{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Beloved Rival

The Beloved Rival
part 10


در که پشت سر جونگ‌کوک بسته شد،
چند ثانیه خانه کاملاً ساکت ماند.

کاترین هنوز کنار در ایستاده بود.
انگار بدنش یادش رفته بود چطور حرکت کند.

گابریلا آهسته گفت:
«خب… این خیلی نزدیک بود.»

آدلینا:
«خیلی.»

لونا دستش را روی قلبش گذاشت:
«من رسماً پنج سال پیر شدم.»

کاترین برگشت سمتشان:
«می‌تونین پنج دقیقه ساکت باشین؟ مغزم هنوز هنگه.»

مامانش جلو آمد و دست روی بازوی او گذاشت.

«딸… 괜찮아?»
*دخترم… حالت خوبه؟*

کاترین آه کشید.
«نه مامان… اصلاً خوب نیستم. جونگ‌کوک تقریباً داشت می‌فهمید یه چیزی قایم کردم.»

پدرو جدی گفت:
«و اون آدمی نیست که راحت بی‌خیال بشه.»

کاترین زیر لب:
«دقیقاً همین چیزیه که می‌ترسونتم.»

گابریلا پرسید:
«دامیان کاملاً بالا بود، درسته؟»

کاترین مکث کرد.

لونا فوراً گفت:
«اون مکث خوب نبود.»

کاترین:
«من… فکر می‌کنم بله.»

آدلینا:
«فکر می‌کنی؟!»

همین لحظه صدای آرام چرخیدن چیزی روی زمین از طبقه بالا آمد.

همه خشکشان زد.

پدرو آهسته:
«نه…»

صدای خواب‌آلود کوچکی از بالا:

«مامی…؟»

گابریلا زمزمه کرد:
«¡Dios mío!»
*خدای من!*

دامیان با ماشین اسباب‌بازی آبی‌اش آرام از پله‌ها پایین آمد.

موهایش ژولیده.
چشم‌هایش نیمه‌باز.

پدرو سریع جلو رفت.

«Corazón, ven aquí.»
*عزیزم، بیا اینجا.*

دامیان خمیازه کشید.
«اون مرد رفت؟»

کاترین زانو زد جلوی او.

«کدوم مرد عزیزم؟»

دامیان گفت:
«همونی که صداش بم بود… کفشش صدا می‌داد.»

لونا زیر لب:
«باشه عالیه، الان توصیف صوتی هم داریم.»

آدلینا:
«فقط مونده قد و وزنشم بگه.»

مامان هه‌این آرام گفت:
«اون فقط مهمون بود عزیزم. رفت.»

دامیان پرسید:
«دوباره میاد؟»

کاترین برای یک لحظه جواب نداشت.

در همان لحظه گوشی‌اش لرزید.

پیام از جونگ‌کوک.

«Katherine…
مطمئنی اون صدا از بالا چیز مهمی نبود؟»

قلبش تندتر زد.

گابریلا آرام گفت:
«جواب بده.»

کاترین تایپ کرد:

«نه، واقعاً چیز خاصی نبود.
یه اسباب‌بازی از قفسه افتاد.»

چند ثانیه بعد جواب آمد.

«اسباب‌بازی؟
تو که گفتی کسی اون بالا نیست.»

همه به گوشی خیره شدند.

پدرو زیر لب گفت:
«خب… این سوال بدیه.»

کاترین نفس عمیقی کشید و دوباره تایپ کرد:

«کسی هم نبود.
اسباب‌بازی‌ها توی اتاق مهمونن. احتمالاً یکی ازشون افتاد.
خودت می‌دونی خونه ما چقدر شلوغه.»

چند ثانیه گذشت.

پیام بعدی آمد.

«Hmm…
باشه. فقط عجیب بود.»

کاترین گوشی را پایین آورد.

دامیان به صورتش نگاه می‌کرد.

«مامی… چرا ناراحتی؟»

کاترین لبخند زورکی زد و او را بغل کرد.

اما ذهنش هنوز روی همان پیام گیر کرده بود.

جونگ‌کوک نوشته بود:
**«فقط عجیب بود.»**

و او خیلی خوب می‌دانست…

جونگ‌کوک وقتی چیزی را **عجیب** بداند،
به این راحتی رهایش نمی‌کند.

---
دیدگاه ها (۸)

The Beloved Rival part 11 خانه بالاخره ساکت ...

The Beloved Rival part 9 خانه سالوادور چند ...

The Beloved Rival part 8 سه سال قبل لس آنجل...

The Beloved Rival part 5 شب هنوز تمام نشده بو...

The Beloved Rival part 6 در با صدای کوتاهی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط