عشق مافیایی
《Mafia love》
☆پارت آخر☆
ا.ت زخم جیمین رو تمیز کرد و پانسمان کرد. جیمین تمام این مدت فقط به ا.ت خیره شده بود.
همین که ا.ت سرش رو بالا آورد و چشمش به چشم جیمین افتاد، انگار زمان وایساد. جیمین آروم خم شد و ا.ت رو بوسید. ا.ت هم با اشتیاق همراهیش کرد.
بعد از چند مین از هم جدا شدن .
وقتی از هم جدا شدن، جیمین نفس عمیقی کشید و گفت: «ا.ت من...من عاشقتم.»
ا.ت هم با لبخند گفت: «منم عاشقتم جیمینا.»
ا.ت به جیمین کمک کرد تا به اتاقش بره.
ا.ت: «باید استراحت کنی. اگه چیزی لازم داشتی، فقط بهم بگو.»
جیمین سرش رو تکون داد، اما توی چشمهاش مشخص بود که دلش نمیخواد ا.ت بره.
وقتی ا.ت خواست بره بیرون، جیمین دستشو گرفت و با یه حرکت کشیدش سمت خودش. ا.ت افتاد تو بغل جیمین.
جیمین صورتش رو فرو کرد توی موهای ا.ت و آروم گفت: «امشب… امشب رو همینجا پیش من بمون.»
ا.ت بدون حتی یه لحظه فکر کردن، قبول کرد. گرمای تنجیمین، صدای آروم ضربان قلبش که حالا کنارقلب خودش شنیده میشد، و این بهترین پایان ممکن برای اون روز پر از حادثه بود. اون شب، توی بغل همدیگه، نه تنها خوابشون برد، بلکه انگار به یه دنیای جدید قدم گذاشتن؛ دنیایی که با عشق و اعتمادِ تازه ساخته شده بود.
از اون روز به بعد، روزهاشون پر از عشق شد و به خوبی و خوشی با هم زندگی کردن.
"پایان"
(امیدوارم که خوشتون اومده باشه.
بابت حمایت هاتون هم ممنونم قشنگا🎀✨️)
☆پارت آخر☆
ا.ت زخم جیمین رو تمیز کرد و پانسمان کرد. جیمین تمام این مدت فقط به ا.ت خیره شده بود.
همین که ا.ت سرش رو بالا آورد و چشمش به چشم جیمین افتاد، انگار زمان وایساد. جیمین آروم خم شد و ا.ت رو بوسید. ا.ت هم با اشتیاق همراهیش کرد.
بعد از چند مین از هم جدا شدن .
وقتی از هم جدا شدن، جیمین نفس عمیقی کشید و گفت: «ا.ت من...من عاشقتم.»
ا.ت هم با لبخند گفت: «منم عاشقتم جیمینا.»
ا.ت به جیمین کمک کرد تا به اتاقش بره.
ا.ت: «باید استراحت کنی. اگه چیزی لازم داشتی، فقط بهم بگو.»
جیمین سرش رو تکون داد، اما توی چشمهاش مشخص بود که دلش نمیخواد ا.ت بره.
وقتی ا.ت خواست بره بیرون، جیمین دستشو گرفت و با یه حرکت کشیدش سمت خودش. ا.ت افتاد تو بغل جیمین.
جیمین صورتش رو فرو کرد توی موهای ا.ت و آروم گفت: «امشب… امشب رو همینجا پیش من بمون.»
ا.ت بدون حتی یه لحظه فکر کردن، قبول کرد. گرمای تنجیمین، صدای آروم ضربان قلبش که حالا کنارقلب خودش شنیده میشد، و این بهترین پایان ممکن برای اون روز پر از حادثه بود. اون شب، توی بغل همدیگه، نه تنها خوابشون برد، بلکه انگار به یه دنیای جدید قدم گذاشتن؛ دنیایی که با عشق و اعتمادِ تازه ساخته شده بود.
از اون روز به بعد، روزهاشون پر از عشق شد و به خوبی و خوشی با هم زندگی کردن.
"پایان"
(امیدوارم که خوشتون اومده باشه.
بابت حمایت هاتون هم ممنونم قشنگا🎀✨️)
- ۳.۴k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط