The Beloved Rival
The Beloved Rival
part 14
هوای شب خنک بود و خیابان تقریباً خالی.
جونگکوک کنار ماشینش ایستاده بود. دستهایش در جیب و نگاهش روی آسفالت تاریک خیابان.
در باشگاه باز شد و تهیونگ بیرون آمد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
سه سال فاصله بینشان ایستاده بود.
جونگکوک بالاخره گفت:
«میدونم اون تماس کار تو بود.»
تهیونگ مکث کوتاهی کرد، اما انکار نکرد.
«آره.»
سکوت کوتاهی افتاد.
جونگکوک نگاهش را از او نگرفت.
«چرا این کارو کردی؟»
تهیونگ نفس آرامی کشید.
«چون مجبور شدم.»
جونگکوک ابروهایش در هم رفت.
«کی مجبورت کرد؟»
تهیونگ لحظهای به زمین نگاه کرد، بعد گفت:
«یه زن و یه مرد.»
جونگکوک کمی جلوتر آمد.
تهیونگ ادامه داد:
«چند بار اطراف خونهٔ کاترین دیدمشون.
اول فکر کردم اتفاقیه… ولی نبود.»
باد سردی از خیابان رد شد.
«بعد یه شب جلوم رو گرفتن.»
جونگکوک بیحرکت ایستاده بود و فقط گوش میداد.
تهیونگ آهسته گفت:
«گفتن اگه شما دوتا کنار هم بمونید… یکی از شما آسیب میبینه.»
جونگکوک فوراً پرسید:
«کدوممون؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«نگفتن.»
چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
بعد جونگکوک آهسته گفت:
«پس خودت تصمیم گرفتی ما رو از هم جدا کنی.»
صدایش آرام بود، اما خشم زیرش پنهان نشده بود.
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
«با یه تماس.»
تهیونگ بالاخره گفت:
«فکر کردم این تنها راهیه که میتونم جلوی بدتر شدنش رو بگیرم.»
جونگکوک خنده کوتاه و بیروحی کرد.
چند ثانیه بعد تهیونگ گفت:
«جونگکوک… اگه قبل از اینکه من حقیقت رو به کاترین بگم باهاش حرف بزنی… ممکنه از هر دومون متنفر بشه.»
جونگکوک چند لحظه به او خیره ماند.
«اون از دروغ متنفره.»
صدایش پایین اما محکم بود.
«پس بهتره اینبار حقیقت رو بشنوه.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«میخوام اول من بهش بگم.»
جونگکوک مکث کرد.
بعد کوتاه گفت:
«پس عجله کن.»
برگشت سمت ماشینش.
چند لحظه بعد چراغهای عقب ماشین در تاریکی خیابان دور شدند.
تهیونگ همانجا ایستاده بود.
و میدانست قبل از هر چیز باید با جیزل حرف بزند.
:::
part 14
هوای شب خنک بود و خیابان تقریباً خالی.
جونگکوک کنار ماشینش ایستاده بود. دستهایش در جیب و نگاهش روی آسفالت تاریک خیابان.
در باشگاه باز شد و تهیونگ بیرون آمد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
سه سال فاصله بینشان ایستاده بود.
جونگکوک بالاخره گفت:
«میدونم اون تماس کار تو بود.»
تهیونگ مکث کوتاهی کرد، اما انکار نکرد.
«آره.»
سکوت کوتاهی افتاد.
جونگکوک نگاهش را از او نگرفت.
«چرا این کارو کردی؟»
تهیونگ نفس آرامی کشید.
«چون مجبور شدم.»
جونگکوک ابروهایش در هم رفت.
«کی مجبورت کرد؟»
تهیونگ لحظهای به زمین نگاه کرد، بعد گفت:
«یه زن و یه مرد.»
جونگکوک کمی جلوتر آمد.
تهیونگ ادامه داد:
«چند بار اطراف خونهٔ کاترین دیدمشون.
اول فکر کردم اتفاقیه… ولی نبود.»
باد سردی از خیابان رد شد.
«بعد یه شب جلوم رو گرفتن.»
جونگکوک بیحرکت ایستاده بود و فقط گوش میداد.
تهیونگ آهسته گفت:
«گفتن اگه شما دوتا کنار هم بمونید… یکی از شما آسیب میبینه.»
جونگکوک فوراً پرسید:
«کدوممون؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«نگفتن.»
چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
بعد جونگکوک آهسته گفت:
«پس خودت تصمیم گرفتی ما رو از هم جدا کنی.»
صدایش آرام بود، اما خشم زیرش پنهان نشده بود.
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
«با یه تماس.»
تهیونگ بالاخره گفت:
«فکر کردم این تنها راهیه که میتونم جلوی بدتر شدنش رو بگیرم.»
جونگکوک خنده کوتاه و بیروحی کرد.
چند ثانیه بعد تهیونگ گفت:
«جونگکوک… اگه قبل از اینکه من حقیقت رو به کاترین بگم باهاش حرف بزنی… ممکنه از هر دومون متنفر بشه.»
جونگکوک چند لحظه به او خیره ماند.
«اون از دروغ متنفره.»
صدایش پایین اما محکم بود.
«پس بهتره اینبار حقیقت رو بشنوه.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«میخوام اول من بهش بگم.»
جونگکوک مکث کرد.
بعد کوتاه گفت:
«پس عجله کن.»
برگشت سمت ماشینش.
چند لحظه بعد چراغهای عقب ماشین در تاریکی خیابان دور شدند.
تهیونگ همانجا ایستاده بود.
و میدانست قبل از هر چیز باید با جیزل حرف بزند.
:::
- ۲۳۵
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط