{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست و دوم

پارت : بیست و دوم
( فردا صبح)
( ته نامه رو به یکی از نگهبان هایش سپرد که برای جنی ببره)
( ته با عصبانیت توی اتاقش نشسته بود و به ، نامه ی خیانت جنی و کاری که الان داشت میکرد ، فکر میکرد)
( نگهبان در میزند)
ته : بله ؟
نگهبان : سرورم مادر ناتنی و دختر خاله اتون تشریف آوردن .
ته : باشه الان میام
( ته می‌ره به سالن قصر ، جایی که اون دوتا بودن )
ته : خوش اومدید ، ( بقیش رو رو به مادرناتنی میگه) میلا رو برای عروسی فردا غروب آماده کنید !!....
دختر خاله: وای عزیزم ، حدس میزدم بلاخره اون دختره ی هرزه رو ول کنی و من عروس خونت بشم ، برات سنگ تموم میزارم ( عشوه ی فراوان)
( ته از اینکه میلا به جنی گفت هرزه بشدت عصبانی شد ، هنوزم جنی خط قرمزش بود ، شاید خودش میتونست با جنی دعوا کنه اما دیگران حق نداشتن کوچیکه ترین حرفی بهش بزنن)
ته : درست حرف بزن ، من عروس بی ادب نمی‌خوام
میلا: ببخشید سرور عزیزم ( عشوه ی فراوان تررر)
( ته برگشت به اتاقش ، حالش خیلی بد بود اصلا دوست نداشت با میلا ازدواج بکنه ، یک حسی درونش می‌گفت که حق با جنیه ، اما چه مدرکی برای اثباتش وجود داشت؟ ته کل روز رو با کاراش خودش رو سر گرم کرد)
( میریم اونور داستان قصر جنی)
( داشتم به کارهام می‌رسیدم که یهو از طرف ته کارت دعوت اومد ، کارت دعوت برای عروسی اون با میلا بود )
جنی: ( خنده ی عصبی ) پس بلاخره کار خودت رو کردی نه؟ با این کار گور خودتو کندی کیم ته یونگ ، عمرا بزارم اسمم توی شناسمه ی تو بمونه ! فکر کردی نمیام نه؟ ( خنده ی پلیدانه ) میام اتفاقا یک هدیه ی بسیار ارزشمند هم همراه خودم میارم تا عروسیت شیرین تر بشه!....
( مامان جنی میاد به اتاق جنی)
مامان جنی : جنی؟ چند روزه که هیچی نخوردی بیا یک چیزی بخور !...
جنی : نه الان مامان !!...
مامان : چرا اینجوری می‌کنی باخودت؟ تقصیر من بود که فکر اون پسره رو انداختم توی سرت ، من فکر کردم دوست داره ، اما اون ...
جنی : اون بهم تهمت زد تا بتونه منو از سرش باز کنه که با میلا ازدواج کنه ، کاری میکنم که دیگه از اسمم هم بترسه !!...
مامان : خواهش میکنم بیخیال بشو من خودم حلش میکنم و لطافت رو میگیرم ...
جنی: نه مامان ، طلاق گرفتند که حتمیه منتها فقط طلاق براش کافی نیست ، اگر قرار بود عروسی من عزا بشه ، عروسی اون رو هم عزا میکنم!....

( پرش زمانی به فردا بعد از ظهر)
( جنی یک لباس حدودا باز مشکی انتخاب کرد برای عروسی ، یک رژ سرخ زد و سوار کالسکه ی سلطنتی شد و به عروسی راه افتاد ، اون خیلی خوب خط قرمز ته رو بلد بود)
( میریم اونور داستان قصر ته یونگ )
( ته بی رمق یک کت و شلوار مشکی برای عروسیش انتخاب کرد ، اون وقتی داشت لباسش رو بر می‌داشت ، چشمش خورد به لباس دامادی اش ، روزی که اونو پوشیده بود قلبش پر از عشق و خوشحالی بود اما حالا ، قلبش پر از اندوه و غم بود ، البته نمیتونست به خودش دروغ بگه هنوزم قلبش پر از عشق بود و این اون رو اندوهگین تر میکرد...)
...................................................................
بنظرتون آشتی کنن؟ دیگه بستگی به میزان لایک و کامنت داره هرچی بیشتر پارت بعد بهتررر🫣🔪😂🌚🦋🫀✨
دیدگاه ها (۱۶)

پارت: بیست و یکم( ته به فرانسه رسید و رفت به قصر جنی) ( نگهب...

پارت : بیستم ( خبر به ته میرسه ، اون بشدت عصبانی میشه جوری ...

پارت : سوم ته یونگ : اوه.... سال ها بود به این اسم صدام نکرد...

پارت : هفتم ( جنی بعد از چیدن وسایلش و استراحت آماده شد ، دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط