{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه...

درد از اعماق وجودش ریشه میکرد و پوستش رو می‌شکافد و به بیرون شکوفه میزد .
ولی درد لذت بخشی بود ، کی از دردی که با فکر کردن به نفست ، به عشقت ، به همچیزت بهت تحمیل شده بدش میاد؟.
ولی زندگی دردناکه مگه نه ؟
.........................................................................................................................
دکتر از اتاق بیماری که دانه های هاناهاکی توی قلبش ریشه زده بود و داشت سعی می‌کرد قلبش رو پاک کنه بیرون اومد .
لونا روی صندلی نشسته بود و هر لحظه منتظر بود نولانش از اون اتاق لعنتی برون بیاد . ولی فقط دکتر اومد .
دکتر به سمت لونا رفت و شاخه ای گل رز که آخرین گلی بود که از وجود نولان بیرون زده بود رو در دست لونا گذاشت .
دکتر : کوکب سیاه به معنی عشق و مرگ ....
و لونا فهمید که دیگه نولان...دیگه نیست
دیدگاه ها (۰)

داستان کوتاه...

سلام

فقط برم...

پارت ۴۹

p24دکتر کیم اومد کیم:سلام آقای جئونکوک:سلام کیم:اتفاقی افتاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط