پارتسوم
#پارت_سوم
𝕸𝖞 𝖇𝖎𝖌 𝖋𝖆𝖚𝖑𝖙
۱۲سال قبل
زک:لیام زود باششش نیاید بزاری کلارا دنبالت بیاد اون دختر واقعا رو مخمه
لیام هفت ساله دنبال دوستش تو جنگ میدوید اونا باهم بلند بلند میخندیدن. به فکر فرار که به جاده بعد. جنگل رسیدن. وایسادن. و شروع کردن به نفس نفس زدن
لیام:فکرامو کنم گممون کرد(به کره ای اینو گفت باید بگم لیام دو رگه آمریکایی کره اییه)
کلارا:شیباللل.... چجوری تونستین منو ول کنید اصن خنده دار نبود
کلارا رفت جلو. و پاشو رو پایه زک گذاشت و فشرد رویه پایه برادر بزرگش
کلارا:همه اینا تقصیر توعه. نمیزاری. به جایه تو برایه من. برادری کنه. واقعا متاسفم. برات
زک اخی گفت. پاشو به سرعت از زیر پایه خواهر احمقی بیرون کشید و چند. قدم عقب رفت. اول به پایین نگاه کرد. بعد به بالا
زک: نمیدونم تو چرا افتادی دنبال ما اه. وحشی تو دختری این مارا به دردت. نمیخوره برو اسم برند لوازم آرایشی حفظ کن.
نه اینکه. اینجا با ما از درخت بالا بریم
۹ سال قبل
کلارا پشت در اتاق لباسش قائم شده بود و درو قفل کرده بود تو خونه همه داشتن به دنبال دختر میگشتن و اسمشو صدا میزدن تنها صدایی که میشنید صدایه پدر خواندش بود که اونو از پرورشگاه نجات داده بود. اون میدونست باید قدر دان این زندگی باشه. میدونست باید از خداش باشه اما نمیخواست بره نمیخواست از آمریکا بره به لندن اونم تو این سن. اون حتی نمیدونست چرا دارن این کارو میکنن همیشه میگفت برایه اینکه تو دختر درس خونی هستی
اما. کلارا میدونست مشکل یچیز دیگست آروم آروم اشکا شروع به ریخته شدن کردن
که یهو نامه کوچیکی از زیر در اومد داخل
*فک کنم دیگه نمیتونی منو زک رو تعقیب کنی*
دختر خندید و اشکاشو پاک کرد. و. با تن پایینی. گفت
من نمیخوام برم میدونم داره برام تلاش میکنه با اینکه دختر خونیش نیستم اما...
فقط بیا پایین قرار نیست برا همیشه بری
چی...
لیام..... ویل... ویلیام آدامز اونجایی؟توعم یه احمقی
دختر. پاشد درو باز کرد برا چند دقیقه یه بیرون در نگاه کرد. و بعد. برگشت داخل اتاق. و چمدون هایه سفر که. از دیروز. جمع. کرده. بود ورداشت و بیرون رفت
...
زمان حال
ساعت ۹:18
لیام روی مبل پهن. شده بود و داشت با. Ps5 بازی میکرد که متوجه. بیرون اومدن زک از. اتاقش شد. اونم وقتی با تلفن. حرف میزد بعد. چند ثانیه متوجه شد زک داره به طرف اون میاد پس بازی رو خاموش کرد
زک: باشه بابا. باشه. باشهه. بهت زنگ میزنم
زک به سمت. مبل. میره و. رو مبل میشه. و بعد نفس عمیق میکشه و به عقب. تکیه میده . نه. نه بابا برا چی فکر میکنی اون با من حرف میزنم. من. ۵ ساله. بلاکم نه. بابا. دوباره شروع نکن. تقصیر من نیست تو دخترتون پر توقع
الو الو بابا.
گوشیو میاره. جلو گوشیش و متوجه میشه. پدرش گوشیو قط کرده
لیام با کنج کاوی میپرسه
لیام :چیشده؟
𝕸𝖞 𝖇𝖎𝖌 𝖋𝖆𝖚𝖑𝖙
۱۲سال قبل
زک:لیام زود باششش نیاید بزاری کلارا دنبالت بیاد اون دختر واقعا رو مخمه
لیام هفت ساله دنبال دوستش تو جنگ میدوید اونا باهم بلند بلند میخندیدن. به فکر فرار که به جاده بعد. جنگل رسیدن. وایسادن. و شروع کردن به نفس نفس زدن
لیام:فکرامو کنم گممون کرد(به کره ای اینو گفت باید بگم لیام دو رگه آمریکایی کره اییه)
کلارا:شیباللل.... چجوری تونستین منو ول کنید اصن خنده دار نبود
کلارا رفت جلو. و پاشو رو پایه زک گذاشت و فشرد رویه پایه برادر بزرگش
کلارا:همه اینا تقصیر توعه. نمیزاری. به جایه تو برایه من. برادری کنه. واقعا متاسفم. برات
زک اخی گفت. پاشو به سرعت از زیر پایه خواهر احمقی بیرون کشید و چند. قدم عقب رفت. اول به پایین نگاه کرد. بعد به بالا
زک: نمیدونم تو چرا افتادی دنبال ما اه. وحشی تو دختری این مارا به دردت. نمیخوره برو اسم برند لوازم آرایشی حفظ کن.
نه اینکه. اینجا با ما از درخت بالا بریم
۹ سال قبل
کلارا پشت در اتاق لباسش قائم شده بود و درو قفل کرده بود تو خونه همه داشتن به دنبال دختر میگشتن و اسمشو صدا میزدن تنها صدایی که میشنید صدایه پدر خواندش بود که اونو از پرورشگاه نجات داده بود. اون میدونست باید قدر دان این زندگی باشه. میدونست باید از خداش باشه اما نمیخواست بره نمیخواست از آمریکا بره به لندن اونم تو این سن. اون حتی نمیدونست چرا دارن این کارو میکنن همیشه میگفت برایه اینکه تو دختر درس خونی هستی
اما. کلارا میدونست مشکل یچیز دیگست آروم آروم اشکا شروع به ریخته شدن کردن
که یهو نامه کوچیکی از زیر در اومد داخل
*فک کنم دیگه نمیتونی منو زک رو تعقیب کنی*
دختر خندید و اشکاشو پاک کرد. و. با تن پایینی. گفت
من نمیخوام برم میدونم داره برام تلاش میکنه با اینکه دختر خونیش نیستم اما...
فقط بیا پایین قرار نیست برا همیشه بری
چی...
لیام..... ویل... ویلیام آدامز اونجایی؟توعم یه احمقی
دختر. پاشد درو باز کرد برا چند دقیقه یه بیرون در نگاه کرد. و بعد. برگشت داخل اتاق. و چمدون هایه سفر که. از دیروز. جمع. کرده. بود ورداشت و بیرون رفت
...
زمان حال
ساعت ۹:18
لیام روی مبل پهن. شده بود و داشت با. Ps5 بازی میکرد که متوجه. بیرون اومدن زک از. اتاقش شد. اونم وقتی با تلفن. حرف میزد بعد. چند ثانیه متوجه شد زک داره به طرف اون میاد پس بازی رو خاموش کرد
زک: باشه بابا. باشه. باشهه. بهت زنگ میزنم
زک به سمت. مبل. میره و. رو مبل میشه. و بعد نفس عمیق میکشه و به عقب. تکیه میده . نه. نه بابا برا چی فکر میکنی اون با من حرف میزنم. من. ۵ ساله. بلاکم نه. بابا. دوباره شروع نکن. تقصیر من نیست تو دخترتون پر توقع
الو الو بابا.
گوشیو میاره. جلو گوشیش و متوجه میشه. پدرش گوشیو قط کرده
لیام با کنج کاوی میپرسه
لیام :چیشده؟
- ۱۵۳
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط