(۱)
(۱)
🌹بسم الله الرحمن الرحیم 🌹
#دلنوشته_بوقت_دلتنگی
✨زمان بیرحمانه در حال گذر است. یک ساعت، پنج ساعت، ده ساعت.!
خدای من! مگر میشود رهبرم بعد از گذشت این همه ساعت پیام تسلیتی برای شهادت کودکان معصوم میناب نداده باشد...؟؟؟
عقربههای ساعت با حرکات موزون و هماهنگِ همیشگی، با تمام قدرت سعی دارند دلم را به آشوب بکشند و من در هجوم افکار آشوبگرانه، انگار حریفِ روحِ بیقرارِ خود نیستم.
در دایرهٔ خلوت خویش با سکوتی آکنده از غم، ورق میزنم برگهای خیال نگرانم را، و احساس به درد آمدهام را به ضیافتی زیبا میهمان میکنم.
از پشت پنجره صبر، برای لحظهای هم که شده، خود را از چنگِ خیالهای ظالمانه رها میسازم و پیوند میدهم روح بیقرار خود را به روح مقدس زهرای مرضیه.
سفر میکنم در خیالم به شبی که میهمان خوابم شدی.
میهمان خوابم شدی و در حالی که قطرههای اشک همچون بلوری بر سیمای دلربایت میچکید، از مادرمان زهرا برایم سخن گفتی.
گفتی:آن هنگام که در هیاهوی پرتشویش زمانه، قلب خسته و رنجورت، مالامالِ از درد میشود... آن هنگام که در تنگناهای روزگار، از فهمِ قصههای ساده زندگی، گیج میمانی... آن هنگام که در برابر تندبادهای غمبارِ روزگار، روزنهٔ ایمان و امید را بر خود تنگ می یابی.....
مادرمان زهرا را صدا بزن.»✨
به گَمانم آن شب مادر کنارتان بود آقا.
با اشارهای از من خواستی نگاهش کنم. سَرم چرخید، چشمان گناهآلودم بارید، اما قادر به دیدن سیمای نورانی مادر نبودم. چشم تا باز کردم، شما رفته بودید آقا، و بالشی خیس، شاهد ضیافت آن خوابم بود .
بیقرارم، قلبم تیر میکشد، اما زبانم بیاختیار با ذکر و دعا میچرخد. گوشهای آرام میگیرم و با الهام از پیام شما، و با توسل به حضرت زهرا، زیر لب حدیث کساء را زمزمه میکنم و برای سلامتیتان دعا میکنم.
پلکهای خسته خود را روی هم میگذارم و بیآنکه بدانم سحری تلخ در انتظارمان است، آرام به خواب میروم.🥲
#ورق_بزن
#رهبرشهیدم💔
#قـاسـم_بـن_الـحـسن
#اطلس
🌹بسم الله الرحمن الرحیم 🌹
#دلنوشته_بوقت_دلتنگی
✨زمان بیرحمانه در حال گذر است. یک ساعت، پنج ساعت، ده ساعت.!
خدای من! مگر میشود رهبرم بعد از گذشت این همه ساعت پیام تسلیتی برای شهادت کودکان معصوم میناب نداده باشد...؟؟؟
عقربههای ساعت با حرکات موزون و هماهنگِ همیشگی، با تمام قدرت سعی دارند دلم را به آشوب بکشند و من در هجوم افکار آشوبگرانه، انگار حریفِ روحِ بیقرارِ خود نیستم.
در دایرهٔ خلوت خویش با سکوتی آکنده از غم، ورق میزنم برگهای خیال نگرانم را، و احساس به درد آمدهام را به ضیافتی زیبا میهمان میکنم.
از پشت پنجره صبر، برای لحظهای هم که شده، خود را از چنگِ خیالهای ظالمانه رها میسازم و پیوند میدهم روح بیقرار خود را به روح مقدس زهرای مرضیه.
سفر میکنم در خیالم به شبی که میهمان خوابم شدی.
میهمان خوابم شدی و در حالی که قطرههای اشک همچون بلوری بر سیمای دلربایت میچکید، از مادرمان زهرا برایم سخن گفتی.
گفتی:آن هنگام که در هیاهوی پرتشویش زمانه، قلب خسته و رنجورت، مالامالِ از درد میشود... آن هنگام که در تنگناهای روزگار، از فهمِ قصههای ساده زندگی، گیج میمانی... آن هنگام که در برابر تندبادهای غمبارِ روزگار، روزنهٔ ایمان و امید را بر خود تنگ می یابی.....
مادرمان زهرا را صدا بزن.»✨
به گَمانم آن شب مادر کنارتان بود آقا.
با اشارهای از من خواستی نگاهش کنم. سَرم چرخید، چشمان گناهآلودم بارید، اما قادر به دیدن سیمای نورانی مادر نبودم. چشم تا باز کردم، شما رفته بودید آقا، و بالشی خیس، شاهد ضیافت آن خوابم بود .
بیقرارم، قلبم تیر میکشد، اما زبانم بیاختیار با ذکر و دعا میچرخد. گوشهای آرام میگیرم و با الهام از پیام شما، و با توسل به حضرت زهرا، زیر لب حدیث کساء را زمزمه میکنم و برای سلامتیتان دعا میکنم.
پلکهای خسته خود را روی هم میگذارم و بیآنکه بدانم سحری تلخ در انتظارمان است، آرام به خواب میروم.🥲
#ورق_بزن
#رهبرشهیدم💔
#قـاسـم_بـن_الـحـسن
#اطلس
- ۳۹۶
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط