I belong to that boy.
part⁹
Loren
______________
بدون لحظه ای مکث شروع به بوسیدن لبام کرد....خیلی عمیق و تند...
بعد از اینکه تقریبا داشت میرفت تو حلقم ازش فاصله گرفتم...
گونه هام از شدت خجالت و هیجان سرخ شده بود و حرفی نمیزدم....
جونگکوک وقتی ازش فاصله گرفتم من و به خودش چسبوند و صورتش و داخل گردنم فرو برد...
صدای بمش با ناامیدی دم گوشم اومد...
-متاسفم...دست خودم نبود...نمیخواستم ناراحت بشی...
نینا نفس عمیق کشید...برخورد نفس های داغ جونگکوک به گردنش باعث میشد قلبش تند تر بزنه...
جونگکوک آروم بوسه ای به نبض نینا زد و آروم پرسید...
-قصدت از آتیش زدن اون ساختمون چی بود دخترم؟...
نینا نفس عمیق کشید...
با یاد آوری خاطراتش باعث شد تمام کینه هایش هم یادش بیاد...
-جانگوو به عوضیه آشغال...همیشه باهام بدرفتار میکنه...من آدم کینه ای هستم...ولی جونگکوک...وقتی متوجه شدم با خواهرم رابطه داره بیشتر عصبی شدم...تازه...باید اضافه کنم که یکسری ویدیو ها از پدرم داشت که باعث شد کل خانواده از هم بپاشد...اون نشتی گاز...کاره بابام بود تا همه رو بکشه...بابام به کله گنده و عوضی ای بیش نبود...ویدیو هایی که جانگوو داشت باعث شده بود خواهرم نگران باشه و بخاطر تهدید های جانگوو مجبور شد زیرخوابه جانگوو و رفیقاش بشه...منم خواستم ویدیو هارو آتیش بزنم تا دیگه وسیله ای برای تهدید نباشه...ولی نمیدونستم داخل اون زیرزمین مهمات دیگه ای هم هست که آتش زاعه...
جونگکوک آروم عقب رفت و به صورت نینا نگاه کرد...
-نینا...
جونگکوک آروم موهای نینا رو پشت گوشش زد و به چشای نینا نگاه کرد...برای اولین بار نینا میتونست احساس رو داخل چشم های جونگکوک ببینه...دیگه خبری از اون چشمای سرد و بی روح نبود...
-جانم...
-چرا یهو به تو دل بستم؟...
نینا از شوک نفس عمیقی کشید...
-منظورت و نمیفهمم....
-من...تاحالا اینجوری...دختری رو دوست نداشتم...تو...خیلی متفاوت هستی...دلم میخواد کسی باشم که همه میدونن تو متعلق بهشی...دلم میخواد هرروز صبح با دیدن چهره ات بیدار شم...دلم میخواد وقتی بغلت میکنم توهم با عشق بغلم کنی...
-هی هی...
نینا با دستاش صورت جونگکوک و قاب کرد...
-چرا چشات انقدر اشکی شده؟...من همینجام... نگران نباش...من تا آخرین لحظه مال توعم...
نینا آروم جلو اومد و لبای جونگکوک و بوسید...
دستای جونگکوک دوره کمره نینا سفت شد و بوسه ای عاشقانه بینشون رقم گرفت...
ـــــــــــــــ
حمایت کنید لطفا
#تهکوک #جونگکوک #رمان #فیک #تکـپارتی #کیپاپ #تیک_تاک #کیدراما #میکاپ
Loren
______________
بدون لحظه ای مکث شروع به بوسیدن لبام کرد....خیلی عمیق و تند...
بعد از اینکه تقریبا داشت میرفت تو حلقم ازش فاصله گرفتم...
گونه هام از شدت خجالت و هیجان سرخ شده بود و حرفی نمیزدم....
جونگکوک وقتی ازش فاصله گرفتم من و به خودش چسبوند و صورتش و داخل گردنم فرو برد...
صدای بمش با ناامیدی دم گوشم اومد...
-متاسفم...دست خودم نبود...نمیخواستم ناراحت بشی...
نینا نفس عمیق کشید...برخورد نفس های داغ جونگکوک به گردنش باعث میشد قلبش تند تر بزنه...
جونگکوک آروم بوسه ای به نبض نینا زد و آروم پرسید...
-قصدت از آتیش زدن اون ساختمون چی بود دخترم؟...
نینا نفس عمیق کشید...
با یاد آوری خاطراتش باعث شد تمام کینه هایش هم یادش بیاد...
-جانگوو به عوضیه آشغال...همیشه باهام بدرفتار میکنه...من آدم کینه ای هستم...ولی جونگکوک...وقتی متوجه شدم با خواهرم رابطه داره بیشتر عصبی شدم...تازه...باید اضافه کنم که یکسری ویدیو ها از پدرم داشت که باعث شد کل خانواده از هم بپاشد...اون نشتی گاز...کاره بابام بود تا همه رو بکشه...بابام به کله گنده و عوضی ای بیش نبود...ویدیو هایی که جانگوو داشت باعث شده بود خواهرم نگران باشه و بخاطر تهدید های جانگوو مجبور شد زیرخوابه جانگوو و رفیقاش بشه...منم خواستم ویدیو هارو آتیش بزنم تا دیگه وسیله ای برای تهدید نباشه...ولی نمیدونستم داخل اون زیرزمین مهمات دیگه ای هم هست که آتش زاعه...
جونگکوک آروم عقب رفت و به صورت نینا نگاه کرد...
-نینا...
جونگکوک آروم موهای نینا رو پشت گوشش زد و به چشای نینا نگاه کرد...برای اولین بار نینا میتونست احساس رو داخل چشم های جونگکوک ببینه...دیگه خبری از اون چشمای سرد و بی روح نبود...
-جانم...
-چرا یهو به تو دل بستم؟...
نینا از شوک نفس عمیقی کشید...
-منظورت و نمیفهمم....
-من...تاحالا اینجوری...دختری رو دوست نداشتم...تو...خیلی متفاوت هستی...دلم میخواد کسی باشم که همه میدونن تو متعلق بهشی...دلم میخواد هرروز صبح با دیدن چهره ات بیدار شم...دلم میخواد وقتی بغلت میکنم توهم با عشق بغلم کنی...
-هی هی...
نینا با دستاش صورت جونگکوک و قاب کرد...
-چرا چشات انقدر اشکی شده؟...من همینجام... نگران نباش...من تا آخرین لحظه مال توعم...
نینا آروم جلو اومد و لبای جونگکوک و بوسید...
دستای جونگکوک دوره کمره نینا سفت شد و بوسه ای عاشقانه بینشون رقم گرفت...
ـــــــــــــــ
حمایت کنید لطفا
#تهکوک #جونگکوک #رمان #فیک #تکـپارتی #کیپاپ #تیک_تاک #کیدراما #میکاپ
- ۳۰.۹k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط