The Beloved Rival
The Beloved Rival
part 16
POV هیونجین
نور عصر از پنجرههای بلند استودیو داخل میریخت و روی میز کار پخش شده بود.
هیونجین هنوز به نقاشی نگاه میکرد.
خانهای در شب.
چراغ خیابان.
و دو آدم سایهای.
انگشتش آرام روی کاغذ حرکت کرد.
«جاشون رو ببین.»
گابریلا جلوتر خم شد.
«کجا؟»
هیونجین به نقطهای روی کاغذ اشاره کرد.
«اینجا.»
مکث کوتاهی کرد.
«اینجا دقیقاً روبهروی خونه ایستادن.»
گابریلا آهسته گفت:
«انگار داشتن نگاه میکردن.»
هیونجین سر تکان داد.
«دقیقاً.»
چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
هیونجین دوباره به نقاشی نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«یه چیز عجیبه.»
گابریلا اخم کرد.
«چی؟»
هیونجین صندلیاش را کمی عقب داد.
«سه سال پیش یه سری گزارش عجیب دیده بودم.»
گابریلا ساکت ماند.
هیونجین ادامه داد:
«اون زمان توی یه پروژهٔ تحلیل شهری کمک میکردم. بعضی دوربینهای خیابون رو بررسی میکردیم.»
چند ثانیه فکر کرد.
«چند بار توی ویدیوها یه زن و یه مرد دیده میشدن.»
گابریلا پرسید:
«چی کار میکردن؟»
هیونجین شانه بالا انداخت.
«هیچی.»
مکث کرد.
«فقط شبها جلوی بعضی خونهها میایستادن.»
گابریلا آهسته گفت:
«و نگاه میکردن.»
هیونجین نگاهش را بالا آورد.
«آره.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد آرام گفت:
«و یکی از اون خونهها…»
مکث کوتاهی کرد.
«خونهٔ شما بود.»
گابریلا کاملاً بیحرکت شد.
«خونهٔ ما؟»
هیونجین سر تکان داد.
«چند بار توی ویدیوها دیده شدن. همون زن و مرد. شبها میایستادن روبهروی خونهتون.»
گابریلا آهسته گفت:
«فقط میایستادن؟»
«آره. فقط نگاه میکردن.»
چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
***
چند ساعت بعد — خانه سالوادور
کاترین هنوز به نقاشی خیره بود.
خانه.
چراغ خیابان.
و دو آدم سایهای.
گابریلا آرام گفت:
«هیونجین گفت سه سال پیش همچین آدمهایی دیده شدن…»
سکوت کرد.
بعد آهسته ادامه داد:
«سه سال پیش… بعد از اینکه جونگکوک رفت.»
جیزل ابروهایش را در هم کشید.
«سه سال پیش؟»
کاترین بیحرکت ماند.
سه سال پیش.
چند روز بعد از آن روزی که جونگکوک رفت.
چند روز بعد…
تصادف اتفاق افتاد.
دستش کمی لرزید.
انگار قطعهای از خاطره که همیشه ناقص بود،
آرامآرام داشت شکل تازهای پیدا میکرد.
:::
part 16
POV هیونجین
نور عصر از پنجرههای بلند استودیو داخل میریخت و روی میز کار پخش شده بود.
هیونجین هنوز به نقاشی نگاه میکرد.
خانهای در شب.
چراغ خیابان.
و دو آدم سایهای.
انگشتش آرام روی کاغذ حرکت کرد.
«جاشون رو ببین.»
گابریلا جلوتر خم شد.
«کجا؟»
هیونجین به نقطهای روی کاغذ اشاره کرد.
«اینجا.»
مکث کوتاهی کرد.
«اینجا دقیقاً روبهروی خونه ایستادن.»
گابریلا آهسته گفت:
«انگار داشتن نگاه میکردن.»
هیونجین سر تکان داد.
«دقیقاً.»
چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
هیونجین دوباره به نقاشی نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«یه چیز عجیبه.»
گابریلا اخم کرد.
«چی؟»
هیونجین صندلیاش را کمی عقب داد.
«سه سال پیش یه سری گزارش عجیب دیده بودم.»
گابریلا ساکت ماند.
هیونجین ادامه داد:
«اون زمان توی یه پروژهٔ تحلیل شهری کمک میکردم. بعضی دوربینهای خیابون رو بررسی میکردیم.»
چند ثانیه فکر کرد.
«چند بار توی ویدیوها یه زن و یه مرد دیده میشدن.»
گابریلا پرسید:
«چی کار میکردن؟»
هیونجین شانه بالا انداخت.
«هیچی.»
مکث کرد.
«فقط شبها جلوی بعضی خونهها میایستادن.»
گابریلا آهسته گفت:
«و نگاه میکردن.»
هیونجین نگاهش را بالا آورد.
«آره.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد آرام گفت:
«و یکی از اون خونهها…»
مکث کوتاهی کرد.
«خونهٔ شما بود.»
گابریلا کاملاً بیحرکت شد.
«خونهٔ ما؟»
هیونجین سر تکان داد.
«چند بار توی ویدیوها دیده شدن. همون زن و مرد. شبها میایستادن روبهروی خونهتون.»
گابریلا آهسته گفت:
«فقط میایستادن؟»
«آره. فقط نگاه میکردن.»
چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
***
چند ساعت بعد — خانه سالوادور
کاترین هنوز به نقاشی خیره بود.
خانه.
چراغ خیابان.
و دو آدم سایهای.
گابریلا آرام گفت:
«هیونجین گفت سه سال پیش همچین آدمهایی دیده شدن…»
سکوت کرد.
بعد آهسته ادامه داد:
«سه سال پیش… بعد از اینکه جونگکوک رفت.»
جیزل ابروهایش را در هم کشید.
«سه سال پیش؟»
کاترین بیحرکت ماند.
سه سال پیش.
چند روز بعد از آن روزی که جونگکوک رفت.
چند روز بعد…
تصادف اتفاق افتاد.
دستش کمی لرزید.
انگار قطعهای از خاطره که همیشه ناقص بود،
آرامآرام داشت شکل تازهای پیدا میکرد.
:::
- ۲۴۴
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط