚫بی جنبه ها نخونن🚫
🚫بی جنبه ها نخونن🚫
FORCED LOVE
Part:16
───
شبِ آخر.
جئون من رو به اتاقِ پشتِ بار دعوت کرد.
«بیا، مینا. میخوام بهت چیزِ خصوصی نشون بدم.»
من لبخند زدم.
«چیزِ خصوصی؟ مثل چی؟»
«مثل اتاقِ من.»
و من رفتم. چون ماموریت اینو میخواست.
داخل اتاق، جئون در رو بست. به سمتم اومد. و بدون هیچ حرفی، لبهام رو بوسید.
بوسهای عمیق. بوسهای که من اجازه دادم. ولی دلم داشت فریاد میزد.
دستاش روی کمرم. روی باسنم. من رو به سمت خودش فشار داد. بدنم به بدنش چسبید. لبهاش روی گردنم. و من باید نقش رو ادامه میدادم.
با نرمی گفتم:
«جئون... آروم باش.»
ولی جئون آروم نشد. دستش رو برد زیر لباسم. روی پوستِ برهنهام. لبهاش روی سینهام. و من داشتم دیوونه میشدم.
دستم رو روی سینهاش گذاشتم.
«جئون، صبر کن...»
ولی جئون نگاهم کرد. با چشمانی که تیره شده بود.
«مینا، تو دو هفته اومدی بارِ من. هر شب. و هر شب، به من نگاه کردی. میدونی یعنی چی؟»
و دوباره بوسید. اینبار، بوسهای که دیگه فقط بوسه نبود. داشت لباسام رو در میآورد.
داشتم تقلا میکردم. ولی جئون قویتر بود. من رو به تخت هل داد. و روم افتاد. دستاش روی بدنم. لبهاش روی گردنم. و من داشتم کم میآوردم.
باید کاری میکردم. ولی چی؟ اگر جیغ میزدم، ماموریت خراب میشد. اگر مقاومت میکردم، شک برانگیز میشد.
تا اینکه در باز شد.
جئون از روی من پرید. به سمت در نگاه کرد. و من هم نگاه کردم.
تهیونگ.
با سه مامورِ مسلح پشت سرش. با تفنگهایی که به سمت جئون نشانه رفته بود.
تهیونگ با صدای سردی گفت:
«جئون جونگکوک، دستها رو بالا. تو بازداشتی.»
جئون با تعجب به من نگاه کرد.
«مینا... تو...»
«اسم من الیناست. و من مامورم.»
جئون خندید. ولی وقتی دید تفنگها رو به سمتش گرفتن، دستها رو بالا برد.
مامورها جئون رو گرفتند و بردند بیرون. تهیونگ مونده بود. فقط من و اون.
تهیونگ به من نگاه کرد. نگاهی که سرد بود. خیلی سرد. مثل یخ.
«لباسهات رو مرتب کن. و بیا بیرون.»
و رفت...
─
FORCED LOVE
Part:16
───
شبِ آخر.
جئون من رو به اتاقِ پشتِ بار دعوت کرد.
«بیا، مینا. میخوام بهت چیزِ خصوصی نشون بدم.»
من لبخند زدم.
«چیزِ خصوصی؟ مثل چی؟»
«مثل اتاقِ من.»
و من رفتم. چون ماموریت اینو میخواست.
داخل اتاق، جئون در رو بست. به سمتم اومد. و بدون هیچ حرفی، لبهام رو بوسید.
بوسهای عمیق. بوسهای که من اجازه دادم. ولی دلم داشت فریاد میزد.
دستاش روی کمرم. روی باسنم. من رو به سمت خودش فشار داد. بدنم به بدنش چسبید. لبهاش روی گردنم. و من باید نقش رو ادامه میدادم.
با نرمی گفتم:
«جئون... آروم باش.»
ولی جئون آروم نشد. دستش رو برد زیر لباسم. روی پوستِ برهنهام. لبهاش روی سینهام. و من داشتم دیوونه میشدم.
دستم رو روی سینهاش گذاشتم.
«جئون، صبر کن...»
ولی جئون نگاهم کرد. با چشمانی که تیره شده بود.
«مینا، تو دو هفته اومدی بارِ من. هر شب. و هر شب، به من نگاه کردی. میدونی یعنی چی؟»
و دوباره بوسید. اینبار، بوسهای که دیگه فقط بوسه نبود. داشت لباسام رو در میآورد.
داشتم تقلا میکردم. ولی جئون قویتر بود. من رو به تخت هل داد. و روم افتاد. دستاش روی بدنم. لبهاش روی گردنم. و من داشتم کم میآوردم.
باید کاری میکردم. ولی چی؟ اگر جیغ میزدم، ماموریت خراب میشد. اگر مقاومت میکردم، شک برانگیز میشد.
تا اینکه در باز شد.
جئون از روی من پرید. به سمت در نگاه کرد. و من هم نگاه کردم.
تهیونگ.
با سه مامورِ مسلح پشت سرش. با تفنگهایی که به سمت جئون نشانه رفته بود.
تهیونگ با صدای سردی گفت:
«جئون جونگکوک، دستها رو بالا. تو بازداشتی.»
جئون با تعجب به من نگاه کرد.
«مینا... تو...»
«اسم من الیناست. و من مامورم.»
جئون خندید. ولی وقتی دید تفنگها رو به سمتش گرفتن، دستها رو بالا برد.
مامورها جئون رو گرفتند و بردند بیرون. تهیونگ مونده بود. فقط من و اون.
تهیونگ به من نگاه کرد. نگاهی که سرد بود. خیلی سرد. مثل یخ.
«لباسهات رو مرتب کن. و بیا بیرون.»
و رفت...
─
- ۱.۳k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط