{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت -¹³

پارت -¹³

هیچ‌کس تکان نمی‌خورد.

عمارت در تاریکی فرو رفته بود.

فقط نور ضعیف چراغ‌قوه‌ی یکی از افراد روی دیوارها می‌لغزید.

جونگ‌کوک آرام از پله‌ها بالا رفت.

دو‌یون پشت سرش حرکت کرد.

— رئیس، صبر کن.

جونگ‌کوک ایستاد.

— چی؟

دو‌یون به زمین اشاره کرد.

روی پله‌ی اول...

یک قطره‌ی آب افتاده بود.

بعد یکی دیگر.

و یکی دیگر.

انگار کسی با لباس‌های خیس، همین چند لحظه قبل از آنجا عبور کرده بود.

جونگ‌کوک نگاهش را بالا برد.

— همه‌ی طبقه رو بگردید.

افراد پخش شدند.

کارین پایین پله‌ها ایستاده بود.

آرا کنار او بود، اما دست‌هایش می‌لرزید.

کارین آرام پرسید:

— آرا...

آرا جواب نداد.

— تو بیشتر از چیزی که میگی می‌دونی، مگه نه؟

آرا نگاهش کرد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— آره.

کارین نفسش را حبس کرد.

— پس بهم بگو.

آرا سرش را پایین انداخت.

— اون مرد...

مکث کرد.

— فقط دنبال تو نیست.

کارین اخم کرد.

— پس دنبال چیه؟

آرا به عکس داخل دست جونگ‌کوک نگاه کرد.

— دنبال چیزیه که اون شب تو دیدی.

کارین آرام گفت:

— ولی من چیزی یادم نمیاد.

آرا زمزمه کرد:

— دقیقاً مشکل همینه.

ناگهان صدای افتادن چیزی از طبقه‌ی بالا آمد.

همه سرشان را بلند کردند.

جونگ‌کوک با صدای محکم گفت:

— دو‌یون، سمت چپ.

— بله.

افراد به سمت راهرو رفتند.

چند ثانیه بعد صدای دو‌یون بلند شد:

— رئیس!

جونگ‌کوک سریع به سمت صدا رفت.

کارین هم پشت سرش حرکت کرد.

وقتی وارد اتاق شدند...

همه ایستادند.

روی دیوار اتاق، با چیزی تیره‌رنگ نوشته شده بود:

«تو اون شب تنها نبودی.»

کارین به نوشته خیره شد.

قلبش تند می‌زد.

— یعنی چی...؟

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

چشمش روی گوشه‌ی اتاق ثابت ماند.

یک جعبه‌ی چوبی کوچک روی زمین بود.

دو‌یون آن را برداشت.

— بازش کنم؟

جونگ‌کوک گفت:

— نه.

اما کارین جلو آمد.

— من بازش می‌کنم.

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

— کارین.

— این درباره‌ی منه.

دستش را روی جعبه گذاشت.

قفل نداشت.

درش را بالا زد.

داخل جعبه...

یک دستبند قدیمی بود.

و یک تکه کاغذ تاخورده.

کارین دستبند را برداشت.

چشم‌هایش ناگهان ثابت ماند.

— این...

آرا با دیدن آن یک قدم عقب رفت.

کارین به او نگاه کرد.

— این دستبند مال منه.

آرا آرام گفت:

— آره.

— از کجا؟

آرا جواب نداد.

کارین کاغذ را باز کرد.

روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

«اگر می‌خوای بدونی اون شب چه اتفاقی افتاد، از آرا بپرس.»

کارین آهسته سرش را بالا آورد.

مستقیم به آرا نگاه کرد.

— تو اون شب کجا بودی؟

آرا رنگش پرید.

قبل از اینکه جواب بدهد...

چراغ‌های عمارت ناگهان روشن شدند.

و درست روبه‌روی آرا، روی شیشه‌ی پنجره...

با بخار نوشته شده بود:

«اون دروغ میگه.»

کارین آرام عقب رفت.

جونگ‌کوک فوراً جلوی او ایستاد.

اما آرا...

فقط به نوشته خیره مانده بود.

چون می‌دانست...

این بار دیگر نمی‌توانست حقیقت را پنهان کند.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

پارت -¹²جونگ‌کوک هنوز به عکس خیره مانده بود.هیچ‌کس جرئت نمی‌...

پارت -¹¹هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.انگار جمله‌ی مادر کارین هنوز در ه...

پارت -¹⁰کارین حتی پلک هم نمی‌زد.دختر آرام‌آرام از پله‌ها پای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط