معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁵⁴
ـــهیوناـــ
ساعت هشت صبح بود اما بر خلاف روز های دیگه که هوا این موقع روشنه و خورشید خودشو به نمایش میزاره، الان هوا نسبتا تاریک و طوسی بود. ابرا جلوی خورشید رو گرفته بودن و میباریدن. خیلی ها ازین هوا بدشون میاد.میگن دلشون میگیره یا همچین چیزی اما من، این هوا برام چیزی بیشتر از خیلی بود
موهام خیس شده بودن و تهِ پاچه های شلوارم گلی.
-هوا سرده،، بیا تو
بعد اتمام جمله اش برگشت داخل و دوباره تنها موندم.
دلم میخواست بیشتر کنارم بمونه.مثل باد گیر بود.هوا سرد بود و وقتی اون کنار بود، سرما رو احساس نمیکردم.
بعد پنج دقیقه موندن اونجا برگشتم داخل.دیگه بقیه هم بیدار شده بودن
...
عصر ـ ۵:۲۸
ـــهیوناـــ
به دستور جونگکوک، همه کنار هم نشسته بودیم.مثل اینکه قرار بود نقش مارو توی ماموریت امشب بگه
-امشب مثل بقیه وقتا نیست.قرار نیست همهمون به عنوان مافیا بریم.هیونا و هائول و جسا شما سهتا مثل بقیه ادما برای امشب اومدین اونجا برای پارتی.تهیونگ تو با من میای یونگی تو ام یه ساعت قبل ما میری تو یکی از اتاقا و با لپ تاپ و لوازمت دوربین ها و دم و دستگاه هاشونو میپای
یا خدا
نقشم زیاد به دلم نشسته.باید همرنگ جماعت شم
همه رفتیم برای اماده شدن.دستم روی دستگیره در اتاق نشسته که یکی صدام کرد.به طرف صدا برگشتم و جونگکوک رو دیدم.که کاش نمیدیدم چون دوباره فشار خونم بالا پایین میشد.
+بله
بهم نزدیک تر شد و یه ساک سامسونت دستم داد
-اینا همراهت باشه
+چی ان؟
-سلاح
+اها... ممنون
در جواب لبخندی بهم زد و رفت.
عوضی
چیز خورم کرده که قلب مریض بیچارم با دیدنش از کنترل خارج بشه
رفتم تو اتاق و برای اماده شدن اقدام کردم.این بار حواسم بود که لباسام جیب دار باشن چون نصف اون محتویاتی که جونگکوک بهم داد همه کوچیک و برای دم دست بودن،بودن.
مثل شُکِر برقی و اسپری فلفل و تفنگ بودن
...
بعد از اماده شدنم از اتاق بیرون اومدم.بر خلاف اون دفعه،این بار سه چهار نفری منتظر بودن.جسا هائول تهیونگ و جونگکوک.منم بهشون اضافه شدم
به ۴۰ تا برسه🙃✨
فصل دوم
P⁵⁴
ـــهیوناـــ
ساعت هشت صبح بود اما بر خلاف روز های دیگه که هوا این موقع روشنه و خورشید خودشو به نمایش میزاره، الان هوا نسبتا تاریک و طوسی بود. ابرا جلوی خورشید رو گرفته بودن و میباریدن. خیلی ها ازین هوا بدشون میاد.میگن دلشون میگیره یا همچین چیزی اما من، این هوا برام چیزی بیشتر از خیلی بود
موهام خیس شده بودن و تهِ پاچه های شلوارم گلی.
-هوا سرده،، بیا تو
بعد اتمام جمله اش برگشت داخل و دوباره تنها موندم.
دلم میخواست بیشتر کنارم بمونه.مثل باد گیر بود.هوا سرد بود و وقتی اون کنار بود، سرما رو احساس نمیکردم.
بعد پنج دقیقه موندن اونجا برگشتم داخل.دیگه بقیه هم بیدار شده بودن
...
عصر ـ ۵:۲۸
ـــهیوناـــ
به دستور جونگکوک، همه کنار هم نشسته بودیم.مثل اینکه قرار بود نقش مارو توی ماموریت امشب بگه
-امشب مثل بقیه وقتا نیست.قرار نیست همهمون به عنوان مافیا بریم.هیونا و هائول و جسا شما سهتا مثل بقیه ادما برای امشب اومدین اونجا برای پارتی.تهیونگ تو با من میای یونگی تو ام یه ساعت قبل ما میری تو یکی از اتاقا و با لپ تاپ و لوازمت دوربین ها و دم و دستگاه هاشونو میپای
یا خدا
نقشم زیاد به دلم نشسته.باید همرنگ جماعت شم
همه رفتیم برای اماده شدن.دستم روی دستگیره در اتاق نشسته که یکی صدام کرد.به طرف صدا برگشتم و جونگکوک رو دیدم.که کاش نمیدیدم چون دوباره فشار خونم بالا پایین میشد.
+بله
بهم نزدیک تر شد و یه ساک سامسونت دستم داد
-اینا همراهت باشه
+چی ان؟
-سلاح
+اها... ممنون
در جواب لبخندی بهم زد و رفت.
عوضی
چیز خورم کرده که قلب مریض بیچارم با دیدنش از کنترل خارج بشه
رفتم تو اتاق و برای اماده شدن اقدام کردم.این بار حواسم بود که لباسام جیب دار باشن چون نصف اون محتویاتی که جونگکوک بهم داد همه کوچیک و برای دم دست بودن،بودن.
مثل شُکِر برقی و اسپری فلفل و تفنگ بودن
...
بعد از اماده شدنم از اتاق بیرون اومدم.بر خلاف اون دفعه،این بار سه چهار نفری منتظر بودن.جسا هائول تهیونگ و جونگکوک.منم بهشون اضافه شدم
به ۴۰ تا برسه🙃✨
- ۶۸۶
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط