{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت -¹²

پارت -¹²

جونگ‌کوک هنوز به عکس خیره مانده بود.

هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد حرفی بزند.

کارین یک قدم جلو رفت.

— جونگ‌کوک...

جوابی نشنید.

— گفتم این مرد کیه؟

جونگ‌کوک عکس را پایین آورد.

نگاهش مستقیم روی کارین نشست.

— فعلاً لازم نیست بدونی.

کارین با عصبانیت گفت:

— دوباره همینو نگو!

یک قدم دیگر جلو رفت.

— سه ساله هر بار یه چیزی می‌پرسم، میگی «لازم نیست بدونی»!

جونگ‌کوک سرد جواب داد:

— چون بعضی حقیقت‌ها وقتی زود فهمیده بشن، خطرناک‌ترن.

کارین با ناباوری خندید.

— برای من یا برای تو؟

سکوت.

دو‌یون نگاهش را بین آن دو چرخاند.

آرا هنوز به عکس نگاه می‌کرد.

اما چیزی در چهره‌اش تغییر کرده بود.

ترس.

کارین متوجه شد.

— آرا...

آرا سرش را بالا آورد.

— چی؟

— تو این مرد رو می‌شناسی؟

آرا چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد آرام جواب داد:

— آره.

کارین خشکش زد.

— کیه؟

آرا لب‌هایش را به هم فشار داد.

— کسی که نباید زنده می‌موند.

همان لحظه صدای ضربه‌ای محکم از طبقه‌ی بالا آمد.

همه برگشتند.

جونگ‌کوک فوراً گفت:

— دو‌یون.

— بله، رئیس.

— افرادت رو بفرست بالا.

دو‌یون به سمت پله‌ها رفت.

اما قبل از اینکه قدم اول را بردارد، صدای دیگری آمد.

این بار از پشت سرشان.

تق.

همه برگشتند.

درِ اصلی عمارت...

آرام‌آرام باز شده بود.

باران داخل می‌ریخت.

اما هیچ‌کس پشت در نبود.

جونگ‌کوک اسلحه‌اش را بالا آورد.

— هیچ‌کس نزدیک در نشه.

یکی از افراد با چراغ‌قوه جلو رفت.

نور روی زمین افتاد.

یک رد خیس...

از ورودی شروع می‌شد.

و مستقیم به سمت سالن می‌آمد.

کارین نفسش بند آمد.

رد پاها...

یکی نبود.

دو نفر بودند.

دو رد متفاوت.

دو‌یون آرام گفت:

— رئیس...

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

— چی؟

دو‌یون به انتهای ردپاها اشاره کرد.

— یکی از اینا...

مکث کرد.

— به طبقه‌ی بالا رفته.

سکوت سنگینی افتاد.

کارین آرام به سمت پله‌ها نگاه کرد.

همان لحظه صدایی از تاریکی طبقه‌ی بالا آمد.

— کارین...

این بار صدا واضح‌تر بود.

کارین خشکش زد.

آرا دستش را گرفت.

— نرو.

کارین به او نگاه کرد.

— چرا؟

آرا با صدایی لرزان گفت:

— چون اون صدا...

چند ثانیه مکث کرد.

— همون صداییه که سه سال پیش تو رو از اون خونه برد.

چشم‌های کارین گرد شد.

جونگ‌کوک فوراً به سمت آرا برگشت.

— مطمئنی؟

آرا سرش را تکان داد.

— صددرصد.

صدای قدمی از طبقه‌ی بالا آمد.

بعد صدای مردی در تاریکی:

— این بار...

مکث.

— دیگه نمی‌ذارم جونگ‌کوک پیدات کنه.

چهره‌ی جونگ‌کوک کاملاً تغییر کرد.

و برای اولین بار...

چیزی شبیه خشم واقعی در نگاهش دیده شد.

— همه درها رو ببندید.

افراد فوراً حرکت کردند.

جونگ‌کوک به پله‌ها خیره شد.

— اون هنوز توی این خونه‌ست.

کارین آرام پرسید:

— کی؟

جونگ‌کوک جواب نداد.

فقط عکس را محکم در دستش فشرد.

چون حالا دیگر مطمئن بود...

مرد داخل عکس فقط زنده نبود.

او برگشته بود.

و این بار...

برای کارین آمده بود.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت -¹³هیچ‌کس تکان نمی‌خورد.عمارت در تاریکی فرو رفته بود.فق...

پارت -¹¹هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.انگار جمله‌ی مادر کارین هنوز در ه...

پارت -¹⁰کارین حتی پلک هم نمی‌زد.دختر آرام‌آرام از پله‌ها پای...

پارت -⁷پاکت هنوز در دست کارین بود.هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.صدای با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط