I belong to that boy.
part⁷
Loren
__________________
سئول ۱۵:۱۰
-ب..بوی من؟
نینا با شوک گفت و سمت جونگکوک برگشت تا بتونه بهش نگاه کنه....
جونگکوک هم بدون مکث قل خرد و به گوشه تخت رفت..
-میدونی چیه؟...ولش کن...میخوام بخوابم...
-من که کاری نکردم....چرا ناراحت شدی؟
-گفتم ولش کن...
جدی بودنش جای حرف نمیزاشت...
دست نینا آروم سمت جونگکوک رفت اما بعد مکث کرد...
سریع از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت...
وقتی جونگکوک صدای در رو شنید سمت در برگشت...
با خودش زمزمه کرد...
-ناراحت شد؟
جونگکوک از روی تخت بلند شد و سمت بیرون از اتاق دوید...
وسط راه پله دست نینا رو گرفت و سمت خودش کشید که باعث شد نینا بهش بخوره...
-ببخشید...اگه ناراحت شدی....
-من که ناراحت نشدم وحشی...
نینا درحالی که پیشونیش و میمالید گفت...
-ببینم سینت از سنگه؟....چرا آنقدر درد داره؟
جونگکوک آروم دست نینا رو گرفت و از روی پیشونیش کنار زد و سپس آروم بوسه ای روی پیشونیش زد...
نینا آروم سرش و بالا آورد و با شوک به چشای جونگکوک نگاه کرد...
-این...برای چی بود؟
-میخواستم دخترم و بوس کنم...به تو چه اصلا...
جونگکوک با لج بازی به نینا تنه زد و از بغلش رد شد...
نینا با داد و کلافگی گفت...
-الان میخواستی گند کاریت رو جمع کنی مثلا؟
-به تو چه...
جونگکوک با لبخند گفت...
وقتی از پله ها بلاخره پایین رفتن جونگکوک با آرامش سمت آشپزخونه رفت...
-اجوما...لطفا برای نینا پاستا درست کن...
-تو بلدی بگی لطفا؟...واو...
نینا از پشت جونگکوک بیرون اومد و با پوزخند به جونگکوک نگاه کرد...
ـــــــــــــــــــ
لطفا حمایت کنید.
#تهکوک #رمان #جونگکوک #فیک #تکـپارتی #کیپاپ #تیک_تاک #کیدراما #میکاپ
Loren
__________________
سئول ۱۵:۱۰
-ب..بوی من؟
نینا با شوک گفت و سمت جونگکوک برگشت تا بتونه بهش نگاه کنه....
جونگکوک هم بدون مکث قل خرد و به گوشه تخت رفت..
-میدونی چیه؟...ولش کن...میخوام بخوابم...
-من که کاری نکردم....چرا ناراحت شدی؟
-گفتم ولش کن...
جدی بودنش جای حرف نمیزاشت...
دست نینا آروم سمت جونگکوک رفت اما بعد مکث کرد...
سریع از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت...
وقتی جونگکوک صدای در رو شنید سمت در برگشت...
با خودش زمزمه کرد...
-ناراحت شد؟
جونگکوک از روی تخت بلند شد و سمت بیرون از اتاق دوید...
وسط راه پله دست نینا رو گرفت و سمت خودش کشید که باعث شد نینا بهش بخوره...
-ببخشید...اگه ناراحت شدی....
-من که ناراحت نشدم وحشی...
نینا درحالی که پیشونیش و میمالید گفت...
-ببینم سینت از سنگه؟....چرا آنقدر درد داره؟
جونگکوک آروم دست نینا رو گرفت و از روی پیشونیش کنار زد و سپس آروم بوسه ای روی پیشونیش زد...
نینا آروم سرش و بالا آورد و با شوک به چشای جونگکوک نگاه کرد...
-این...برای چی بود؟
-میخواستم دخترم و بوس کنم...به تو چه اصلا...
جونگکوک با لج بازی به نینا تنه زد و از بغلش رد شد...
نینا با داد و کلافگی گفت...
-الان میخواستی گند کاریت رو جمع کنی مثلا؟
-به تو چه...
جونگکوک با لبخند گفت...
وقتی از پله ها بلاخره پایین رفتن جونگکوک با آرامش سمت آشپزخونه رفت...
-اجوما...لطفا برای نینا پاستا درست کن...
-تو بلدی بگی لطفا؟...واو...
نینا از پشت جونگکوک بیرون اومد و با پوزخند به جونگکوک نگاه کرد...
ـــــــــــــــــــ
لطفا حمایت کنید.
#تهکوک #رمان #جونگکوک #فیک #تکـپارتی #کیپاپ #تیک_تاک #کیدراما #میکاپ
- ۲۸.۰k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط