پارت بیست و یکم
پارت: بیست و یکم
( ته به فرانسه رسید و رفت به قصر جنی)
( نگهبان اجازه ی ورود ته رو ندادند و توی حیاط نگه اش داشتند)
نگهبان: شما نمیتوانید وارد بشید!...
ته: چی ؟؟.. برو کنار من حوصله ی این مسخره بازی ها رو ندارم!...
نگهبان : حرف دهنتون رو بفهمید ، شما توی خاک خودتون پادشاه آید اینجا حتی یک شهروند ساده هم نیستید چون بانو با یک شهروند اینجوری رفتار نمیکند ! به دستور بانو جنی آنقدر اینجا میتونید تا خودشون تشریف بیارن ....( جنی تا به الان که ملکه بود بشدت عادل و با انصاف بود و همه ی مردمش و خدمه اش بشدت دوستش داشتن)
( ته با عصبانیت شدید منتظر موند تا جنی بیاد)
( نگهبان به جنی خبر داد و جنی بعد پنج دقیقه اومد)
جنی: ( خنده ی عصبی) نگهبان های تو که نتونستن حتی منو توی کشورت نگه دارن ، اما میبینم که نگهبان های من تورو توی حیاط قصرم نگه داشتن...
( جنی بعد از قضیه ی تهمتی که ته بهش زده بود و اینکه روش دست بلند کرده بود بشدت عصبانی بود و تصمیم گرفته بود قدرتشو نشون بده)
ته: اره خوب ادبت رو میرسونه ، وقتی اومدی به قصرم من اینجوری ازت استقبال کردم؟
جنی: منم وقتی اولین بار اومدی به قصرم اینجوی استقبال نکردم ، این بار همونجوری استقبال کردم که آخرین بار تو کردی، مگه نه؟
ته: ( خنده ی عصبی) واسه اینجور چیز ها نیومدم ، اومدم برای گردونم قصر ، فراموش کردی ؟ من همسران بدون اجازه ی من حق نداری جایی بری! من که هنوز طلاق ندادم!۰( لبخند خبیثانه)
جنی: آخی انگار قانون بینالمللی رو یادت رفته نه؟ از تو بعیده!! اون واسه کسیه که ملکه ی کشور دیگه نیست ، من به عنوان ملکه ی ایتالیا به طور کامل حق دارم به صورت جداگانه به کشور خودم حکمرانی کنم!!( لبخند خبیثانه)
( حق با جنی بود ، حالا که اون از فرانسه خارج شده بود ، ته دیگه نمیتونست کاری بکنه ، ته با عصبانیت شدید از قصر خارج شد و به ایتالیا برگشت )
( ته وقتی به قصر برگشت با عصبانیت رفت توی اتاقش تا نقشه بکشه)
ویو ته:
متوجه نمیشم که چرا جنی با اینکه خیانت کرده آنقدر گستاخ و پررو است ، هرجور شده باید تقاص خیانت و گستاخی اش رو پس بده ، به زودی بساط ازدواج با اون دختر خاله ی عوضیم رو میچینم ، میدونم که با هوو آوردن سرش چقدر میسوزه مخصوصا وقتی که دوره و از هیچی خبر نداره ، اتفاقا مجبورش میکنم عروسیمون هم بیاد ! ( میگم خودت مرض داری میگی نه🫤😂)
ته ( رو به خدمتکارا ): همهچیز رو برای ازدواج پس فردا آماده کنید ، به دختر خاله ام خبر بدید که داره عروسم میشه!
یکی از خدمتکار ها ( با جنی اکی بود): پس بانو جنی چی ؟
پادشاه: دیگه اسم اونو نیار ، همین که گفتم ، من به عنوان یک پادشاه حق دارم که هرچقدر که دلم میخواد عروس داشته باشم ! برید سر کارتون....
( اینبار ته برای این آماده شده بود که کارت عروسی رو برای جنی ببره)
...................................................................
آرام باشیدددد🌚✨😂
آخ آخ منو ببخشید سر این پارتا 🫣😂✨
( ته به فرانسه رسید و رفت به قصر جنی)
( نگهبان اجازه ی ورود ته رو ندادند و توی حیاط نگه اش داشتند)
نگهبان: شما نمیتوانید وارد بشید!...
ته: چی ؟؟.. برو کنار من حوصله ی این مسخره بازی ها رو ندارم!...
نگهبان : حرف دهنتون رو بفهمید ، شما توی خاک خودتون پادشاه آید اینجا حتی یک شهروند ساده هم نیستید چون بانو با یک شهروند اینجوری رفتار نمیکند ! به دستور بانو جنی آنقدر اینجا میتونید تا خودشون تشریف بیارن ....( جنی تا به الان که ملکه بود بشدت عادل و با انصاف بود و همه ی مردمش و خدمه اش بشدت دوستش داشتن)
( ته با عصبانیت شدید منتظر موند تا جنی بیاد)
( نگهبان به جنی خبر داد و جنی بعد پنج دقیقه اومد)
جنی: ( خنده ی عصبی) نگهبان های تو که نتونستن حتی منو توی کشورت نگه دارن ، اما میبینم که نگهبان های من تورو توی حیاط قصرم نگه داشتن...
( جنی بعد از قضیه ی تهمتی که ته بهش زده بود و اینکه روش دست بلند کرده بود بشدت عصبانی بود و تصمیم گرفته بود قدرتشو نشون بده)
ته: اره خوب ادبت رو میرسونه ، وقتی اومدی به قصرم من اینجوری ازت استقبال کردم؟
جنی: منم وقتی اولین بار اومدی به قصرم اینجوی استقبال نکردم ، این بار همونجوری استقبال کردم که آخرین بار تو کردی، مگه نه؟
ته: ( خنده ی عصبی) واسه اینجور چیز ها نیومدم ، اومدم برای گردونم قصر ، فراموش کردی ؟ من همسران بدون اجازه ی من حق نداری جایی بری! من که هنوز طلاق ندادم!۰( لبخند خبیثانه)
جنی: آخی انگار قانون بینالمللی رو یادت رفته نه؟ از تو بعیده!! اون واسه کسیه که ملکه ی کشور دیگه نیست ، من به عنوان ملکه ی ایتالیا به طور کامل حق دارم به صورت جداگانه به کشور خودم حکمرانی کنم!!( لبخند خبیثانه)
( حق با جنی بود ، حالا که اون از فرانسه خارج شده بود ، ته دیگه نمیتونست کاری بکنه ، ته با عصبانیت شدید از قصر خارج شد و به ایتالیا برگشت )
( ته وقتی به قصر برگشت با عصبانیت رفت توی اتاقش تا نقشه بکشه)
ویو ته:
متوجه نمیشم که چرا جنی با اینکه خیانت کرده آنقدر گستاخ و پررو است ، هرجور شده باید تقاص خیانت و گستاخی اش رو پس بده ، به زودی بساط ازدواج با اون دختر خاله ی عوضیم رو میچینم ، میدونم که با هوو آوردن سرش چقدر میسوزه مخصوصا وقتی که دوره و از هیچی خبر نداره ، اتفاقا مجبورش میکنم عروسیمون هم بیاد ! ( میگم خودت مرض داری میگی نه🫤😂)
ته ( رو به خدمتکارا ): همهچیز رو برای ازدواج پس فردا آماده کنید ، به دختر خاله ام خبر بدید که داره عروسم میشه!
یکی از خدمتکار ها ( با جنی اکی بود): پس بانو جنی چی ؟
پادشاه: دیگه اسم اونو نیار ، همین که گفتم ، من به عنوان یک پادشاه حق دارم که هرچقدر که دلم میخواد عروس داشته باشم ! برید سر کارتون....
( اینبار ته برای این آماده شده بود که کارت عروسی رو برای جنی ببره)
...................................................................
آرام باشیدددد🌚✨😂
آخ آخ منو ببخشید سر این پارتا 🫣😂✨
- ۵۵۳
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط