{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه...

اتاق خاک گرفته بود ، انگار بعد از سال ها کسی به آن فضا پا گذاشته بود . وقتی توی اتاق رفت حسی داشت که جدید بود حس غم داشت با این که آدم غمگینی نبود .
اتاق تاریک بود و تقریبا همه دیوار هایش را قفسه های کتاب فراگرفته بود . روی میز تحریر چوبی نامه ای مهر شده به چشم می‌خورد.
نامه را برداشت و بازش کرد ، وصیت نامه بود .
" سلام !
اینو از اون بالا براتون مینویسم ، دارید میخونین میگه نه ؟ فرقی نمیکنه کی باشه ولی هرکی که داری میخونی ، من نه دوستای زیادی دارم نه خانواده بجز برادرم ، لطفا بهش بگو که گریه نکنه چون من الان از همشون شاد ترم و از تمام درد هایی که شما دارید راحت شدم .
بهش بگو که لباس مشکی نپوشه ، روح ها نمیتونن رنگ های تیره رو ببینن و من میخوام وقتی بهم سر زد ببینمش .
بهش بگو تولدم رو از تقویم خط بزنه، هیچ وقت کسی برام تولد نگرفت و الان هم نگیره بهتره .
بهش بگو برام گل نیاره ، من وقتی زنده بودم هیچ وقت گل نگرفتم پس الان هم نمیخوام بگیرم .
بهش بگو ، فراموشم کنه ... به هر کس که منو میشناسه این رو بگو ، بگو فراموشم کنن .
همون طور که حرف هاشون رو فراموش میکردن ، همون طورکه قول هاشون رو فراموش میکردن ، همون طور که تولدم رو فراموش میکردن ، همون طور که غذا و رنگ مورد علاقم رو فراموش میکردن ، همون طور که وقتی توی مهمانی بودیم من رو فراموش میکردن .
و بهش بگو از من یاد نکنن ، این مورد هم به همه بگو .
از من یاد نکنن، مثل وقت هایی که ناراحت بودن من یادشون افتادم ، مثل وقتی که نیاز داشتن من یادشون افتادم .
و در اخر ... بهشون بگو به دیدنم نیان به همه بگو ، بلاخره به آرامش رسیدم ، خوشم نمیاد دوباره آرامشم رو به، بزنن."
دیدگاه ها (۰)

داستان کوتاه...

سلام

میشه لطفا فالو کنید...

[پارت¹] "پرنسس من"شـروع داسـتـان از زبان لونـا:خانواده من س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط