داستان کوتاه...
درد از اعماق وجودش ریشه میکرد و پوستش رو میشکافد و به بیرون شکوفه میزد .
ولی درد لذت بخشی بود ، کی از دردی که با فکر کردن به نفست ، به عشقت ، به همچیزت بهت تحمیل شده بدش میاد؟.
ولی زندگی دردناکه مگه نه ؟
.........................................................................................................................
دکتر از اتاق بیماری که دانه های هاناهاکی توی قلبش ریشه زده بود و داشت سعی میکرد قلبش رو پاک کنه بیرون اومد .
لونا روی صندلی نشسته بود و هر لحظه منتظر بود نولانش از اون اتاق لعنتی برون بیاد . ولی فقط دکتر اومد .
دکتر به سمت لونا رفت و شاخه ای گل رز که آخرین گلی بود که از وجود نولان بیرون زده بود رو در دست لونا گذاشت .
دکتر : کوکب سیاه به معنی عشق و مرگ ....
و لونا فهمید که دیگه نولان...دیگه نیست
ولی درد لذت بخشی بود ، کی از دردی که با فکر کردن به نفست ، به عشقت ، به همچیزت بهت تحمیل شده بدش میاد؟.
ولی زندگی دردناکه مگه نه ؟
.........................................................................................................................
دکتر از اتاق بیماری که دانه های هاناهاکی توی قلبش ریشه زده بود و داشت سعی میکرد قلبش رو پاک کنه بیرون اومد .
لونا روی صندلی نشسته بود و هر لحظه منتظر بود نولانش از اون اتاق لعنتی برون بیاد . ولی فقط دکتر اومد .
دکتر به سمت لونا رفت و شاخه ای گل رز که آخرین گلی بود که از وجود نولان بیرون زده بود رو در دست لونا گذاشت .
دکتر : کوکب سیاه به معنی عشق و مرگ ....
و لونا فهمید که دیگه نولان...دیگه نیست
- ۶۵۷
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط