نام رمان :بوی خون عطر عشق
<<پارت اول>>
ساعت از هشت شب گذشته بود.
ا/ت هنوز پشت میز کارش نشسته بود و به صفحهی لپتاپ خیره شده بود. دفتر تقریباً خالی شده بود و صدای آرام تایپ کردنش تنها صدایی بود که در اتاق شنیده میشد.
___________
ناگهان تلفن روی میز زنگ خورد.
ا/ت گوشی را برداشت.
«بله؟»
صدای رئیسش از آن طرف خط آمد.
«ا/ت، یه قتل دیگه اتفاق افتاده.»
ا/ت صاف نشست.
«کجا؟»
رئیس آدرس را گفت.
«یه ساختمان متروکه، حوالی بخش قدیمی شهر. پلیس اونجاست. میخوام قبل از اینکه همهچیز جمع بشه، خودتو برسونی اونجا.»
ا/ت دفترچه و دوربینش را برداشت.
«باشه. الان میرم.»
تماس قطع شد.
_________________
او نمیدانست این پرونده قرار است زندگیاش را تغییر دهد.
نیم ساعت بعد، ا/ت جلوی ساختمانی قدیمی و متروکه ایستاده بود.
باران آرامی میبارید.
چراغهای ماشینهای پلیس، فضای تاریک اطراف را آبی و قرمز کرده بودند.
ا/ت دوربینش را برداشت و از ماشین پیاده شد.
یکی از مأموران جلو آمد.
«خانم خبرنگار، از اون طرف نرید.»
ا/ت کارت خبرنگاریاش را نشان داد.
«من فقط چند تا عکس میگیرم.»
مأمور با تردید کنار رفت.
ا/ت وارد محوطه شد.
بوی تند باران و خاک خیس با بوی عجیبی درهم آمیخته بود.
بوی خون.
چند قدم جلوتر، چشمش به صحنهی قتل افتاد
__________________
صورتش برای لحظهای بیحرکت ماند.
اما خودش را کنترل کرد.
دوربین را بالا آورد.
کلیک.
یک عکس.
کلیک.
عکس دوم.
نگاهش آرامآرام اطراف را بررسی کرد.
همهچیز عجیب بود.
خیلی عجیب.
انگار کسی عمداً میخواست چیزی را به نمایش بگذارد.
ا/ت چند قدم دورتر رفت.
در آن سوی محوطه، مردی ایستاده بود.
لباس مشکی به تن داشت.
و یک چتر مشکی بالای سرش بود.
هیچکس کنارش نبود.
مرد فقط به صحنهی قتل نگاه میکرد.
ا/ت دوربینش را پایین آورد.
این کیه؟
چند لحظه به او خیره ماند.
مرد ناگهان سرش را بلند کرد.
چشمهایشان برای یک لحظه به هم گره خورد.
ا/ت ناخودآگاه مکث کرد.
نگاه مرد عجیب بود.
سرد.
خالی از احساس.
و ترسناک.
اما قبل از اینکه ا/ت بتواند چیزی بگوید، مرد برگشت و در تاریکی قدم برداشت.
ا/ت خواست دنبالش برود.
اما صدای یکی از مأموران متوقفش کرد.
«خانم!»
ا/ت برگشت.
«بله؟»
مأمور به سمتش آمد.
«رئیستون گفت شما این پرونده رو پوشش میدید؟»
«بله.»
مأمور نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.
بعد چیزی را از جیبش بیرون آورد.
یک تکه کاغذ کوچک.
«این رو کنار صحنه پیدا کردیم.»
ا/ت کاغذ را گرفت.
_________________
«برای من؟»
مأمور شانه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
ا/ت کاغذ را باز کرد.
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«او نباید بیشتر از این کنجکاو باشد.»
ا/ت چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
صدای باران در اطرافش محو شد.
برای اولین بار این فکر از ذهنش گذشت که شاید...
این قتل چهارم اصلاً تصادفی نباشد.
نگاهش ناخودآگاه به سمتی رفت که مرد ناشناس با چتر مشکی ایستاده بود.
اما دیگر آنجا نبود.
ا/ت آرام کاغذ را در دستش فشرد.
چهار قتل...
یک پیام...
و مردی که درست در صحنهی قتل حضور داشت.
شاید آن مرد فقط یک شاهد نبود.
شاید...
بیشتر از یک شاهد بود.
و ا/ت هنوز نمیدانست مردی که آن شب دیده بود، کسی نیست جز...
کیم تهیونگ.
مردی که نامش برای بسیاری از آدمهای این شهر، مترادف با ترس بود.
ادامه دارد...
پارت اول آپلود شده اومیدوارم دوست داشته باشین
ساعت از هشت شب گذشته بود.
ا/ت هنوز پشت میز کارش نشسته بود و به صفحهی لپتاپ خیره شده بود. دفتر تقریباً خالی شده بود و صدای آرام تایپ کردنش تنها صدایی بود که در اتاق شنیده میشد.
___________
ناگهان تلفن روی میز زنگ خورد.
ا/ت گوشی را برداشت.
«بله؟»
صدای رئیسش از آن طرف خط آمد.
«ا/ت، یه قتل دیگه اتفاق افتاده.»
ا/ت صاف نشست.
«کجا؟»
رئیس آدرس را گفت.
«یه ساختمان متروکه، حوالی بخش قدیمی شهر. پلیس اونجاست. میخوام قبل از اینکه همهچیز جمع بشه، خودتو برسونی اونجا.»
ا/ت دفترچه و دوربینش را برداشت.
«باشه. الان میرم.»
تماس قطع شد.
_________________
او نمیدانست این پرونده قرار است زندگیاش را تغییر دهد.
نیم ساعت بعد، ا/ت جلوی ساختمانی قدیمی و متروکه ایستاده بود.
باران آرامی میبارید.
چراغهای ماشینهای پلیس، فضای تاریک اطراف را آبی و قرمز کرده بودند.
ا/ت دوربینش را برداشت و از ماشین پیاده شد.
یکی از مأموران جلو آمد.
«خانم خبرنگار، از اون طرف نرید.»
ا/ت کارت خبرنگاریاش را نشان داد.
«من فقط چند تا عکس میگیرم.»
مأمور با تردید کنار رفت.
ا/ت وارد محوطه شد.
بوی تند باران و خاک خیس با بوی عجیبی درهم آمیخته بود.
بوی خون.
چند قدم جلوتر، چشمش به صحنهی قتل افتاد
__________________
صورتش برای لحظهای بیحرکت ماند.
اما خودش را کنترل کرد.
دوربین را بالا آورد.
کلیک.
یک عکس.
کلیک.
عکس دوم.
نگاهش آرامآرام اطراف را بررسی کرد.
همهچیز عجیب بود.
خیلی عجیب.
انگار کسی عمداً میخواست چیزی را به نمایش بگذارد.
ا/ت چند قدم دورتر رفت.
در آن سوی محوطه، مردی ایستاده بود.
لباس مشکی به تن داشت.
و یک چتر مشکی بالای سرش بود.
هیچکس کنارش نبود.
مرد فقط به صحنهی قتل نگاه میکرد.
ا/ت دوربینش را پایین آورد.
این کیه؟
چند لحظه به او خیره ماند.
مرد ناگهان سرش را بلند کرد.
چشمهایشان برای یک لحظه به هم گره خورد.
ا/ت ناخودآگاه مکث کرد.
نگاه مرد عجیب بود.
سرد.
خالی از احساس.
و ترسناک.
اما قبل از اینکه ا/ت بتواند چیزی بگوید، مرد برگشت و در تاریکی قدم برداشت.
ا/ت خواست دنبالش برود.
اما صدای یکی از مأموران متوقفش کرد.
«خانم!»
ا/ت برگشت.
«بله؟»
مأمور به سمتش آمد.
«رئیستون گفت شما این پرونده رو پوشش میدید؟»
«بله.»
مأمور نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.
بعد چیزی را از جیبش بیرون آورد.
یک تکه کاغذ کوچک.
«این رو کنار صحنه پیدا کردیم.»
ا/ت کاغذ را گرفت.
_________________
«برای من؟»
مأمور شانه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
ا/ت کاغذ را باز کرد.
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«او نباید بیشتر از این کنجکاو باشد.»
ا/ت چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
صدای باران در اطرافش محو شد.
برای اولین بار این فکر از ذهنش گذشت که شاید...
این قتل چهارم اصلاً تصادفی نباشد.
نگاهش ناخودآگاه به سمتی رفت که مرد ناشناس با چتر مشکی ایستاده بود.
اما دیگر آنجا نبود.
ا/ت آرام کاغذ را در دستش فشرد.
چهار قتل...
یک پیام...
و مردی که درست در صحنهی قتل حضور داشت.
شاید آن مرد فقط یک شاهد نبود.
شاید...
بیشتر از یک شاهد بود.
و ا/ت هنوز نمیدانست مردی که آن شب دیده بود، کسی نیست جز...
کیم تهیونگ.
مردی که نامش برای بسیاری از آدمهای این شهر، مترادف با ترس بود.
ادامه دارد...
پارت اول آپلود شده اومیدوارم دوست داشته باشین
- ۴۰۱
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط