رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۶۴ }🌔
× اما اون با شتاب به صورتم زد که باعث شد پرتاب شم روی زمین...
از درد آخ بلندی گفتم که متوجه
نیش باز شدش شدم...
دستی به گونم کشیدم و با برداشتن دستم از گونم نگاهی به بند انگاشتم کردم که رنگ خون روش بود...
× تو.... توی اشغال چیکار کردی... ( داد)
ناشناس: عروسک جعٔون خفه شو تا نزدم بکشمت .. میدونی که میتونم ( نیشخند)
تورو سالم میخوام ...
میخوام کاری که چند سال پیش باهام کرد رو جبران کنم براش...
× تو یک اشغال بیشتر نیستی..( داد)
ناشناس: عزیزم زیاده روی نکن البته اگه جون لنا رو دوست داری...
× کوک میاد .. مطمئنم میاد دنبال من و لنا...
اون وقت تورو میک...
ناشناس: اوههه ( خنده بلند) تند نرو ... تند نرو...
بینم تو فکر کنم یادت رفته پدر مادرت رو کوک کشته...
و چرا تو باید این وسط براش مهم باشی....
× تو از کجا میدونی...
ناشناس: اونش به تو ربطی ندار.... بعدا میفهمی...( از اتاق خارج میشه)
× حالم ازش بهم میخوره...
اشغال روانی...
ولی راست میگه من چقدر احمقم کسی که پدر مادرمو کشته... چرا باید منم براش مهم باشم...
× اشکام شروع به ریختن کرد..
یاد لنا افتادم...
از جام بلند شدم و با شتاب به سمت در قفل شده رفتم...
× اشغالا درو باز کنید ... لناااااا ( عربده)
× هیچ تاثیری نداشت .. تو بگو یکم...
روی زمین نشستم و زانو هامو بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن...
وضع لنا.. موقعی که دیدمش...به صندلی بسته شده بود و صورتش قرمز قرمز بود... انگار رنگی به صورتش کشیده بودن...
کوک میدونم هیچ وقت برای من نمیای ... ولی حداقل بخاطر لنا بیا... اون بچست ..
گناهی ندارم که باید این درد هارو بکشه...
اشکام میریخت هق هق هام شدت گرفته بود... ولی قلبم چی... از همشون بدتر بود...
حس میکردم نمیزنه... دستمو به سمت قلبم بردم و با نبض کمی که قلبم میزد مواجه شدم...
خدایا خیلی نامردی..
خیلی نامرد...
چرا آنقدر مارو امتحان میکنی... یکم دوستمون داشته باش... ماهم بنده تو هستیم...
نفهمیدم چی شد سرمو روی زمین گذاشتم و چشمامو بستم.. همین که خواستم به خواب برم در باز شد....
اون...
ادامه دارد... 🌔
دخترا حمایت ؟
قول میدم فردا دو پارت آپلود کنم🥹🌷
× اما اون با شتاب به صورتم زد که باعث شد پرتاب شم روی زمین...
از درد آخ بلندی گفتم که متوجه
نیش باز شدش شدم...
دستی به گونم کشیدم و با برداشتن دستم از گونم نگاهی به بند انگاشتم کردم که رنگ خون روش بود...
× تو.... توی اشغال چیکار کردی... ( داد)
ناشناس: عروسک جعٔون خفه شو تا نزدم بکشمت .. میدونی که میتونم ( نیشخند)
تورو سالم میخوام ...
میخوام کاری که چند سال پیش باهام کرد رو جبران کنم براش...
× تو یک اشغال بیشتر نیستی..( داد)
ناشناس: عزیزم زیاده روی نکن البته اگه جون لنا رو دوست داری...
× کوک میاد .. مطمئنم میاد دنبال من و لنا...
اون وقت تورو میک...
ناشناس: اوههه ( خنده بلند) تند نرو ... تند نرو...
بینم تو فکر کنم یادت رفته پدر مادرت رو کوک کشته...
و چرا تو باید این وسط براش مهم باشی....
× تو از کجا میدونی...
ناشناس: اونش به تو ربطی ندار.... بعدا میفهمی...( از اتاق خارج میشه)
× حالم ازش بهم میخوره...
اشغال روانی...
ولی راست میگه من چقدر احمقم کسی که پدر مادرمو کشته... چرا باید منم براش مهم باشم...
× اشکام شروع به ریختن کرد..
یاد لنا افتادم...
از جام بلند شدم و با شتاب به سمت در قفل شده رفتم...
× اشغالا درو باز کنید ... لناااااا ( عربده)
× هیچ تاثیری نداشت .. تو بگو یکم...
روی زمین نشستم و زانو هامو بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن...
وضع لنا.. موقعی که دیدمش...به صندلی بسته شده بود و صورتش قرمز قرمز بود... انگار رنگی به صورتش کشیده بودن...
کوک میدونم هیچ وقت برای من نمیای ... ولی حداقل بخاطر لنا بیا... اون بچست ..
گناهی ندارم که باید این درد هارو بکشه...
اشکام میریخت هق هق هام شدت گرفته بود... ولی قلبم چی... از همشون بدتر بود...
حس میکردم نمیزنه... دستمو به سمت قلبم بردم و با نبض کمی که قلبم میزد مواجه شدم...
خدایا خیلی نامردی..
خیلی نامرد...
چرا آنقدر مارو امتحان میکنی... یکم دوستمون داشته باش... ماهم بنده تو هستیم...
نفهمیدم چی شد سرمو روی زمین گذاشتم و چشمامو بستم.. همین که خواستم به خواب برم در باز شد....
اون...
ادامه دارد... 🌔
دخترا حمایت ؟
قول میدم فردا دو پارت آپلود کنم🥹🌷
- ۴۹.۵k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط